eitaa logo
مجله ادبــــسـتان
173 دنبال‌کننده
383 عکس
167 ویدیو
4 فایل
محفلی برای خوب شدن حال دلمون، خیلی دوست دارم در این مسیر با من همدل و همراه باشید
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبی گذشت که حالم شبیه باران بود خیال چشم تو و چتر و یک خیابان بود مرا به سمت نفسهای بی کسی می برد و عاشقی که دچار غم فراوان بود من و خیال تو وشعر دور هم بودیم اسیر بغض عجیبی که در گریبان بود شبی که خش خش باران ندایی از غم داشت گمان کنم که خدا هم چو من پریشان بود و عشق گفت به دریا بزن کمی دل را دلم میان همین عشق و عقل حیران بود دچار زلزله ای از درون خود بودم تمام روح وتنم خسته بود و ویران بود چقدر بی تو زمان لحظه های سردی داشت هوای بی نفسی در دل زمستان بود شبی که آب گذشت ازسرم هزار وجب نبودن تو و درد و خیال و طوفان بود ‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همچو خورشید به عالم، نظری ما را بس نَفَسِ گرم و دلِ پُرشرری ما را بس خنده در گلشنِ گیتی به گُل ارزانی باد! همچو شبنم، به جهان، چشمِ تری ما را بس گر چه دانم که میسر نشود روزِ وصال در شبِ هجر، امیدِ سحری ما را بس اگر از دیدهٔ کوته‌نظران افتادیم نیست غم، صحبتِ صاحب‌نظری ما را بس در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان قدسی از گفتهٔ شیوا، اثری ما را بس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبی گذشت که حالم شبیه باران بود خیال چشم تو و چتر و یک خیابان بود مرا به سمت نفسهای بی کسی می برد و عاشقی که دچار غم فراوان بود من و خیال تو وشعر دور هم بودیم اسیر بغض عجیبی که در گریبان بود شبی که خش خش باران ندایی از غم داشت گمان کنم که خدا هم چو من پریشان بود و عشق گفت به دریا بزن کمی دل را دلم میان همین عشق و عقل حیران بود دچار زلزله ای از درون خود بودم تمام روح وتنم خسته بود و ویران بود چقدر بی تو زمان لحظه های سردی داشت هوای بی نفسی در دل زمستان بود شبی که آب گذشت ازسرم هزار وجب نبودن تو و درد و خیال و طوفان بود ‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تو را صبحی مه‌آلود از دل یک خواب آوردم تنت را ریختم در شیشه‌ی مهتاب، آوردم خریدم از پری‌ها جفت مروارید چشمت را و از اعماق دریاهای بی‌پایاب آوردم خود من يافتم در قصه‌ها تخم نگاهت را تو را من کاشتم، من سایه بودم، آب آوردم بپرس این دستهای هرزه‌ی آماده‌ی چیدن کجا بودند وقتی کالی‌ات را تاب آوردم؟ بریز از خویش زنبیل مرا از خواستن پر کن برای شاخه‌هایت یک زمستان خواب آوردم ‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا