🔹 از طریق لینک های زیر با هنرمندان معرفی شده ی قبلی آشنا شوید:
🎨 ارغوان خاتمی
🎨 الکسی بوتیرسکی
🎨 شهراد ملک فاضلی
🎨 الکساندر هرش لیون
🎨 ایمان ملکی
🎨 آلفردو رودریگز
🎨 سید اصغر محمودی
🎨 ویلیام آدولف بوگرو
🎨 جواد سلیمان پور
🎨 هوراسیو کاردوزو
🎨 مرتضی هاشم آبادی
🎨 فرانتس ریچارد اونتربرگر
🎨 محمّد خوش صفت
🎨 اولگا بوزنانسکا
🎨 آلان رئوفی
🎨 هدر هانس
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
هدایت شده از شعرنوش
🔹 قابل توجه دوستداران و علاقمندان به شعر و ادب پارسی
🔸 از شما دعوت می کنیم به گروه ادبی_آموزشی "جرعه نوشان" بپیوندید.
▫️اشعار ناب
▫️ صداخوانی
▫️ مشاعره
▫️ مباحث ادبی
▫️ و فعالیت های مختلف ادبی
♻️ لینک گروه "جرعه نوشان ":
https://eitaa.com/joinchat/1455227103Cf5db4020c3
🍀 منتظر حضور سبز شما فرهیخته ی ادب دوست هستیم.
🌱🌱🌱
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرنده ای آبی در قلب من هست
که می خواهد پر بگیرد
اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او...
میگویم اش، آنجا بمان، نمیگذارم کسی ببیندت
پرندهای آبی در قلب من هست
که میخواهد بیرون شود
اما ویسکیام را سَر میکشم رویش
و دود سیگارم را می بلعم
و فاحشهها و مشروب فروشیها و بقالها
هرگز نمیفهمند که او آنجاست.
پرندهای آبی در قلب من هست
که میخواهد بیرون شود
اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او
میگویماش، همان پایین بمان
میخواهی آشفتهام کنی؟
میخواهی کارها را قاطی پاتی کنی؟
میخواهی در حراج کتاب هایم توی اروپا غوغا به پا کنی؟
پرندهای آبی در قلب من هست
که میخواهد بیرون شود
اما من بیشتر از اینها زیرکم
فقط اجازه میدهم شبها گاهی بیرون برود،
وقتهایی که همه خوابیده اند
توی چشمهایش نگاه میکنم
میگویماش، میدانم که آنجایی
غمگین مباش
آن وقت فرو میدهماش
اما او انجا کمی آواز میخواند
نمیگذارمش تا کاملا بمیرد
و ما با هم به خواب میرویم
انگار که با عهد نهانیمان
و این آن قدر نازنین هست
که مردی را بگریاند
اما من نمیگریم
تو چطور؟
✍️ #چارلزبوکوفسکی ( همراه با زیر نویس)
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
مادر بزرگ همیشه می گفت عشق صف نون نیست که صبر کنی تا نوبت تو بشه. با صبر بهش نمی رسی. عشق بی هوا در خونه ت رو می زنه. اگه نشنوی یا خودت رو به خواب بزنی یه عمر گوش ت صدای در می شنوه ولی هیچ کس پشت اون در نیست.
می گفت اگه در خونه ت رو زد و به موقع در رو باز کردی دیگه به بعدش چی میشه فکر نکن. تعارفش کن بیاد تو قلبت. صبر نکن خودش بگه یاالله با اجازه ی صاحبخونه من بیام تو ...
زیادم ناز نکن که اگه در رو زود باز کنم فکر می کنه پشت در خوابیده بودم. بذار فکر کنه. بذار بفهمه قلبت تشنه ی صاحاب داشتنه. که قلب بی صاحاب کویر لوت می مونه
میگفت هیچ عشقی تو یه شب محصول نمیده. باید صبور باشی . باید هوای گلی که کاشتی رو داشته باشی .خورشید نبود نورش باشی. اکسیژن نبود نفس بشی واسش... آب نبود به پاش اشک بریزی. به اینجا که می رسید می گفت مادر جون یادت باشه عشق مثل گل می مونه. نه علف هرز... مراقب باش اسیر علف هرز نشی. مراقب باش هیچ وقت به پای یه علف هرز اشک نریزی.
