﷽
←🎤 #خبر
←📸گل آرایی مزار شهید حاج قاسم سلیمانی در روز پدر و میلاد حضرت علی(ع)😍
.
#میلاد_امام_علی❤️
#روز_پدر🌸
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃 🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری #مادر_شهید_محمد_معماریان #نویسنده_اکرم_اسلامی
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃
🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری
#مادر_شهید_محمد_معماریان
#نویسنده_اکرم_اسلامی
فصل چهارم...( قسمت هفتم)🌹🍃
#کپیحرام ❌
🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊
هر وقت از روز دلمان می خواست، می رفتیم و بر می گشتیم، اما حرم حضرت رقیه دور بود نمی شد پیاده رفت. سه تا زن دست به دست هم شام را سریع آماده می کردیم تا بتوانیم سی زود بخوابیم؛ سحر بلند می شدیم و همراه مردها را می افتادیم گاهی به زحمت ماشین پیدا می کردیم هدای نصفه شب هم که سرد است به همین راحتی نبود ولی چراغ های حرم را که از دور می دیدیم، دلمان روشن می شد. اصلا همه عشقمان همین زیارت سحر و نماز صبحش بود. دو هفته ای ماندیم سوریه خستگی راه که از تنمان در آمد و کمی خرید کردیم، دوباره سوار اتوبوس ها شدیم و راه افتادیم. حیف و صد حیف که مرز کربلا بسته بود حسرت به دل زیارت امام حسین راهی مدینه شدیم خوب یادم نیست از کجاها رفتیم وبین راه چه شد فقط همین قدر بگویم که یک دل سیر ماندیم مدینه و هرچه دلمان می خواست، زیارت کردیم مثل حالا نبود که محراب پیامبر را خیلی راحت زیارت می کردیم. گوشه اتاقی همان اطراف ، دسداسی گذاشته بودند که می گفتند برای خانم فاطمه زهرا بوده می رفتیم برای زیارتش. نگهبان بد عنقی هم داشت یواشکی پول می گذاشتیم کف دستش اجازه می داد برویم نزدیک و دست بکشیم روی دسته و سنگ دسداس.
یک روز که رفته بودیم بازار یک قیچی و یک توپ پارچه تترون سفید خرید و اوردم خانه دو تا چادر دو تا لباس بلند دو تا بلوز و برای خودم و یک پیراهن بلند هم برای مریم بریدم می ماند دوختنش فکر ان را هم کرده بودم با همسایه های دور و بر خانه دوست شده بودم. زبان هم را که نمی فهمیدیم فقط در حد اشاره و سلام و لبخند زدن. بالاخره هر چه نباشد همه مسلمان بودیم کتاب و پیامبرمان هم یکی بود. ان ها خیلی محبت داشتند. می فهمیدیم تعارف می کنند مهمانانش باشیم یک بار که جلوی خانه شان چرخ خیاطی دیدم پارچه ها را که بریدم برداشتم و رفتم جلوی درشان با اشاره دست و نشان دادن پارچه ها و گفتن دو سه تا کلمه نماز و صلوات و احرام بهش فهماندن گیر کارم کجاست. دستم را گرفت و مستقیم برد کنار چرخ خیاطی. بنده خدا اصرار می کرد که چرخ را بردارم و با خودم بیاورم خانه قبول نکردم. نشستم همان جا و کارم را انجام دادم خدا خیرش بدهد.
