دستم را که از پنجره ماشین به کناره جاده میکشیدم،سر گندم های روییده در گندمزار انگشتانم را نوازش میکرد.
دانه های ریزی از سنگ در مسیر خاکی ناهموار،ماشین را گهواره وار حرکت میداد. چشمانم را بستم و عطر خاک خیس از اشک آسمان را به ریه ام دعوت کردم. این لمس های کوچک طبیعت باعث میشد باورم شود که زنده ام؛و مادرم،طبیعت،دست من را رها نکرده است.
-من نویس(زهرا).
زندگی، پنجره ای باز، بـه دنیای وجود
تا کـه این پنجره باز اسـت، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم...
Lکیوان شاهبداغی
نه تو می مانی و نه اندوه ،
و نه هیچ یک از مردم این آبادی!
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،غصه هم می گذرد،!
Lسهراب سپهری💐