خون کرده دلم را غَمِ چَشمانِ سیاهت
بی خوابم و دلداده ی آن چهره ی ماهت
قلبم شده تسخیرِ تو از سِحرِ دو چشمت
جادو شده ام از تو و آن طرزِ نگاهت
بنشین نفسی، بوسه زَنَم بر لَبت ای ماه
اِحیا بشود روحِ من از شُعله ی آهت
چون ماه بر این برکه نظر میکنی هرشب
قویِ دلِ من مانده فقط چشم به راهت
در بَندِ پریشانی و حیرانیِ خویشم
پا بند ، به دیوانه گیِ گاه به گاهت
گُم کرده دلم قبله ی خود را سَرِ کویَت
نفرین به من و ، این دلِ اُفتاده به چاهت
ای کاش که سامان بدهم حالِ خودم را
در مکتبِ عشقت شده این عمر تباهت
#محسن_برخورداری
شبی گذشت که حالم شبیه باران بود
خیال چشم تو و چتر و یک خیابان بود
مرا به سمت نفسهای بی کسی می برد
و عاشقی که دچار غم فراوان بود
من و خیال تو وشعر دور هم بودیم
اسیر بغض عجیبی که در گریبان بود
شبی که خش خش باران ندایی از غم داشت
گمان کنم که خدا هم چو من پریشان بود
و عشق گفت به دریا بزن کمی دل را
دلم میان همین عشق و عقل حیران بود
دچار زلزله ای از درون خود بودم
تمام روح وتنم خسته بود و ویران بود
چقدر بی تو زمان لحظه های سردی داشت
هوای بی نفسی در دل زمستان بود
شبی که آب گذشت ازسرم هزار وجب
نبودن تو و درد و خیال و طوفان بود
#رسول_حاجیلو_وفا
همچو خورشید به عالم، نظری ما را بس
نَفَسِ گرم و دلِ پُرشرری ما را بس
خنده در گلشنِ گیتی به گُل ارزانی باد!
همچو شبنم، به جهان، چشمِ تری ما را بس
گر چه دانم که میسر نشود روزِ وصال
در شبِ هجر، امیدِ سحری ما را بس
اگر از دیدهٔ کوتهنظران افتادیم
نیست غم، صحبتِ صاحبنظری ما را بس
در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان
قدسی از گفتهٔ شیوا، اثری ما را بس
#قدسی_مشهدی
شبی گذشت که حالم شبیه باران بود
خیال چشم تو و چتر و یک خیابان بود
مرا به سمت نفسهای بی کسی می برد
و عاشقی که دچار غم فراوان بود
من و خیال تو وشعر دور هم بودیم
اسیر بغض عجیبی که در گریبان بود
شبی که خش خش باران ندایی از غم داشت
گمان کنم که خدا هم چو من پریشان بود
و عشق گفت به دریا بزن کمی دل را
دلم میان همین عشق و عقل حیران بود
دچار زلزله ای از درون خود بودم
تمام روح وتنم خسته بود و ویران بود
چقدر بی تو زمان لحظه های سردی داشت
هوای بی نفسی در دل زمستان بود
شبی که آب گذشت ازسرم هزار وجب
نبودن تو و درد و خیال و طوفان بود
#رسول_حاجیلو_وفا
تو را صبحی مهآلود از دل یک خواب آوردم
تنت را ریختم در شیشهی مهتاب، آوردم
خریدم از پریها جفت مروارید چشمت را
و از اعماق دریاهای بیپایاب آوردم
خود من يافتم در قصهها تخم نگاهت را
تو را من کاشتم، من سایه بودم، آب آوردم
بپرس این دستهای هرزهی آمادهی چیدن
کجا بودند وقتی کالیات را تاب آوردم؟
بریز از خویش زنبیل مرا از خواستن پر کن
برای شاخههایت یک زمستان خواب آوردم
#مهدی_فرجی