#حاج_قاسم 🌷🕊
#کُلُّنٰا_قٰاسِمِ_سُلِیْمٰانی🌹🍃
#یازهرا...🌹🍃
╔═~^-^~☕️🌿═ೋೋ
@shohadaiy1399
ೋೋ═🌿☕️~^-^~═╝
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃 🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری #مادر_شهید_محمد_معماریان #نویسنده_اکرم_اسلامی
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃
🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری
#مادر_شهید_محمد_معماریان
#نویسنده_اکرم_اسلامی
فصل چهارم...( قسمت هشتم )🌹🍃
#کپیحرام ❌
🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊
مدینه که بودیم چند باری هم رفتیم جاهای دیگر را دیدیم همین زیارت دوره ای که امروزی ها می روند ولی هیچ کجا مثل بقیع آتش به جان آدم نمی زد. نامردها نمی گذاشتند زن ها بروند داخل. می نشستیم پشت پنجره ها و حسرت می خوردیم. بعضی ها روزها هم جمع می شدیم توی خانه و یکی دو نفری که بلد نبودیم رادیو و تلویزیون و کتاب و هیچ چیز دیگری هم که برای آموزش نبود هر چه یاد گرفتیم از برکت همان جا بود
چهل و پنج روز مدینه ماندیم. با روزهایی که توی راه بودیم و بعدش سوریه شاید نزدیک سه ماه می شد که از بچه ها بی خبر بودم. بالاخره مادر همیشه دلش شور بچه را می زند، اما حال و هوای زیارت آن قدر غرقمانکرده بود که نفهمیدیم چطور گذشت حتی تلفن هم نمی توانستیم بزنیم خانه کسی تلفن نبود به جایش یکی دوباری نامه نوشتیم و خبر سلامتی مان را دادیم. خیلی اشتیاق داشتیم زودتر کعبه را ببینیم بنا شد وسایل مان را بگذاریم همان جا در مدینه توی خانه اجاره ای و خودمان برویم مکه این طوری سبک بار هم بودیم فقط چند دست لباس و وسایل احرام برداشتیم و حرکت کردیم.
محرم که شدیم دیگر حال خودم را نمی فهمیدم. یادم هست که سر شب رسیدیم مکه و همان شبانه رفتیم برای انجام دادن اعمال. فضای مسجد الحرام تا ان موقع ها خیلی کوچک تر از حالا بود از چند تا بازار رد شدیم تا رسیدیم به در مسجد. از در هم که وارد شدیم چند تا پله می خورد و پایین می رفت همان جا همه به سجده افتادند. سرم را که گذاشتم روی سنگ های مسجد تمام زندگی ام را در چند لحظه مرور کردم یاد مریضی ها خودم بچه ها یاد روزهای سخت افتادم و فقط خدا را شکر می کردم. می گفتم ممنونم که در این سن و سال من را کشاندی اینجا بعضی مکان هاست که آدم فکر می کند شاید در تمام عمرش فقط یک بار بتواند برود و ببیند مکه هم همین طور است. فکر می کردم شاید دیگه نتوانم آنجا را ببینم همین بود که اصلا دلم نمی خواست سر از سجده بردارم همان شب اعمال عمره را انجام دادیم و از احرام خارج شدیم برگشتیم خانه ای که اجاره کرده بودیم تازه فهمیدم بودم طواف چیست و چند دور می زنند و از کجا شروع و کجا تمام می شود مثل یک شیرینی می ماند که زیر دندانم مزه کرده باشد. بهترین روزهای عمرم را می گذراندم جوان بودم و تر و فرز کارهایم را سریع انجام می دادم و به چند پیر زن کمک می کردم و می رفتیم طواف نیابتی و مستحبی انجام می دادیم. حواسم بود دورهای طواف کم و زیاد نشود مواظب بودم زمین نخورند برای نماز هم کمکشان می کردم. بچه ام هیچ اذیت نکرد گاهی می ماند خانه پیش بقیه گاهی همراهم می آمد با اوستا حبیب هم کاری نداشتم مردها با هم بودند، ما زن ها هم هوای هم را داشتیم. حدود سی و پنج روز مکه بودیم.
#حاج_قاسم 🌷🕊
#کُلُّنٰا_قٰاسِمِ_سُلِیْمٰانی🌹🍃
#یازهرا...🌹🍃
╔═~^-^~☕️🌿═ೋೋ
@shohadaiy1399
ೋೋ═🌿☕️~^-^~═╝
7.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باید به خود ببالیم که امامی این چنین داریم
#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است🌷
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
ای سفر کرده موعود بیا، که دلم در پی تو در به در است
جان ناقابل این چشم به راه، برگ سبزی به تو، روز پدر است
#اللّهمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَالفَرَج 🌷
📚حکایت بسیار زیبا و آموزنده؛
عاقبت صبر و تحمل در برابر بداخلاقی
علامه طهراني در كتاب نورملكوت قرآن مي فرمايد:
يكروز در طهران، براى خريد كتاب به كتاب فروشى رفتم، مردى در آن أنبار براى خريد كتاب آمده، آماده براى خروج شد كه ناگهان در جا ایستاد و گفت: حبيبم الله. طبيبم الله،یارم....
