شبی گذشت که حالم شبیه باران بود
خیال چشم تو و چتر و یک خیابان بود
مرا به سمت نفسهای بی کسی می برد
و عاشقی که دچار غم فراوان بود
من و خیال تو وشعر دور هم بودیم
اسیر بغض عجیبی که در گریبان بود
شبی که خش خش باران ندایی از غم داشت
گمان کنم که خدا هم چو من پریشان بود
و عشق گفت به دریا بزن کمی دل را
دلم میان همین عشق و عقل حیران بود
دچار زلزله ای از درون خود بودم
تمام روح وتنم خسته بود و ویران بود
چقدر بی تو زمان لحظه های سردی داشت
هوای بی نفسی در دل زمستان بود
شبی که آب گذشت ازسرم هزار وجب
نبودن تو و درد و خیال و طوفان بود
#رسول_حاجیلو_وفا
همچو خورشید به عالم، نظری ما را بس
نَفَسِ گرم و دلِ پُرشرری ما را بس
خنده در گلشنِ گیتی به گُل ارزانی باد!
همچو شبنم، به جهان، چشمِ تری ما را بس
گر چه دانم که میسر نشود روزِ وصال
در شبِ هجر، امیدِ سحری ما را بس
اگر از دیدهٔ کوتهنظران افتادیم
نیست غم، صحبتِ صاحبنظری ما را بس
در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان
قدسی از گفتهٔ شیوا، اثری ما را بس
#قدسی_مشهدی
شبی گذشت که حالم شبیه باران بود
خیال چشم تو و چتر و یک خیابان بود
مرا به سمت نفسهای بی کسی می برد
و عاشقی که دچار غم فراوان بود
من و خیال تو وشعر دور هم بودیم
اسیر بغض عجیبی که در گریبان بود
شبی که خش خش باران ندایی از غم داشت
گمان کنم که خدا هم چو من پریشان بود
و عشق گفت به دریا بزن کمی دل را
دلم میان همین عشق و عقل حیران بود
دچار زلزله ای از درون خود بودم
تمام روح وتنم خسته بود و ویران بود
چقدر بی تو زمان لحظه های سردی داشت
هوای بی نفسی در دل زمستان بود
شبی که آب گذشت ازسرم هزار وجب
نبودن تو و درد و خیال و طوفان بود
#رسول_حاجیلو_وفا
تو را صبحی مهآلود از دل یک خواب آوردم
تنت را ریختم در شیشهی مهتاب، آوردم
خریدم از پریها جفت مروارید چشمت را
و از اعماق دریاهای بیپایاب آوردم
خود من يافتم در قصهها تخم نگاهت را
تو را من کاشتم، من سایه بودم، آب آوردم
بپرس این دستهای هرزهی آمادهی چیدن
کجا بودند وقتی کالیات را تاب آوردم؟
بریز از خویش زنبیل مرا از خواستن پر کن
برای شاخههایت یک زمستان خواب آوردم
#مهدی_فرجی
Mohammad Reza Shajariyan ~ MusicNab.ComMohammad Reza Shajariyan - Sobh Ast Saghiya 128 _ MusicNab.Com.mp3
زمان:
حجم:
11.9M
#شجریان
#حافظ
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن