در نگاهت صد غزل در حد سعدی ریخته
صحنه های بی نظیری از لوندی ریخته
آفرین داری که این اندازه در رفتار تو
جلوه های با شکوه بهره مندی ریخته
راه می آیی و پیش پای زیبایی تو
بر زمین درخواست های مستمندی ریخته
عاشقان خاص داری ، در میان کشته هات
پادشاه و امپراطور و افندی ریخته
باد از شهد لبت نوشید، حالا توی شهر
اینهمه در خانه ها بیمار قندی ریخته
بیت نابی بود ، اما در نگاهت همچنان
حس و حال بیت های ناب بعدی ریخته
#جواد_مزنگی
به رسم رستگاری آمدیم و راه ما گم شد
مسیر این سفر از غفلت ناگاه ما گم شد
ز شرق روحمان نامحرمان خورشید را بردند
شب مهتابی ما رفت و قرص ماه ما گم شد
بپرسید از هواداران یوسف قصه ی ما را
که احساس برادر ناگهان در چاه ما گم شد
شگفت از این شگفت آباد ناآباد ویرانگر
که در ویرانه هایش باطن آگاه ما گم شد
هنوز آوای حوا خواب آدم را می آشوبد
بهشت ما به دست نفس دنیا خواه ما گم شد
بیابان تا بیابان زندگانی را سفر کردیم
و از آغاز حرکت راه منزل گاه ما گم شد
نه فصل بازگشتن هست و نه هنگامه ی ماندن
خداحافظ رفیقان!فرصت کوتاه ما گم شد
#ناهید_یوسفی
نمیداند دلِ تنها میانِ جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تُنگی که نامِ دیگرش دریاست
تو از کِی عاشقی؟ این پرسشِ آیینه بود از من
خودش از گریهام فهمید، مُدَّتهاست، مُدَّتهاست
به جای دیدنِ روی تو در خود خیرهایم ای عشق!
اگر آهِ تو در آیینه پیدا نیست، عیب از ماست
جهان بی عشق، چیزی نیست جز تکرارِ یک تکرار
اگر جایی به حالِ خویش باید گریه کرد اینجاست
من این تکرار را چون سیلیِ امواج بر ساحل
تحمّل میکنم هر چند جانکاه است و جانفرساست
در این فکرم که در پایانِ این تکرارِ پِیدرپِی
اگر جایی برای مرگ باشد، زندگی زیباست.
#فاضل_نظری
Reza Pooladi4_5956375742626401907.mp3
زمان:
حجم:
9.9M
#بی_کلام
من که تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهايی من پيچاندی
مهر دستان تو دنبال دعايی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خنديدی
از همين نغمه ی تاريک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود،خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی!
دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و اين گمشده را لرزاندی
جمع کن، رشته ايمان دلم پاره شدست
من که تسبيح نبودم، تو چرا چرخاندی؟
#نغمه_رضایی
بگذار زمان روی زمین بند نباشد
حافظ، پی اعطای سمرقند نباشد
بگذار که ابلیس دراین معرکه یک بار
مطرود ز درگاهِ خداوند نباشد
بگذار گناه هوسِ آدم و حوّا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد
مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد
ای کاش عذابِ نرسیدن به نگاهت
آن وعدهی نادیده که دادند، نباشد
یک بار تو در قصهی پرپیچ و خمِ ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد
"آشوب"، همان حسِ غریبیست که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد
در تکتکِ رگهای تنم عشق تو جاری است
در تکتک رگهای تو هرچند نباشد
من میروم و هیچ مهم نیست که یک عمر
زنجیر نگاهِ تو که پابند نباشد
وقتی که قرار است کنار تو نباشم
"بگذار زمان روی زمین بند نباشد..."
#رویا_باقری