eitaa logo
شعر و ادب
146 دنبال‌کننده
476 عکس
111 ویدیو
9 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿 به مناسبت "یکی از بزرگترین آرزوهام اینه در راه مبارزه با ظلم جون بدم" ✍️بخشی از آخرین دست‌نوشته‌های مهندس شهید محمدکاظم هاشمی  @SherAdab
بشُدی و دل ببُردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانَمت کجایی  @SherAdab
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نقد حال صد هزاران دام و دانه‌ست ای خدا ما چو مرغان حریص بی‌نوا دم به‌ دم ما بستهٔ دام نویم هر یکی گر باز و سیمرغی شویم می‌رهانی هر دمی ما را و باز سوی دامی می‌رویم ای بی‌نیاز ما درین انبار گندم می‌کنیم گندم جمع آمده گم می‌کنیم می‌نیندیشیم آخر ما به هوش کاین خلل در گندم است از مکر موش موش تا انبار ما حفره زده‌ست وز فنش انبار ما ویران شده‌ست اوّل ای جان دفع شرّ موش کن وانگهان در جمع گندم جوش کن گر نه موشی دزد در انبار ماست گندم اعمال چل ساله کجاست؟! ریزه‌ریزه صدق هر روزه چرا جمع می‌ناید درین انبار ما؟!  @SherAdab
تو بندگی چو گدایان به شرط مُزد مکن که دوست خود روش بنده‌پروری داند  @SherAdab
وما الحُسنُ في وَجهِ الفَتى شَرَفًا لَهُ إِذا لَم يَكُن في فِعلِهِ وَالخَلائِقِ. زیبایی سیمای انسان چنانچه در کردار و اخلاقش پدیدار نشود، برایش عزّت و افتخار به شمار نمی‌آید. ✍ترجمه: ف نظری  @SherAdab
ای خوش آن جود که از خجلت وضع سائل لب به اظهار نیارند و به ایما بخشند ١٠ رجب، میلاد با سعادت امام محمّدتقی، جواد الأئمّة علیه‌السلام، مبارک باد.🌹  @SherAdab
پرسیدند: فرق« کریم» با «جواد» چیست؟ فرمودند: از شخص کریم همین که درخواست کنی به تو عنایت می‌کند ولی «جواد» خود به دنبال سائل می‌گردد تا به او عطا کند.  @SherAdab
من آن خاکم که روزی بستر رودی خروشان بود کنار چشمه بشکن بغض این ظرف سفالی را پ ن: رودخانه چهل‌چای_مینودشت  @SherAdab
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکر تواَم کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه‌ی موییت گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کآری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیده‌ست تو را بر مَنَش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست نه منِ خامْ طمع عشق تو می‌ورزم و بس که چو منْ سوخته در خیلِ تو بسیاری هست باد، خاکی ز مُقام تو بیاورْد و ببُرد آب هر طیب که در کلبه‌ی عطّاری هست من چه در پای تو ریزم که پسند تو بُوَد جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست من از این دلق مُرَقّع به درآیم روزی تا همه خَلق بدانند که زُنّاری هست همه را هست همین داغ محبّت که مَراست که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان مانَد داستانیست که بر هر سر بازاری هست  @SherAdab
شعر و ادب
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکر تواَم کاری هست به کمند سر زلفت نه من ا
تضمین غزل زیبای سعدی در قالب مُسمّط(مُسمَّط تضمینی): سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست هیچم ار نیست‌، تمنای توام باری هست «‌مشنو ای‌ دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست‌» لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس پای‌بند تو ندارد سر دمسازی کس موسی این‌جا بنهد رَخت به امید قَبَس «‌به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست‌» بی گلستان تو در دست به جز خاری نیست بِهْ ز گفتار تو بی‌شائبه‌، گفتاری نیست فارغ از جلوهٔ حُسنت در و دیواری نیست ای که در دار ادب‌، غیر تو دَیّاری نیست «گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کآری هست‌» دل ز باغ سخنت‌، وِرد کرامت بوید پیرو مسلک تو راه سلامت پوید دولت نام تو حاشا که تمامت جوید کآب گفتار تو دامان قیامت شوید «‌هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیده است تو را بر منش انکاری هست‌» روز نبْود که به وصف تو سخن سر نکنم شب نباشد که ثنای تو مکرّر نکنم منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم نزد اعمیٰ صفت مِهر منوّر نکنم «‌صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست‌» هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد وانکه جانش ز محبّت اثری یافت‌، نمُرد تربت پارس چو جان‌، جسم تو در سینه فشرد لیک در خاک وطن آتش عشقت نَفِسُرد «‌باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست‌» سعدیا نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس تا نفس هست به یاد تو برآریم نفس ما به جز حشمت و جاه تو نداریم هوس ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس «‌نه من خامْ طمع عشق تو می‌ورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست‌» کام جان پُر شکر از شعرِ چو قندِ تو بُوَد بیت معمور ادب‌، طبع بلند تو بُوَد زنده‌، جانِ بشر از حکمت و پند تو بوَد سعدیا! گردن جان‌ها به کمند تو بوَد «‌من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست‌» راستی دفتر سعدی به گلستان مانَد طَیّباتش به گل و لاله و ریحان مانَد اوست پیغمبر و آن نامه به فُرقان مانَد وانکه او را کند انکار، به شیطان مانَد «‌عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان مانَد «‌داستانی است که بر هر سر بازاری هست‌»  @SherAdab