چادرت ای ماه من! آغاز صبحی دیگر است
ابرُوانت زیرِ ابرِ روسری زیباتر است
سخت گیری نیست چادر ، ابتدای راحتی ست
دخترم! این بهترین ارثیه ی یک مادر است
مادر ما حضرت زهراست ، باور کردنی ست
مادری که از همه زن های این عالم سَر است
کودکی را زینبی باش ...آخرش با فاطمه
از همین حالا حجابِ تو ، جهادِ اکبر است
چادرت دارد زمین را آب و جارو می کند
میهمانت آمد از راه آسمان پشت در است
#عارفه_دهقـانی
از نگاهت سیب چیدم، حال و روزم خوب شد
عطر شعرت را شنیدم ، حال و روزم خوب شد
وقت قایم باشک ما بود و من با اشتیاق
پابه پایت تا دویدم، حال و روزم خوب شد
وزن شعرم را شکستم تا تو در آن جا شوی
تو شدی شعر سپیدم، حال و روزم خوب شد
آسمان و ریسمان را بافتم با موی تو
داستانی آفریدم، حال و روزم خوب شد
با خیال قدکشیدن های تو این سالها
هرچه نقاشی کشیدم ،حال و روزم خوب شد
مثل گنجشکی نشستی توی باغ خاطرم
شاخه ای بودم، خمیدم، حال و روزم خوب شد
مادرانه در خیال یک خرید تازه ام
هر چه نازت را خریدم،حال و روزم خوب شد
خنده ات دمنوش خوشرنگ هل و بابونه هاست
خنده ات را سرکشیدم، حال و روزم خوب شد
#عالیه_مهرابی
آمد..!به چشمهام جهان خوش قیافه شد
یک خاطره به خاطره هامان اضافه شد
وقتی که دست بر سر تنهایی ام کشید
موهای زیر روسری ام بافه بافه شد
سلطان قلب من که به تختش جلوس کرد
کنج اتاق گوشه ی دارالخلافه شد
خندید و غم که در دل من خانه کرده بود
از دست خنده های من و او کلافه شد
باور نداشت هیچکس اینقدر عاشقیم
باور نکردنی شد و باور خرافه شد
عشق آمد و زبان به تسلای ما گشود
باقی حرف ها همه حرف اضافه شد!
#سیده_تکتم_حسینی
جگرم زِ عشق خون استُ زِ جُورِ این زمانه
قلمی به دست گیرم که نویسم این ترانه
نگرانِ واژه هایم، چو زِ قلبِ من برآید !
که به جبرِ عشق گوید؛ همه را خالصانه
چه بگویم از خیالی که به هرنفس برآنم
بُتِ من زِ شوقِ این وصل، بنوازد عاشقانه
ز خُمارِ چشم مستش؛ دل و دین نمانده یا رب
که لِسان به وصفش آید ، کم و بیش شاعرانه
نه! توان گفتنم نیست، شراره دارد عشقش
که ز شعله اش بسوزد؛ همه جان ظالمانه
قَدَحَم زِ می تهی گشت، ساقیا نریز! فرصت
که به شوقِ او بنوشم ، مُلِ ناب عارفانه
منِ "تنها" زِ وجودش ؛ همه عالمم خُروش است
که خزان ندارد این عشق ؛ شده همچو تازیانه
#محمد_حسن_تنها
کمی با سرمه زیبا کن دو چشمِ نکته بینت را
مشخص کن برایم مرزهای سرزمینت را
صدایِ نبضِ دستانِ تو در این شهر می پیچد
اگر لختی نبندی دکمههای آستینت را
مرا هربار میسوزانی و هربار میخواهی
که بگذاری بهروی آتشِ من ذرهبینت را؟
تو آن تردیدِ باقیمانده در شاهانِ قاجاری
که با خونِ امیران رنگ کردی باغ فینت را
#بنیامین_دیلم_کتولی
آنسان که یادم داد چشمت دلسپردن را
یک روز یادم می دهدم از یادبردن را!
آنقدر دارم یادگار از تو که فرزندم
با زخمهای من بیاموزد شمردن را...
جان رقیبم را قسم خوردی که خوش عهدی
از اعتبار انداختی سوگندخوردن را!
تحقیر ما افتادگان تا کی؟ که یادت داد
اینگونه روی زخم مردم پا فشردن را
چشمی که بر من بستهای بر غیر وا کردی
ممنونم از چشمت که آسانکرد مردن را...
#حسین_زحمتکش