دلم شکسته از این حال بد چه بنویسم
از اینکه مانده غمت تا ابد چه بنویسم
از اینکه حجم غم آلود دوری ات می زد
به روی سینه ی من دست رد چه بنویسم
بگو من از تو که روزی بلور دستانت
تمام موی مرا شانه زد چه بنویسم
خدای من تو بگو از هجوم این غمباد
که بسته راه گلو را چو سد چه بنویسم
بگو بگو که من از رفتنی که یکباره
به کل خاطره ها زد لگد چه بنویسم
منی که مست می ام از زمان رفتن تو
از این گناه فراتر ز حد چه بنویسم
دلم چو بستر دریا مدام طوفانیست
از این تلاطم پر جزر و مد چه بنویسم
به حال و روز بدی بی تو من گرفتارم
دلم شکسته از این حال بد چه بنویسم
#مریم_پیروزی
باید اینبار گریزی به تغزل بزنم
تامگر بین تو و حرف دلم پُل بزنم
صحبت و موعظه بی فایده شد،مجبورم
که به اعجاز غزل دست توسل بزنم
بسکه جَوگیری ومجنون صفتی می خواهم
قید ِلیلا شدنم را شده باِلکل بزنم
چشم درویش بکن،موقع صحبت بامن
من دلم خواسته "شاید" به شما زُل بزنم
بادمی آیدو از دورحواست به من است
مانده بر روسری ام هم گرِهی شل بزنم
گیسو آشفته، دل آشفته ،غزل آشفته
ازکرامات تو شد بین همه خل بزنم
فال حافظ چِقَدَر گفت که مشکل افتد؟
دوست داری که به خَیّام تفال بزنم؟
چه کسی گفته که نایاب شده جنس ذکور ؟
صف نذریست مگر هول شوم؛هل بزنم ؟
شعرمن مال تویک هیچ به نفعت خوش باش...
کَرَمم کرده زیادی به خودم گُل بزنم
#نورا_نریمان
تا تبِ دیدارت از قلب اسیرم تاب بُرد
شب شد و چادر سفیدِ روز را مهتاب برد
اخم کردی چند آبادی زمین را مِه گرفت
گریه کردی کوچههای شهرمان را آب برد
خواب دیدم ماهیام در آبیِ چشمانِ تو
خندههایت طُعمه شد قلبِ مرا قلاب برد
قویی و برفِ پَرَت زیبایی این برکههاست
پَر زدی و رفتنت آرامش از تالاب برد...
#امیر_سهرابی
با تیشهی خیال تراشیدهام تو را
در هر بُتی که ساختهام دیده ام تو را
از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را
هرگُل به رنگ و بوی خودش میدمد به باغ
من از تمام گلها بوییده ام تو را
رویای آشنای شب و روز عمر من!
در خواب های کودکی ام دیده ام تو را
از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را
زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را
با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی
در هر سوال از همه پرسیده ام تو را
از شعر و استعاره و تشبیه برتری
با هیچ کس به جز تو نسنجیده ام تو را
#قیصر_امین_پور
اگر با من کسی میگفت کهاین دنیا چه بدکار است
وگر اندیشهام میداد از جورش که بسیار است
اگر در گوشِ من میخواند نجوایی که هُش دارم
وگر میگفت بیمار است و مکّار است و غدّار است
کجا با دستِ خود هیزم بر این آتش میافزودم؟
کجا پا مینهادم بر زمینی کهاینچنین خوار است؟
کسی با من نگفت اینجا که در ظاهر گلستان است
نهالِ حزن بسیار و درختِ اشک پُربار است
چه گردونی که ما در گردشش همواره پایینایم؟
چه دنیایی که دون است و زبون و پستمقدار است؟
میانِ مردمانش خون و آتش حکم میراند
میانِ عاشقانش راه ناهموار و دشوار است
اگر از پیشه میپرسید، اینک کارمان زاریست
وگر احوال میپرسید، اینک کارمان زار است!
بگو با آنکه عزمِ زادن از مادر به سر دارد
بگو برگرد! کهاین دنیای ملعون مردمآزار است
#فریبرز_رضانواز
نفهمیدے پریشانم از این چشمان پژمردہ ؟
ازاین شعرے ڪہ حرفش را میان بغض ها خورده
دلم مے خواست تا یڪ شب بگویم “دوستت دا…” نه
امان از عقل مغرورے ڪہ من را تا جنون برده
از این زیباییت یوسف چہ خواهد ماند، مے دانے ؟
ترنجے غرقہ در خون و زلیخایے ڪہ افسرده
تو دیگر در دلم مُردے … خدا باشد نگهدارت …
رقیبانم ڪمین ڪردند ڪرڪس گونہ بر مرده
خداحافظ ڪہ دستانت … خداحافظ ڪہ چشمانت
ڪہ گیسویت… خداحافظ ڪہ دل خونم دل آزرده
#مجید_ترڪابادی