بیهوده بود سعی من و انتظار من
جانم به لب رسید و نیامد نگار من
آتش به جان آنکه مرا با کرشمه ای
افسون نمود و زد گرهی بد به کار من
من در خیال آنکه رها گشتم از الم
او در هوای اینکه شده شهریار من
دلخوش به وعده هایِ دروغینِ دلفریب
عمرم تباه گشت و سیه روزگار من
دی رفت و بهمن و اسفند بعد از آن
تیر آمده دوباره و گم شد بهار من
مرغ سحر، که ناله کند در فراغ دوست
ترک وطن نموده و رفت از دیار من
از دوستان ِ(#وفا) پیشه سالهاست
جز سایه ام نمانده کسی در کنار من
محزون مباش می رسد از راه آن نگار
می گویدم به جان، دلِ امیدوارِ من
روزی که او بیاید و بر ما نظر کند
بر جا نمانده هیچ زمن، جز غبار من
#کامبیز_فرقان_پرست
قصدِ رفتن داری و این پا و آن پا میکنی
خوب می دانی چه داری با دلِ ما میکنی
خوب می دانی قرارِ ما از اول این نبود
با تمامِ خوبیات بد با دلم تا میکنی
زیرِ لب آرام می گویی "خداحافظ عزیز"
آتشی در سینه با این جمله برپا میکنی
تا نبینی اشکِ من را، سر میاندازی به زیر
از تو ممنونم که تا این حد مدارا میکنی
باشد اشکالی ندارد، بیخیالِ آنچه بود
بیخیالِ عشقِ پنهانی که حاشا میکنی
زندگی یعنی نمایشنامه ای با درد و آه
آخرین نقشِ خودت را خوب ایفا میکنی
میرسد روزی که برمیگردی و من نیستم
جایِ من این شعر را با گریه پیدا میکنی
#شهراد_میدری
میخوابم و بیتابم و امشب تو یارم نیستی
مردی کنارم آمده، اما کنارم نیستی
لبخند دارد بر لبش، چشمان او وحشی شده
چشمانِ من گریان و تو در اشکزارم نیستی
حال دلم، دلتنگی و وِرد زبانم اسم تو
داغی نشاندی بر دل و خود داغدارم نیستی
همچون پرستویی رها، من پر کشیدم سوی تو
دل را سپردم بر تو اما دلسپارم نیستی
صبر و قرارت بودم و هر دم کنارت بودم و
من بیقرارت بودم اما تو قرارم نیستی
یکروز گفتی عاشقی آن هم دروغی محض بود
در روزگارت بودم و در روزگارم نیستی
با این همه ناچاریَم، معشوقِ من چاره تویی
بیچارهات گشتم ولی حتی دچارم نیستی
جان و دلم دلتنگ تو، در سینهام آهنگ تو
من انتظارت میکشم، در انتظارم نیستی؟!
پر شد غزل از "نیستی"؛ "هستی" تو آیا یاد من
هر دم به یادت بودم و حتی به یادم نیستی
#نسترن_دل
مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است
خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است
هر زمان یادت می افتم مثل قبرستانم و
سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده است
ناسزا گاهی پیام عشق دارد با خودش
این سکوت بی رضایت نه؛ به من برخورده است
غیر از آن آیینه هایی که تقعر داشتند
تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است
تیر غیب از آسمان یک روز پایین می کشد
آن کسانی را که ناحق عشق بالا برده است
آن گلی را که خلایق بارها بو کرده اند
تازه هم باشد برای من گلی پژمرده است
#کاظم_بهمنی