شاید وعده هاش بیشتر از اونی بود که تونست عمل کنه.شاید از حد خودش فراتر رفت.یا شاید دنیایی که ما در اون زندگی میکنیم،رؤیاییه که تسلا زودتر از همه دیدتش.
مصطفی دستانش را بالای دست های پیرمرد گرفت. وقتی مشت مصطفی باز شد، سکه ها غلتیدند و داخل دست پیرمرد قرار گرفتند. لبخند شادی، روی لب های پیرمرد نشست. مصطفی میتوانست برق خوشحالی را در چهرهء او ببیند. سپس بی آنکه چیزی بگوید یا منتظر شنیدن چیزی شود، به طرف مدرسه به راه افتاد. باد سرد پاییزی همچنان در کوچه میوزید اما مصطفی دیگر سردش نبود. او خوشحال بود و همین احساس، او را گرم میکرد.🌾
L روایتی از زندگی شهید چمران
سپیدآر؛
داشت کشوی قدیمی ِوسایلش را مرتب میکرد و مدام چشمش به تکه خاطره هایی میافتاد که مدت ها گوشهی این چهارچوب ِبسته،تنها مانده بودند.سمت راستش را نگاه کرد. کیف پول ِدوران کودکی اش را از زمین برداشت و داخلش خاطره ای پیدا کرد. سکه های پنج هزار ریالی که احتمالا از پول خرید خوراکی برایش باقی مانده و یادش رفته بود از توی کیف برشان دارد. سمتی دیگر عکسی از زهرای ۶ ساله پیداکرد که با همکلاسی های سال اول ابتدایی گرفته بود.بازهم خاطراتی دیگر از بازی ها و تنبیه های آن دوران. دسته عکس هایش را ورق زد و رسید به خانه قدیمی مادر بزرگ که زهرای نوزاد روی فرشش دراز کشیده بود. با خودش فکر کرد چقدر زمان زود میگذرد. چه کسی فکرش را میکرد روزی این نوزاد،تبدیل به دختری با این قد و قامت شود؟