✍️ #حسین_حائریان
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
بانو !
اگر کلاهم را از سرم بر دارم
و دستان خستهام در جیبهایم باشند
و اگر شما اشکهایم را
و التماس چشمهایم را
ندیده بگیرید
پسر بچهای خواهی یافت
که هر بار نگاهش میکنید
سرخ میشود
و بی هیچ حرفی
انگار دیرش شده باشد
تا سر کوچه
می دود
و میدود
و میدود
و پشت اولین دیوار
زانو میزند
و قلبش میتپد
و میتپد
و میتپد
بانو !
با پسر بچه ای که چنین شرمگین در من زندگی میکند
چگونه اعتراف کنم
که دوستت دارم؟
✍️ #نيكى_فيروزكوهى
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
تو را باید تکثیر کرد
وقتی عشق
آخرین نفس را میکشد
تا خطوط لبخندت
سفیر صلح باشد
میتوانی دلیلی باشی
برای پرندههایی که مهاجرت نمیکنند
اصلاً عجیب نیست
آغوش بازکنی
و صبح
از میان بازوهایت طلوع کند
میشود اسیر شد
در مکعبهایی کوچک
وقتی فاصله
تنها پیراهن چهارخانهات باشد
تو
قطعاً میتوانی آخرین دلیل باشی
برای منی که جز چشمهایت
به هیچ خدایی مؤمن نیست
✍️ #نسیم_شاطرکریم
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
میخواهی به تنت نگاه ببوسم
که پاهات بپیچد به هم
سکندری بنوشی، مست کنی
خراب آغوش من؟
جوری که دلت بریزد
خانه بر سرت خراب شود؟
میخواهی هی صدات کنم
جوابم را ندهی
پشت میز اتو پیدات کنم، لباست بسوزد
برهنه بمانی بین شب و روز
سرگردان دستهای خودت؟
ماه پیشانی!
میخواهی اصلاً هیچ کاری نکنم
خوابت را ببینم، دستهام
بوی نارنج بگیرد؟
فقط باش...
✍️ #عباس_معروفی
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
اسباب دلتنگی همواره مهیاست!
شب و
خیال او ...
و بی بودنهاى نفسگیر ...
اما....
گاهی باید رفت.
از وسعت ابدیت نداشتنها...
و کوله بار خستگیهای باران را
رها کرد....
بر رود روان روزگار...
گاهی باید سکوت کرد
در بغضهای نهان شمع
و خطی نوشت از دلتنگی اشک
بر گونههای بیقرار باران...
و راهی شد، بی چتر و بی نگاه
بر وداع آخرین غزلوارههای باران...
و اینچنین هجرت کرد
بر فصلهای بیامان اشک...
تا دیگر خطی از سلام آشناییها
بیدار نکند روح تشنه از دیدار...
✍️ #سمیه_خلج
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نهای در طرب آغشته نهای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همیزد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بیحد تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
✍️ #حضرت_مولانا
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh
زنانه خورشید باش
هر زنی ناگزیر است آنقدر به خورشید خیره شود تا روزی سرانجام تکهای آفتاب شود و خورشید چیست جز دانایی که روشن میکند و جز عشق که گرما می بخشد.
ما آنقدر به خورشید خیره شدیم که دیگر چارهای جز تابیدن نداریم؛ روی خاک، روی سیاهی، روی شب، روی نادانی که از همه جا میبارد.
هر زنی باید که روشنی بیاموزد وگرنه تاریکی او را خواهد بلعید و قرنها زیستن در غارهای تاریک و شکم نهنگان چنان مرسوم است که زنان گمان میکنند تاریکی سرنوشت محتوم هر زنی است....
چشمانی که به تاریکی عادت کنند از نور وحشت میکنند،از آفتاب میگریزند؛تو اما مگریز،تو اما چشمانت را به تاریکی عادت نده،تو نگذار سیاهی هم پیراهنت باشد هم بخت و اقبالت.
تو خورشیدی پس آفتاب بودن را بیازمای...
✍️ #عرفان_نظرآهاری
💠 { کانال ادبی شعرنوش }
🌼 @shernosh