برایتان از دخترانگی بگویم، در خصوص رسالت مادر بودن، همسر بودن و دختر بودن؛ و درباره همه این ها نمی شود در یک صفحه و یک نقطه حرف زد؛ اصلا نمی گنجد. راستش را بخواهید؛ دلم نمی خواهد اصلا درباره ی کرامات دختر بودن و زن بودن حرف بزنم، این ها را که همه در همه جا می خوانیم، می خواهم از دو جنبه ی دیگر به دخترانگی نگاه کنیم ...
شاید در یک « #دخترانگی »...
๛شیفتهــ
شاید در بین اعضای این کانال کسی به عرفان کاذب فکر هم نکرده باشد؛ اما حقیقت تلخ این است که جامعهی ما مانند جامعهی اروپا هر چند در مقیاس کوچک تر، به سمت عرفان های کاذب در حرکت است ...
شیفته برایم از عشق بگو، مدتی طولانی ست که کلامت، بوی عشق نمی دهند، پندارم چنین است که از عشق گریخته ای؛ چنان که آهو از چَنگال پلنگ، از عاشق و معشوق بگو، مسیرحیاتت و هر آنچه در بر داری و دیگران را نیز به بر دهی، همه یک چیز است، و آن عشق است، از عشق گریزی نیست، عشق همان روحیست که بر تو دمیدند، روح را سر بکش؛ عشق را زمزمه کن، آری همه چیز عشق است؛ عشق همه چیز است
«نامه ای به شیفته»
🇮🇷 ๛شیفتهــ
شیفته برایم از عشق بگو، مدتی طولانی ست که کلامت، بوی عشق نمی دهند، پندارم چنین است که از عشق گریخت
بعد از نام معشوق و خواندن پنج خط از نامه ی شما لبخند به لب دست به گریبان خواهم گفت که عشق در نوشتن نهفته است، عشقِ شیفته، در کوره رفته و چنان پخته است، که شاید زمختی آن دلتان را بزند، باید بگویم که نوشته هایم همه عشق است و عشق تماماً نوشته است، و باید یادآور شوم که عشق در کلمات نگنجد؛ و خودِ کلمه ی عشق در «ع» ابتدای خود کمر شکسته است از چنین بار نشسته بر دوش، که هان! تو در سه حرف چگونه توانی که تمام روح دمیده در بشر را بیان کنی!
عشق در همه چیز است ، در سراسر گیج خوردن های شیفته در بین مفاهیم نهفته در جهان.
شیفته گیج می خورد بین مفاهیم عمیق انسانی، گیج می خورد و گیج می خورد و گیج می خورد تا بگوید که عشق...
«شیفته و ادبیات »
ادبیات غرب، انسان را پرت می کند درون دنیای غرب، ادبیات شرق انسان را پرت میکند وسط دنیای شرق،و ادبیات ایران...
چقدر عجیب ادبیاتی دارد و من مانده ام در میان آثار فاخر ایرانی، چرا بوبن بخوانیم ؟ چرا داستایوفسکی ؟ چرا کامو؟ آهان چون با کلاس تر است.چون دنیا بر مدار غرب است. اسلام ، و به عبارتی تشیع ایرانی نیزه بسیار بسیار عقب افتاده است...
ناراحت میشوید اگر بگویم :«ادبیات مزخرف غرب؟ هنر مزخرف غرب؟
غرب تعفن زده ی آدمیزاد ؟»
البته برای منِ آدم گریز بسیار طبیعی است
که از غرب متنفر و در بین عطر هل و زعفران ایرانی غرق باشم و شهید مطهری و نهج البلاغه را ترجیح بدهم. بوی بهشت آزادگان ،بوی بهشت آزادگان، وطن من است. به دور از رقص و بدن نمایی و موسیقی کلاسیک و لباس های باکلاس و بالماسکه ی آدمیزادی، من گل و مرغ را دوست دارم،لیوان کمر باریک را ،غذای کم و سبک را ...
من استدلال های شهید مطهری را می پسندم کلام امیرالمومنین را می بوسم. قرآن را بغل می گیرم.هر چند همه دنیا این ها را کم تر از خانه های مدرن مینمال بدانند. هر چند زنان پاشنه تق تقی را دوست تر بدارند .من چادر می پوشم و رو میگیرم و نماز می خوانم و سجاده ام را روی فرش پهن میکنم. من خجالت زده میشوم از چشم در چشم نامحرم خندیدن، این منم،یک دختر شیعه ی ایرانی، دور افتاده از آدمیت مدرن ...
