من با تو نگویم كه تو پروانهی من باش
چون شمع بیا روشنی خانهی من باش
در كلبهی من رونق اگر نیست صفا هست
تو رونق این كلبه و كاشانهی من باش
من یاد تو را سجده كنم ای صنم اكنون
برخیز و بیا ، خود بت بتخانهی من باش
دانی كه شدم خانه خراب تو حبیبا
اكنون دگر آبادی ویرانهی من باش
لطفی كن و در خلوت محزون من ای دوست
آرام و قرار دل دیوانهی من باش ...
#مهدی_اخوان_ثالث
مناجات_احمد عبدی نکومناجات_احمد عبدی نکو.mp3
زمان:
حجم:
4.8M
#مناجات
#احمد_عبدی_نکو
کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهیباز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی
نه من آنم که زلطف و کرمت چشم بپوشم
نه تو آنی که کنی منع گدا را زنگاهی
در اگر باز نگردد نروم باز بجائی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
تو کریمی و دو صد کوه به یک کاه ببخشی
من بیچاره چه سازم که ندارم پر کاهی
سوز دوزخ به از این کز شرر عشق نسوزم
به بهشت ندهم گر بدهی شعله آهی
سوز ده تا که بسوزد زغمت سخت درونی
اشک ده تا که بگرید زغمت نامه سیاهی
چو به دوزخ ز دهان شعله صفت سر بدر آرد
این زبانی که دل شب به تو گفته است الهی
چون پسندی که فرود آوریش در دل آتش
این جبینی که به خاک تو فرود آمده گاهی
سخن از وسعت عفوت نتوان گفت که فردا
جرم کونین به پیش کرمت نیست گناهی
دست «میثم» تو بگیر از کرم خویش که باشد
همچو کوری که نشسته است به غفلت سر چاهی
سفر میکردی و کار تو را دشوار میکردم
که چون ابر بهاری گریۀ بسیار میکردم
همان "آغاز" باید بر حذر میبودم از عشقت
همان دیدار "اول" باید استغفار میکردم
ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود
تو را دیگر میان خوابها دیدار میکردم
«به روی نامههایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟»
تو میپرسیدی و با چشم خون انکار میکردم
در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود
به پای مرگ میافتادم و اصرار میکردم
خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر
غزل در گوش من میخواند و من تکرار میکردم
#سجاد_سامانی
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
#فاضل_نظری
دیگر تو را میان غزل گم نمیکنم
تا دارَمت نگاه به مردم نمیکنم
در گیر و دار تلخِ رسیدن به عشقِ تو
حتی به جانِ خویش ترحُم نمیکنم
این فصلِ پابهماه غمی ژرفگونه بود
هرگز به این بهار تبسّم نمیکنم
من در بهشتِ عشقِ تو آدم شدم، ولی
خود را خرابِ خوردنِ گندم نمیکنم
ای بهترین بهانه برای نمُردنَم
دیگر تو را میان غزل گم نمیکنم
#فرامرز_عربعامری
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه سود؟
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
شور مجنونی نمیرد تا که لیلی زنده است
ورنه این بیت زبر را عاقلی کی میسرود؟
شهرِ نازش لیلی ار دروازه بر ما بست٬ بست
میکشم ناز سگی کو کوی لیلی رفته بود
بر سگان کوی خود گه تکه نانی میدهد
از جوانی بر سگان، حسرت کشیدن مانده بود
کاسب بازار تو گشتن نه کار هر کسیست
جان دهی هجران خری از این و از آن گو چه سود؟
استخوانی سگ گرفت از لیلی و خورد و نهاد
بر دهان بگرفت مجنون و غزلها زان سرود
بهتر از هر سگ ز کویت پاسبانی میکنم
باید از هر آفتی این باغ زیبا را زدود...
#سعید_دبیری