حسین حقیقی4_6028407944817676872.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
اللّٰهُمَّ بَلِّغْ مَوْلانَا الْإِمامَ الْهادِيَ الْمَهْدِيَّ🕊
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم،
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم.
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا،
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم.
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم،
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.
این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی ست؟
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم.
خاموش مکن آتش افروخته ام را،
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم.
-فاضل نظری.
همه ی ما در خودمان یک بتی داریم؛ بت است از آن جهت که آن را میپرستیم؛ ویژگی محبوبمان است، به آن مباهات میکنیم. مثلاً آن یکی بر خودش فخر میکند که عجب دانشمندی هستم؛ چه فهمی دارم! آن دیگری هر جا که مینشیند، از لطافت قلب پاک و مهربانش میگوید، از تمام چشمپوشیها و خطابخشیهایش.
سوار کمرمان است، مانند بختک آویزان گردن ماست، دستهایش را میگذارد روی چشمهایمان، که فراموش کنیم. که بنده ای باشیم از بندگان طفیلی و نانخورِ پروردگار، که حتی مستقیماً و بدون واسطه، بر سر سفره ی باری تعالی راهش نمی دهند. و البته که چه خوب بتشکنی ست خدای ابراهیم.
با تلنگری کوچک، بتمان را چنان در هم میکوبد که اگر پوست کلفت نکرده باشیم. با خاطرش میلرزیم و چشم میگشایم. و این گشایش، خودش لطفی ست از جانب پروردگار ابراهیم.
๛شیفتهــ
نشستم و ۱۰۰ صفحه کتاب خواندم. تقریباً خواندن ۱۰۰ صفحه کتاب، اگر رمان باشد و اگر زبان پیچیدهای نداشته باشد، برایم حدوداً ۴۵ تا ۵۰ دقیقه زمان میبرد. اگر داستان برایم کشش ایجاد کند، شاید هم یک ساعتی را به مطالعه بپردازم و کلمات و جملات جذابش را سوا کنم که بعداً در نوشتههایم با ذوق به کار ببرم، اما...
این داستان، همین کتابی که میگویم، و نظرات ثبتشدهی افراد خوانندهی کتاب، به من ثابت کرد که من متعلق به هیچکدام از اقشار این جامعه نمیتوانم باشم و میتوانم متعلق به همهی اقشار آن هم باشم. اتفاقاً به من ثابت کرد که بله شیفته! تو، در کمالگرایی جاهلانه، از همگان پیشی گرفتهای !
و ثابت کرد که بله، میتوان رمانی نوشت که سه بار تجدید چاپ شود، اما نویسنده هیچ علمی نداشت باشد ، و ثابت کرد که عقیده بسیار متفاوت است. اصلا عقیده کجا، نان خوردن از باور ها کجا...
نه میتوان انقلاب را رها کرد، نه میتوان با بسیاری از انقلابیها از یک سفره نان خورد. حداقل اگر رمان مینویسید، کمی هم مطالعه کنید.
بفهمید کلمه کدام است، جمله چیست، داستان چه اجزایی دارد. اصلاً چهار جلد کتاب معرفیشده توسط اصیلترین انقلابی قرن را بخوانید. اصلا بروید ببینید امامتان به چه توصیه میکند.
گل بگیرد سر در نشریات مملکت اسلامیمان را؛ گل بگیرند...
๛شیفتهــ
🇮🇷 ๛شیفتهــ
نشستم و ۱۰۰ صفحه کتاب خواندم. تقریباً خواندن ۱۰۰ صفحه کتاب، اگر رمان باشد و اگر زبان پیچیدهای نداشت
69.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پ.ن) در نظر بگیرید که شیفته جوانی بیش نیست و در نظر بگیرید به قول استادمون بنده همچنان آتش گداخته ام و زغال نشدم پس بهم حق بدین و باهام هم دردی کنید با تشکر.
سوره مبارکه نساء آیه 32
وَلَا تَتَمَنَّوۡاْ مَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بِهِۦ بَعۡضَكُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖۚ لِّلرِّجَالِ نَصِيبٞ مِّمَّا ٱكۡتَسَبُواْۖ وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٞ مِّمَّا ٱكۡتَسَبۡنَۚ وَسۡـَٔلُواْ ٱللَّهَ مِن فَضۡلِهِۦٓۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٗا (۳۲)
برتریهایی را که خداوند برای بعضی از شما بر بعضی دیگر قرار داده آرزو نکنید! (این تفاوتهای طبیعی و حقوقی، برای حفظ نظام زندگی شما، و بر طبق عدالت است. ولی با این حال،) مردان نصیبی از آنچه به دست میآورند دارند، و زنان نیز نصیبی؛ (و نباید حقوق هیچیک پایمال گردد). و از فضل (و رحمت و برکت) خدا، برای رفع تنگناها طلب کنید! و خداوند به هر چیز داناست.
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«تعریف آلبرکامو از ابزورد»
این دقیقا همون چیزیه که ما تو بیگانه می بینم، در افسانه سیزف به صورتِ کامل تر و صورت بندی شده لمس میکنیم اما
تاحالا براتون سوال شده چرا ما نمی تونیم انقدر خوب و جذاب ایدئولوژیمون رو بیان کنیم؟ منظورم صرفا در کلام نیست توی کتاب هامون هم هست چطور کسانی مثل کامو... تونستن ناخودآگاه مردم رو با این حس « کمبود کامل کننده» پر کنند؟ و چرا ما نتونستیم ؟
می دانی شیفته در دنیای آدم ها یک چیز هست که مرا بسیار می ترساند؛ ترسی عمیق که تمام بند های روحم پاره میکند؛ راستش من از دگردیسی آدم ها، از زمانِ تغییر ماهیت دادنشان ،از همان لحظه ای که روحم لجن میگیرد؛ میترسم.
فکرش را بکن، کودکی که امروز در گهواره خوابیده فردا می تواند جهانی را به ویرانی بکشاند. پدر ها و مادر ها، نوزاد شیرخوار با همان پوست لطیف و بوی خوشش می تواند عامل جنایت باشد، راستش را بخواهی جنایت یک مفهوم انسانیست. سگ ها ، گرگ ها و حتی خر ها نمی توانند جانی باشند اما نوزادان انسان چرا...
امشب توی خیابونهای شهرمون راه میرفتم، چهار پنج تا مغازه رو دیدم که جلوی درشون قفس آویزون کرده بودن. نزدیکتر که میرفتم، پرندههای پفکردهای رو میدیدم که تنها غذاشون ارزن بود. یه دکه هم روی قفس یه کاغذ چسبونده بود: «فروشی».
یاد شبای عید افتادم؛ ماهیهای قرمزی که کنار خیابون فروخته میشن، قفسهای جوجهرنگی سر چهار، و جوجههای توی پلاستیک فریزر. سگهای زینتی که موهاشون رو با کش جمع میکنن و براشون لاک میزنن. لاک میزنن؟ نمیدونم.
بعد خندهام گرفت. ما آدما از همون بچگی یاد میگیریم که همهی موجودات برای لذت ما آفریده شدن، پس حق داریم حیوونا رو بندازیم تو قفس، برای حل کردن مشکلات عاطفی و روانیمون یه حیوون رو دستکاری ژنتیکی کنیم تا تولههای کوچیکتر و خوشگلتری داشته باشه. چه انتظاراتی دارم از آدمیزاد! حیوونا که آدم نیستن....