๛شیفتهــ
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتم ریسمانم را میبافتم؛ یکی زیر، یکی رو. اصلاً حواسم نبود که از آسمان به زمین میآیم. دستش را دراز کرد: «ریسمان را رها کن! به دستانم چنگ بزن!» و من، بیتوجه، ادامه دادم؛ یکی زیر، یکی رو.
چند قدم مانده بود به زمین برسم، مضطرب صدا زد: «بافتن را تمام کن، پرواز کن! زمین جای تو نیست.» برای لحظهای نگاهش کردم؛ و بعد… من سالها، قرنها، ماههاست روی زمین نشستهام. ریسمان میبافم؛ یکی زیر، یکی رو.
๛شیفتهــ
395.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک گروه فلسفی دارم ، اهل تفلسف بحث می کنن اونجا، رفتن یه سری بزنم حس کردم دارم خودمو میبینم، از دست من چی می کشید ...
« دم کرده ی رز سیاه را در قندانی میریزم تا با آن چای بنوشم، دم کرده ی رز سیاه با خارخاسک! »
احساسات آدمی! حقیقتا نمی دانم منشأ آن دقیقا کجاست؛ اما، گاها چنان عمیق است؛ که هیچ چیز توان بیانش را ندارد از همین رو بشر، خودش را پرت میکند در فراسوی واقعیت ها، جایی میان «سوررئالیسم»، نوشته ها، تصاویر و مفاهیم صوری که فهم آن نیازمند نوعی شکست درآینه ی ذهن است؛ شکستی که باعث می شود بشر چیزی فراتر از واقعیت را ببیند؛ هنر، هنر در همین لحظه زاده می شود.
@audio_ketabکتابخانه صوتی Part03_علی حقیقتی برگونه اساطیر.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
📓علی حقیقتی بر گونه ی اساطیر
🖊 علی شریعتی
🇮🇷 ๛شیفتهــ
#قسمت_چهارم از داستانی که اگر حال داشتید بخونید... چشمان درشتی مشکی رنگ ،سری که کمی تیک داشت، و به
از داستانی که اگر حال داشتید، بخونید.
#قسمت_پنجم
بار دیگر ایمیل را زیر و کردم، او معتقد بود که من از بین تمام آن هایی که نامه هایش را خوانده اند، بهتر منظورش را می فهمم، البته من صرفا به خواندن نامه های او اکتفا نکردم؛ او بخشی از ماجرای در هم پیچیده ی نه چندان جالبی بود که در پیش داشتم.
گربه ی پرنده، کلاغ، کبوتر سفید، تمام کلمات این زن پر از نماد بود. انگار خوشش می آمد با ذهن خواننده بازی کند، او حرف میزد که کسی حرفش را نفهمد. یا شاید هم حرف میزد تا زبانی بسازد که فقط خودش بفهمد. شروع به تایپ میکنم؛ دقیقا از ادامه همان نامه ی نیمه کاره ی او…
«گربه ی پرنده ،گفتی یک گربه ی پرنده داری، که گاهی شبیه به کبوتر های سفید رفتار می کند؟ بلا فاصله جواب می دهد؛ انگار منتظر بود؛ می دانست سوال بعدی من دقیقا چیست، چه می پرسم و چرا…
گفتم گربه ی پرنده؟ بله او یک گربه ی پرنده است. گربه ی که می تواند تغییر چهره بدهد. مدام باید مواظب باشم، که میله های قفس را کج نکند؛ پر نزند و برود کله ی یک کلاغ دیگر را سوراخ کند؛ یا به فیل های باغ وحش حمله ور شود، چندباری روی سر بچه فیل های باغ وحش خراب شده بود، آنقدر روی سر آن ها غار غار کرده بود، که فیل ها از پا در آمده بودند. یکبار هم که موقع ناهار در قفس را باز گذاشته بودم و به او تاکید کرده بودن که مبادا از قفس خارج شود؛ آمدم و دیدم که یک ماهی کپور دزدیده و در حال خوردن آن است.تازه مدعی بود که ماهی خودش با پای خودش با او همراه شده؛ دیوانه!
همه می دانند، هیچ ماهیی آب را بخاطر یک گربه ی پرنده رها نمی کند.»
نفس عمیقی میکشم؛ دست هایم را پشت سرم قلاب میکنم؛ چشم هایم را محکم می بندم؛ بامزه...
๛شیفتهــ