شاخ چون دست کریمان شد زرافشان از خزان
در زر خالص زمین گردید پنهان از خزان
در درختان همچو نخل طور آتش در گرفت
جامه فانوس شد دیوار بستان از خزان
آب اگر در نوبهاران می چکید از روی باغ
می چکد آتش ز رخسار گلستان از خزان
آفتاب نوبهاران گر به زردی رو نهاد
شد ز هر برگ اختر سعدی فروزان از خزان
گر چه با دست نگارین عقده نتوان باز کرد
صد گره وا شد ز دلهای پریشان از خزان
چون پریزاد ابرها بال و پر رحمت گشود
بوستان شد شهر زرین سلیمان از خزان
از بهاران چند روزی گر چه برگ عیش یافت
شد زمین را پر ز برگ عیش دامان از خزان
خاک مظلم کز ترشرویی چو سیم قلب بود
چون زر خوش سکه شد یک روی خندان از خزان
برگها از بس به رغبت دست افشانی کنند
سرو نزدیک است گردد پایکوبان از خزان
می برد چون پاکبازان دل ز مردم بیشتر
گر چه شد جمعیت بستان پریشان از خزان
بی برگی چو بلبل چون فراموشش کنم؟
من که دیدم از بهاران بیش احسان از خزان
از فنا پروا نباشد مردم بی برگ را
برگ گردد چون چراغ صبح لرزان از خزان
انقلابی در دل آزاد ما چون سرو نیست
باغبان گردید اگر دلسرد بستان از خزان
نیست با سوداییان فصل بهاران سازگار
می شود #صائب دماغ من به سامان از خزان
#صائب_تبریزی
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
من که در تُنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم ؟
دل پر از شوق رهاییست ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم
چیستم ؟! خاطرهی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخنها دارم
با دلت حسرتِ هم صحبتیام هست ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم ؟!
چیزی از عمر نماندهست ، ولی می خواهم
خانهای را که فروریخته ، برپا دارم
#فاضل_نظری
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
بغلم کن که تو را حورو پری برده دلم
نه چنان سر نهان در گذری برده دلم
به سرم بوده هوایت ز کنارم نروی
به از این هجرت جان دربدری برده دلم
چو شبی درد فراقت نشود بال و پرم
نکنم خواب پریشان خطری برده دلم
دل بیمار مرا این سفرت داده بلا
به کجا می نگری خیره سری برده دلم
به تو گفتم که مرا درد و دوا در تنمی
که از این قافله ها بی ثمری برده دلم
به شبم ماه دلم ناله ی غم داده چرا
بخدا عشق تو را چون گهری برده دلم
#سید_رحیم_نبوی_۱_۷_۱۴۰۲
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
سالی گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت
من ماندم و شبی که هوای سحر نداشت
زین داغ، سنگ سوخت ولی من نسوختم
چشمان من شراره غیرت مگر نداشت؟
میخواستم دل، این دل مجروح بشکند
تا صبحدم گریستم اما اثر نداشت
دیشب خیال سوخته چون شمع نیمهجان
تا صبح از مزار شما چشم بر نداشت
باور کنید آینهای سوخت، خاک شد
آیینهای که جز نفس شعلهور نداشت
یک شب، کدام شب؟ شب مرگ ستارهها
یک کهکشان سوخته دیدم که سر نداشت
بر دوش باد صبح، چو خاکسترش گذشت
«گفتم کفن زمانه از این خوبتر نداشت»
#علیرضا_قزوه
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان
چه حاجت است به این شیوه دلبری از من؟
تو را که از همه ی جنبه ها سری از من
📌درخت خشکم و هم صحبت کبوترها
تو هم که خستگی ات رفت، می پری از من
اجاق سردم و بهتر همان که مثل همه
مرا به خود بگذاری و بگذری از من
من و تو زخمی یک اتفاق مشترکیم
که برده دل پسری از تو، دختری از من
گذشت فرصت دیدار و فصل کوچ رسید
دم غروب، جدا شد کبوتری از من
نساخت با دل آیینه ام دل سنگت
تویی که ساختی انسان دیگری از من
چه مانده از تو و من؟ هیزم تری از تو
اجاق سوخته ی خاک بر سری از من
چه مانده باقی از آن روز؟ دختری از تو
چه مانده باقی از آن عشق؟ دفتری از من
#علیرضا_بدیع
⚜همراه شو رفیق 👇
🔺ادبــــستان