نمکین چهره ولی موجب شیرینی کامی
شبِ گیسوی تو نازَد به چنین ماهِ تمامی
دلنشین است مرا چون تو درین دل بِنِشینی
دلنوازست نظر برتو چو در حال قیامی
گاه ، گل را چو تو گویند و گهی ماه و پری را
گلرخی؟ماه وشی؟حور سرشتی؟ تو کدامی؟
جلوه ای نیست جهان را مگر آن کز تو بگیرد
ماه و خورشید گرفتند ز رخسار تو وامی
جان عزیزست بِدان شرط که قربان تو گردد
جان من نیز چنان جان جهان گشته گرامی
دیده تنهاست سزاوار که رخسار تو بیند
گوش باید شنود صوت تو یا از تو پیامی
گفتی از بین محبان همه را دوست بدارم
ذوق مرگیست روا برمن ازین خوب کلامی
یا شوم کافر و یا دیده به خنجر بِدَرانم
امر دین باشد اگر اینکه تو بر دیده حرامی
همه جا در همه کار و سخنم از تو بگویم
که تو هم حُسن سرآغازی و هم حُسن ختامی
#باقی
خون کرده دلم را غَمِ چَشمانِ سیاهت
بی خوابم و دلداده ی آن چهره ی ماهت
قلبم شده تسخیرِ تو از سِحرِ دو چشمت
جادو شده ام از تو و آن طرزِ نگاهت
بنشین نفسی، بوسه زَنَم بر لَبت ای ماه
اِحیا بشود روحِ من از شُعله ی آهت
چون ماه بر این برکه نظر میکنی هرشب
قویِ دلِ من مانده فقط چشم به راهت
در بَندِ پریشانی و حیرانیِ خویشم
پا بند ، به دیوانه گیِ گاه به گاهت
گُم کرده دلم قبله ی خود را سَرِ کویَت
نفرین به من و ، این دلِ اُفتاده به چاهت
ای کاش که سامان بدهم حالِ خودم را
در مکتبِ عشقت شده این عمر تباهت
#محسن_برخورداری