قوری چینی بود؛ لبپر شده بود، توش گل کاشتیم، روش هم گل داشت. قوری چینی از پنجره بیرون رو نگاه میکرد، فکر میکرد قدرش رو نمیدونیم. حق داشت. پایین کوچه یه بساطی بود، تو قوری لبپر خودش چای دم میکرد. قوری لبپر ما هم پرید پایین که برسه به بساطی که توش چای دم کنن. خورد زمین، گلاش پرپر شد....