هدایت شده از Íncomparable
سلام سلام خوشگلا.
این پیام رو فوروارد کنید تا من براتون آخرین نامهتون رو بنویسم
و به بعضیاتون رندوم یه بیت بدم
TAGS , اگه دایگو باز نشد
هدایت شده از Madam Marple
برای 🕷:
https://eitaa.com/shizuzuka
هیچوقت ازاون تابلوی کوچیک و چرت دیوار اتاقت خوشت نمیومد. یه راهبه با یه لبخند مسخره که شبیه همه چیز بود جز «مقدس». بهرحال نگهش داشتی چون مادرت اصرار میکرد. ولی شاید خود اون تابلو زیاد راضی به اینکار نبود..
هرشب میدی که اون لبخند زشتش ذره ذره کش میاد. بیشتر و بیشتر..تا جایی که گوشه لباش به گونه های رنگ پریده و نزدیک چشمای سیاهش میرسه. امشب طاقتت تموم شد. ازش خواستی بس کنه. جیغ کشیدی و التماس کردی. ولی اون به لبخند زدنش ادامه داد.
بیشتر و بیشتر
ترک ها و زخم های عمیقی گوشه لبهای کشیده شدش ایجاد شده بود که ازشون یه مایع تیره رنگ و جسد لارو حشرات بیرون میریخت. مردمک چشمای توخالیش کوچیک و کوچیکتر میشد. گریه کردی. داد زدی..شاید باید فریاد زدنو متوقف میکردی، چون تو هم حالا داشتی یه سوزشی رو گوشه لبت احساس میکردی.
اما قبل از اینکه بتونی این تصمیمو بگیری، لبت بیشتر و بیشتر کش اومد.
پوست لبت شکافت و به گوشه های چشمت رسید.
شاید این بهاییه که برای بی احترامی به لبخند راهبه ی اتاقت باید میپرداختی؟