حسن القدسي4_5969814046755529367.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
بازگرد، ای محبوب من؛ بر دل خستهام رحم کن بازگرد، ای نغمهای که بر لبان جهان جاری است
بازگرد، که زندگی به عشق تو ترانه میخواند بازگرد، که جانم چشم به آسمان تو دوخته است
بازگرد، ای خورشیدی که ابرها در پناهش آرام میگیرند چرا ابرها از پیش رویت کنار نمیروند؟ چرا با شرم به تو نمینگرند؟ یا در برابر زیباییات مبهوت و حیران ماندهاند؟
ای فروغِ نهان، عشق از سوز اشتیاق تو گداخته است ای جانِ دلانگیز، چه نیکوست حضورت!
بگذار چشمانم با تو سخن بگویند که اشکهایم از درد، نالاناند
دنیای ما چه سخت و بیرحم است و مرا جز امید به تو، ای مهدی، هیچ نیست
ای صدایی که نوید عدالت میآوری در مژگانم، افسون تو به نماز ایستاده است
در طرد شدن نخبگان،
ویرانی جهان،
و زنده به گور شدن دختران،
جهل عوام را مقصر بدانیم
یا طمع کسان را؟
احساساتِ جامعهی امروزی در سه چیز خلاصه میشود: خودپسندی، لذات شهوی و خستگی از زیستن.
یادداشتها- آلبر کامو
مادری و زنانگی را باید چندجانبه نگریست؛ چون فاطمه سلام الله، زینب کبری و سمیه نخستین شهیدهٔ اسلام...
در سیره هر کدام از این بانوان والا مقام می توان حقیقت زنان در اسلام را دید، زنانی که هم عالمه بودند و هم رشیده؛ هم بالغه و هم لطیفه. زنان ما هم امام بودند و هم امامپرور؛ و اسلام،این دین سرشار از منطقِ سوار بر بالِ احساس، نیازِ فداکارانه یِ زن را — همان فداکاری که با تمام وجود به تلاش برای رشد بشر دلبسته است — به نیکوترین وجه هدایت میکند.
زن در نگاه اسلام، در جای خود سکوت میکند و سر به زیر میآورد و در اوج لطافت، ریحانهٔ خلقت میشود؛ و همین زن در جای دیگر، آنگاه که خطری رسالتش را تهدید کند، چنان با کلام و عملش علم میچرخاند که عالمی را پس از هزاران سال مبهوت میسازد.
زن در اسلام، به لطافتِ شانه زدن موی کودکان است و به قوتِ بازوی مردان جنگی. زنی که در مقام طاعت امام، خاضع است و در عمیقترین تفکرات دانشمندانه به درجهٔ پیامبری میرسد موجود غریبی ست .
موجودی همیشه در خطرِ سطحیانگاری ؛ ریشهای که هر روز در گنداب سنتزدگی و ابزاری سازی دست و پا زنان، به هر ریسمانی چنگ می زند تا زنده بماند و زنده می ماند! من درونن ، به عنوان جوانه ای ضعیف که نور حق را در سایه ی درخت تنومند تشیع می بینم می دانم که این ریشه گند آب را پس میزند، نفس می کشد و درخت حقیقت را بارور می کند.
๛شیفتهــ
شاید مهمترین چیزی که میتوان به یک کودک آموخت، دانستنِ پاسخها نباشد؛ تواناییِ پرسیدنِ پرسشهای خوب باشد.
کودکی که میپرسد، فقط در جستوجوی یک پاسخ نیست؛ او دارد جهان خود را میسازد.
آموزش، اگر تنها به حفظکردنِ پاسخها محدود شود،ذهن را پُر میکند؛ اما پرسشهای خوب، ذهن را به اندیشیدن وامیدارند.شاید فلسفه از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که کودک به جای پذیرفتنِ جهان، جرئت میکند دربارهی آن بپرسد.
«دیده اما نشنیده: اهمیت صدای کودکان»
جانا مور لون