سپیدآر؛
داشت کشوی قدیمی ِوسایلش را مرتب میکرد و مدام چشمش به تکه خاطره هایی میافتاد که مدت ها گوشهی این چهارچوب ِبسته،تنها مانده بودند.سمت راستش را نگاه کرد. کیف پول ِدوران کودکی اش را از زمین برداشت و داخلش خاطره ای پیدا کرد. سکه های پنج هزار ریالی که احتمالا از پول خرید خوراکی برایش باقی مانده و یادش رفته بود از توی کیف برشان دارد. سمتی دیگر عکسی از زهرای ۶ ساله پیداکرد که با همکلاسی های سال اول ابتدایی گرفته بود.بازهم خاطراتی دیگر از بازی ها و تنبیه های آن دوران. دسته عکس هایش را ورق زد و رسید به خانه قدیمی مادر بزرگ که زهرای نوزاد روی فرشش دراز کشیده بود. با خودش فکر کرد چقدر زمان زود میگذرد. چه کسی فکرش را میکرد روزی این نوزاد،تبدیل به دختری با این قد و قامت شود؟
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
البته انسان را ما آفریدهایم و وسوسههای درونیاش را خوب میدانیم؛ چونکه ما از رگ گردن به او نزدیکتریم ✨
Lسورهء قاف آیهء ۱۶
ماه رمضان، ماه خوبی ها مبارک!