آدمیزاد است دیگر ، دوست دارد دق کند
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق کند
با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
هی شکایت از خودش، از خلق و از خالق کند
من شدم این روزها خورشید سرگردان که حیف
در پی ات باید مکرر مغرب و مشرق کند
آن قـدر با چشم هایت دلبری کردی که شیخ
جرأت این را ندارد صحبت از منطق کند
حد بی انصاف بودن را رعایت کن... برو !
ماندن تـو می تواند شهـر را عاشق کند
کاش می شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم
آدمیزاد است دیگر... دوست دارد دق کند
#شایان_مصلح
همین که خواستم از آخرین قفس بپرم
رسید نامهء سنگت چه ناگهان به پرم!
هنوز چشم به راهم که باز لطف کنی
هنوز منتظر نامههای سنگترم
بهار آمد _ماندم_ پرندهها رفتند
پرندهها که بیایند، راهی سفرم
بلا همیشه که بد نیست! راستی دیدی
تو آن بلای قشنگی که آمدی به سرم
من و تو ما شده بودیم اگر نفهمیدیم
منم که میگذری یا تویی که میگذرم
#مهدی_فرجی
(میخانهء بیخواب)
گفتم فراق را به صبوری دوا کنم
صبرم زیاد نیست، چرا ادعا کنم؟
بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور
گر بوسه بر لبش بگذارم چهها کنم
گفتم به قول خویش وفا کن، جواب داد
کی قول دادهام که بخواهم وفا کنم؟
بیم فراق دارم و باید به شوق وصل
شب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم ...
اشکی نماندهاست که جاری کنم ز چشم
جانی نماندهاست که دیگر فدا کنم
ای عشق! من که عقل خود از دست دادهام،
دیوانهام مگر که تو را هم رها کنم؟
زاهد به ذوق آمده از شعر من ولی
ننگا به من که ذوقی از این مرحبا کنم
#سجاد_سامانی
زندگی را در دلم یک شب بیا آغاز کن
بال من باش و دمی با روح من پرواز کن
هر چه جای با صفا ارزانی دنیا خودش
در دلت یک جای دنجی را برایم باز کن
خسته از بغض درون و روح پنهان کاری ام
در تمام کوچه ها عشق مرا ابراز کن
در ته بازار چشمت می خرم ناز تو را
بی وفا تنها برای این دل ما ناز کن
سوت و کورم، بی صدا، من با صدایت زنده ام
لحظه ای جان مرا درگیر یک آواز کن
واژه ها رقصان به سازت مست و شیدا می شوند
شور شیرین را به پا در ناله ی شهناز کن
شعر ازمن، عشوه از تو می سرایم شور را
با ظهورت در ته شعرم بیا اعجاز کن
آخرین بیتم به یادت ختم می گردد بیا
ناله ی این واژه ها را با نی ات دمساز کن
#شهناز_امیر_مجاهدی