فهميدم از صاحب دلان است که مورد عنایت خاص خداوند قرار گرفته،گفتم: آقاجان! درويش جان!
انتظار دعاى شما را دارم.چه جوری به این مقام رسیدی؟
ناگهان ساکت شد،گریه بسیاری کرد،سپس شاد و شاداب شد و خندید.
گفت: سید! شرح مفصلی دارد.
من مادر پيرى داشتم، مريض و ناتوان، و چندين سال زمين گير بود.
خودم خدمتش را مینمودم؛ و حوائج او را برميآوردم؛غذا برايش ميپختم؛ و آب وضو برايش حاضر ميكردم؛ و خلاصه بهر گونه در تحمّل خواسته هاى او در حضورش بودم.
او بسيار تند و بداخلاق بود. ناسزا و فحش ميداد؛ و من تحمّل ميكردم، و بر روى او تبسّم ميكردم.
بهمين جهت عيال اختيار نكردم، با آنكه از سنّ من چهل سال ميگذشت. زيرا نگهدارى عيال با اين اخلاقِ مادر مقدور نبود ...
بهمین خاطر به نداشتن زوجه تحمّل كرده، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم.
گهگاهى در أثر تحمّل ناگواريهائى كه از مادرم به من میرسيد؛ ناگهان گوئى برقى بر دلم ميزد، و جرقّه اى روشن میشد؛ و حال بسیارخوشی دست ميداد، ولى البته دوام نداشت و زود گذر بود.
تا يك شب كه زمستان و هوا سرد بود و من رختخواب خود را پهلوى او و در اطاق او پهن میکردم تا تنها نباشد، و براى حوائج، نياز به صدا زدن نداشته باشد.
در آن شب كه من كوزه را آب كرده و هميشه در اطاق پهلوى خودم ميگذاشتم كه اگر آب بخواهد، فوراً به او بدهم،
ناگهان او در ميان شب تاريك آب خواست.
فوراً برخاستم و آب كوزه را در ظرف ريخته، و به او دادم و گفتم: بگير، مادر جان!
او كه خواب آلود بود؛ و از فوريّت عمل من خبر نداشت؛ چنين تصوّر كرد كه: من آب را دير داده ام؛ فحش غريبى به من داد، و كاسه آب را بر سرم زد.
فوراً كاسه را دوباره آب نموده و گفتم: بگير مادر جان، مرا ببخش، معذرت ميخواهم!
كه ناگهان نفهميدم چه شد...
إجمالًا آنكه به آرزوى خود رسيدم؛ و آن برق ها و جرقه ها تبديل به يك عالمى نورانى همچون خورشيد درخشان شد؛ و حبيب من، يار من، خداى من، بانظر لطف و عنایت خاصش به من نگاه کرد و چیزهایی از عالم غیب شنیدم و اين حال ديگر قطع نشد؛ و چند سال است كه ادامه دارد.
📒نور ملكوت قرآن(ج1) ، ص: 141 با اندكي تلخيص
🍃
🌼🍃@shohadaiy1399 ✨
『🚙⃟🦋』
•.
یـٰارَبدِلدۅستـٰانپُراَزغَمنَڪُنۍ
بـٰاتیرقَضـٰاقـٰامَتمـٰاخَمنَڪُنۍ
اۍچَرختۅرابہحَققُرآنسۅگَند
یِڪمۅ؛زِسَرسِیّدمـٰاڪَمنَڪُنۍ💗
•.
『🚙⃟🦋』 #رهبرانه
🕊| @shohadaiy1399
همیشه وقتی در کارهای منزل کمکم میکرد از او تشکر میکردم اما میگفت این حرفهای یک همسر به همسرش نیست.🌱
شما باید بهترین دعا را در حق من کنید، باید دعا کنید شهید شوم.🌹
اوایل من از گفتن این دعا ممانعت میکردم و دلم نمیآمد اما آنقدر اصرار میکردند
تا من مجبور میشدم دعا کنم شهید شود اما از ته دل راضی نبودم💔
🕊| @shohadaiy1399