خوب به خاطر داشت، آن بوی آشنا را.
بوی قند شکن قدیمی پدر..
یادش می آمد که کودکی بود ساده دل، وقتی کاغذ های سفید را از رویا پر میکرد پدرش قند میشکست. وقتی پدر دور میشد تکه هایی از قند به جای زیر انداز در دل او و خواهرش جا خوش میکردند.
Lزحل (دستنویسمن)