مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃 🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری #مادر_شهید_محمد_معماریان #نویسنده_اکرم_اسلامی
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃
🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری
#مادر_شهید_محمد_معماریان
#نویسنده_اکرم_اسلامی
فصل پنجم...( قسمت اول )🌹🍃
#کپیحرام ❌
🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊
#به_تمام_جان_حاضر
انگار از خواب بیدار شده بودم باورم نمی شد این همه روز گذشته و من خانه نبوده ام و از آن مهم تر کجاها را دیده و برگشته بودم به جریان معمولی زندگی. بعد از سه چهار روز سرمان خلوت شد تازه تازه داشتم به خودم می امدن رشته زندگی را گرفته بودم توی دستم ولی این وسط محمد و فاطمه بهانه می گرفتند. شاید تلافی آن نبودن و غیبت طولانی ما بود نمی دانم مدام می گفتند این همه وقت کجا بودی چرا رفتی چرا ما رو نبردی چرا مریم رو بردی با حوصله می نشستم و برایشان حرف می زدم اما چطور می شد به یک دختر هشت ساله و پسر شش هفت ساله فهماند کجا رفته بودیم و برای چه چطور باید راضی شان می کردیم و دلشان را به دست می آوردیم فکر می کردم چه اتفاقی به جز زیارت خانه خدا می توانست مرا مجاب کند سه ماه بچه هایم را بگذارم و بروم هیچ جوابی به ذهنم نمی رسید هر چند از اول بچه ها را لوس بار نیاورده بودم ولی باید خیالشان را راحت می کردم که دیگر کنارشان هستم. حاجی هم یک جور دیگر دل به دلشان می داد ولی چون برای کار زیاد مسافرت می رفت بچه ها به کمتر دیدنش عادت داشتند. وقتی از مکه برگشتم بیشتر برای نماز می رفتم مسجد از حرف های بین نماز و در گوشی های همسایه ها در صف نماز فهمیدم انگار ما نبودیم در مملکت خبرهایی شده است تقریبا دیگه همه ماجرا را می دانستند بعضی بیشتر ک بعضی کمتر تظاهرات و راهپیمایی هایی که قبلا مخفی بود حالا علنی شده بود خبرها را فقط در مسجد می شنیدیم. ما توی خانه حتی رادیو نداشتیم چه برسد به تلویزیون نه ما خیلی ها توی رادیو و تلویزیون هیچ چیزی نبود که به درد دین و دنیایمان بخورد ما همه چیز را با رضایا خدا وپیغمبر می سنجیدیم همه جوره سعی می کردیم زندگی مان را حلال بگذرانیم این بود که حتی یک بار نگفتم کاش تلویزیون داشتیم.
از مسجد پایم به تظاهرات باز شد البته قبل تر هم بالای پشت بام الله اکبر می گفتیم شب که می شد راس ساعت نه صدای مردم قم را بر می داشت این کار دلم را راضی نمی کرد باید می رفتم بین مردم که توی خیابان شعار می دادند و مبارزه می کردند صبح به صبح حاجی را راهی می کردم کارهایم را سر و سامان می دادم و بعد خودم را می رساندم به خیابان هر جا شلوغ بود من هم آنجا بودم.
#حاج_قاسم 🌷🕊
#کُلُّنٰا_قٰاسِمِ_سُلِیْمٰانی🌹🍃
#یازهرا...🌹🍃
╔═~^-^~☕️🌿═ೋೋ
@shohadaiy1399
ೋೋ═🌿☕️~^-^~═╝
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃 🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری #مادر_شهید_محمد_معماریان #نویسنده_اکرم_اسلامی
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃
🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری
#مادر_شهید_محمد_معماریان
#نویسنده_اکرم_اسلامی
فصل پنجم...( قسمت دوم)🌹🍃
#کپیحرام ❌
🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊
زمین فوتبال نزدیک خانه ما شده بود محل رفت و آمد هلی کوپترها یعنی نمی توانستند بنشینند فقط نزدیک زمین می شدند و کماندوها می پریدند پایین. خیلی خوب یادم است ان قدر درشت بودند از دور که می دیدی شان هول می کردیم صورت هایشان سیاه بود و خودشان به اندازه دو تا آدم معمولی. حالا همین ها می افتادند به جان جوان ها و بچه های مردم یک ذره هم رحم نداشتند. پیرو جوان سرشان نمی شد، زن و مرد هم همین طور. یکهو می ریختند سر مردم و اگر کسی گیرشان می افتاد حسابش با کرام الکاتبین بود. یک بار نوجوانی را گرفتند زیر مشت و لگد ان قدر بچه را زد که مجال پیدا نمی کرد سرش را بالا بیاورد ترس جانش را کردند یا خدا رحم انداخت توی دلشان نمی دانم دست از کتک زدنش برداشتند. طفلک افتاد روی زمین و خون از دهان و بینی اش می ریخت روی آسفالت خیابان . ترسیدم بروم جلو حتی نتوانستم روی پل بایستم نشستم دلم می خواست داد بزنم ولی اصلا صدایم در نمی امد. دهانم خشک شده بود مگر کسی می توانست مقابلشان بایستد؟ پشت دیوار یک خانه خودم را قایم کرده بود بلکه شرشان را کم کنند تا بروم و به داد بچه برسم. با وحشت و بهت تماشا می کردم ولی انگار خیال رفتن نداشتند. گوشه خیابان آتشی که روشن کرده بودند خاکستر شده بود. پسرک را مجبور کردند بایستند روی خاکستر داغ دیگر طاقت نیاوردم بایستم. برگشتم خانه و هی با خودم گفتم خدا ریشه تان را بکند که جوان مردم آمریکا شد نفهمیدم اخر سر چه بلایی سرش اوردند یک بار هم کماندوها توی کوچه افتاده بودند دنبال یک جوان. من از پشت بام خانه خودمان داشتیم نگاه می کردم طفل معصوم را گیر انداختند و چند نفری افتادند به جانش. صدای ناله اش کوچه را برداشته بود ان قدر به سر و صورتش زدند و پرتش کردند از حال رفت. ولش می کردند تا کمی تکان می خورد دوباره مثل گرگ حمله ور می شدند. دیگر نمی شد صورتش را دید غرق خون بود رنگ پیراهن تنش معلوم نبود انگار پیراهن و شلوارش از اول قرمز بودند هی زدند و وحشی شدند زدند و وحشتی تر شوند تا اینکه جوان دیگر تکان نخورد ناله نکرد یکی امد و دستش را گذاشت روی گردنش تمام کرده بود زیرا لگد و ضربه جوان مردم را شهید کردند. جنازه اش را هم انداختند پشت وانت و با خودشان بردند من با دست جلوی دهانم را گرفته بودم و خفه جیغ می زدم. می زدم روی پایم و ضجه می زدم و پشت بند هم می گفتم بیچاره مادرش داشتم دق می کردم ولی نمی توانستم جیک بزنم اگر صدایم در مس امد معلوم نبود عاقبتم چی می شد به خودم می پیچیدم و کاری از دستم بر نمی امد از آن روز تا یک ماه حالم بد بود دل ضعفه گرفتم صورت خونی جوان و ناله هایش از جلوی چشم کنار نمی رفت هی می گفتم کاش می شناختمش کاش نام و نشانی ازش می دانستم تا برای خانواده اش خبر ببرم چشم انتظاری بد دردیست حداقل می رفتم و می گفتم جوانتان را شهید کردند خیالشان راحت می شد دیگر قرار نیست بر گردد خدا می داند چقدر آدم، همین شکلی ، بی نام و نشان کشته شدند و هیچ خبری ازشان نیامد.
#حاج_قاسم 🌷🕊
#کُلُّنٰا_قٰاسِمِ_سُلِیْمٰانی🌹🍃
#یازهرا...🌹🍃
╔═~^-^~☕️🌿═ೋೋ
@shohadaiy1399
ೋೋ═🌿☕️~^-^~═╝
AUD-20220217-WA0045.mp3
5.04M
🔹 پنجشنبه ۲۸بهمن( ۶۲۴)
🔸حضرت زینب سلام الله علیها
⚫️سالروز وفات حضرت زینب سلام الله علیه برهمگان تسلیت باد.
1⃣شرح دونقل ازماجرای نحوه ازدنیا رفتن حضرت زینب سلام الله علیها.
2⃣نام حضرت زینب راخداوند انتخاب نموده است(شرح)
✅تجلیل پیامبر از حضرت زینب(س):اوخیلی شبیه مادربزرگش حضرت خدیجه بوده وهرکس براو گریه کند ثواب گریه برای امام حسن وامام حسین علیها سلام نصیبش میشود.
3⃣نحوه زیارت مزاررسول خدا(ص) توسط حضرت زینب(س)درنیمه های شب
.4⃣ تجلیل امام حسین علیه السلام ازحضرت زینب سلام الله علیها
✅ایشان درحال تلاوت قرآن ،بهنگام ورود ایشان قرآن رابسته وبه احترام حضرت زینب دست روی سینه می ایستادند.
5⃣تجلیل امام سجاد(ع):عمه جان شما بلطف خدا عالمه غیرمعلمه هستید.
