رک بگویم... از همه رنجیده ام!
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام
در زمستانِِ سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیال سردی آغوشها...
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام
مقصد من نا کجای قصه هاست
از تمام جاده ها پرسیده ام
میروم باواژه ها سر میکنم
دامن از خاک شما بر چیده ام
من تمام گریه هایم را شبی...
لا به لای واژه ها خندیده ام
#فریدون_مشیری
ای ترنم های باران مطلع زیبایی ات!
چای می چسبد کنار رنگ مو خرمایی ات!
چای می نوشم لبت را استکانی میکنی؟
رژلبت جا مانده روی استکان چایی ات
من فدای لهجه ی شیرین [اورامانی ات]
کوه های استوارش مظهر رعنایی ات!
"عین" تو علم است و "شینت" شادی و "قافت" قلم
عشق ها پنهان شده در دین [ورمزدایی ات]
ماهی بی دست و پا هستم دراین ساحل اسیر
تو پناهم می دهی در آن دل دریایی ات؟
با حیا هستی نمی گویی که میخواهی مرا
ای دو چشم راستگویت عامل رسوایی ات!
با دو پیک چشم هایت کار دستم می دهی
در نگاهت رفته بالا الکل و گیرایی ات!
تا کجا باید به دنبالت دوید آهوی من
کاوه سرگردان عشق ساده ی لیلایی ات
#کـاوه_احمــدزاده
ادبــــسـتان
●━━━━━━─────── ⇆ㅤ ㅤㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤㅤㅤ↻ 🎵 جدال عقل و جنون 😍 [اینقدر اگر معطّـلِ پرسـش نمیشدم
گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت
اینقدر اگر معطل پرسش نمی شدم
شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت
دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت
گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی گذاشت
ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت
ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت
#فاضل_نظری
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درددل کنم و دردسر شود
ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود
#فاضل_نظری
امشب از قصّه پرم حوصله داری، یا نه؟
می توانی به دلم دل بسپاری، یا نه؟
اگر از غصّه بگویم گله را میفهمی
می توانی به لبم خنده بباری، یا نه؟
روز و شب پشت همین پنجرهها خوابم برد
آمدی؟ کردی از این کوچه گذاری، یا نه؟
هر شب از درد غمت بد به خودم میپیچم
در خیالات منی گاه و گداری، یا نه؟
بین پاییز و زمستان دل من یخ بسته
گو در اندیشهی آغاز بهاری، یا نه؟
خسته از زندگیام میل قیامت! دارم
عاقبت مال منی؟ با توام، آری، یا نه؟
#مریم_صفری