6⃣امام صادق(ع):عمه جان مادرمصیبت برادرگریبان چاک داد.
7⃣تجلیل امام حسین(ع):خواهرم من رادرنماز شبها فراموش نکن.
8⃣امام علی(ع):در دگرگونی ها وبحرانهای روز گار انسانها شناخته میشوند
✅امام سجاد:درطول سفرکربلا،یک شب نماز شب عمه جانم قضا نشد(فقط یک شب نماز شب رانشسنه پشت دروازه ساعات شام خواندند)
✅مدافع جان معصوم و حجت خدا گردیدند(شرح دفاع ازجان امام سجادعلیه السلام)
9⃣ شرح مصائب حضرت زینب سلام الله علیهادرروز عاشورا
🔷 درس هایی کوتاه از امیرالمومنین
علی(ع)در حکمت های نهج البلاغه
🔷 شرح به روزاحکام و معارف اسلامی
🔴(توسط حجة الاسلام ساجدی نسب)
✅کانالهای ایتاوتلگرام :
🕌 @MasjedBalal2
✅کانال دوم واتس آپ:
🕌 https://chat.whatsapp.com/GBPEMgyRc4n0LBZ7IN5AM9
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
داخل ضریح حضرت زینب(س)
🖤🖤🖤
🖤زيارة السيدة زينب س
السلام عليك يا بنت رسول الله، السلام عليك يا بنت فاطمة وخديجة، السلام عليك يا بنت أمير المؤمنين، السلام عليك يا أخت الحسن والحسين، السلام عليك يا بنت ولي الله، السلام عليك يا أخت ولي الله، السلام عليك يا عمة ولي الله و رحمة الله وبركاته، السلام عليك عرف الله بيننا وبينكم فى الجنة و حشرنا في زمرتكم، و أوردنا حوض نبيكم، وسقانا بكأس جدكم من يد علي بن أبي طالب صلوات الله عليكم، أسأل الله أن يرينا فيكم السرور والفرج، و أن يجمعنا و إياكم في زمرة جدكم محمد صلى الله عليه وآله، و أن لا يسلبنا معرفتكم، إنه ولي قدير، أتقرب إلى الله بحبكم والبرائة من أعدائكم، والتسليم إلى الله راضياً به غير منكر ولا مستكبر، وعلى يقين ما أتى به محمد، و به راض نطلب بذلك وجهك يا سيدي، اللهم و رضاك والدار الآخرة، يا سيدتي يا زينب، اشفعي لي فى الجنة، فان لك عند الله شاناً من الشان اللهم اني أسألك أن تختم لي بالسعادة، فلا تسلب مني ما أنا فيه، ولا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم، اللهم استجب لنا وتقبله بكرمك وعزتك وبرحمتك وعافيتك، وصلى الله على محمد وآله اجمعين، وسلم تسليماً يا أرحم الراحمين🖤
الاغی که شیخی گریاند
از شخصیت بزرگی شنیدم كه روزی آیةالله شیخ جعفر شوشتری(ره) با جمعی از تجار و مؤمنین، در كاروانسرایی نشسته بودند. مردم مسائل مذهبی را از ایشان میپرسیدند و شیخ پاسخ میداد. ناگاه دیدند به یك باره حال شیخ دگرگون شده، شروع به گریستن كرد.
همه حاضران تعجب كردند كه گریه ایشان برای چیست. سرانجام یك نفر پرسید: آقا گریه شما برای چیست؟ ایشان با دست به گوشه ای اشاره كرد كه در آنجا الاغی بود و تازه بار آن را به زمین گذاشته بود. سپس گفت: این الاغ را ببینید! من او را نگاه میكردم؛ دیدم پس از بارگیری به من نگاه میكند و با نگاه خود به میگوید: ای شیخ! ای عالم و ای انسان! دیدی من چگونه بارم را به سلامت به منزل رساندم، آیا تو هم بار خویش را، یعنی بار امانت را سالم به منزل رسانیدی؟ گریه ام برای این است كه یك حیوان چگونه میتواند با سربلندی بارش را به منزل برساند؛ اما من كه انسان هستم، نتوانم و در نتیجه، پیش مولایم سرشكسته هستم.
📙برگرفته از کتاب اخلاق اسلامی، امینیان .
🍃
🦋🍃 @shohadaiy1399 ✨
°•💜باچـراغـے همـهجـآ گـشتم وگـشتم درشہــر💜•°
°•💜هیچــکس اینـجا به توماننــدنـشد💜°•
.
.
|•°🦋بــرادَرمحمدحسین مَـن🦋°•|
#سلامعزیزبرادرم🖐🏻
#شهیدمحمدحسینمحمدخانے