eitaa logo
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
132 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
3.3هزار ویدیو
39 فایل
🌹|وَقتے عِشْق عاقل مےشود ، عَقْل عاشق مے شود ، آنگاہ شہید مےشوید|🌹 🌹اوج آرزوی ما : اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک...🌹 حضورشما = نگاه شـ❤ــهـید کپی:حلالت رفیق😉 شما دعوت شده از طرف شهیدید🕊 لفت ندید💚 برای پیشنهاد/انتقاد/تبادل 👈 @abdollahi1409
مشاهده در ایتا
دانلود
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃 🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری #مادر_شهید_محمد_معماریان #نویسنده_اکرم_اسلامی
🌹🍃 🌷🕊 فصل چهارم...( قسمت پنجم)🌹🍃 ❌ 🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊 یک سال و نیم طول کشید. بعد از آخرین عمل وقتی گچ دور بدن مریم را باز کردند بچه ام سه ساله بود دکتر دستور داد روزی دو ساعت یک ساعت صبح، یک ساعت شب بگذارمش توی آب گرم. فصل زمستان بود و سوز سرما فرش را جمع می کردم و یک تشت می گذاشتم توی اتاق. روی بخاری کم کم آب گرم می کردم و می ریختم توی تشت خودم هم می نشستم کنار مریم. یکی دو تا تکه اسباب بازی پلاستیکی هم می گذاستم دم دستش تا سر گرم باشد گاهی کلافه می شد به هر شکلی بلد بودم حواسش را پرت می کردم تا طاقت بیاورد و بنشیند توی آب گرم. بالاخره کمرش جوش خورد و خوب شد. تازه داشتم خودم را پیدا می کردم که دیدم مردم حرف هایی می زنند حرف از کار و بار رژیم و حکومت بود هر گوشه و کنار یک عده پچ پچ می کردند ولی با ترس و لرز. اوستا حبیب وقتی خیالش از بابت دوا و درمان مریم راحت شد گفت اشرف سادات تهرون دیگه جای زندگی نیست. خیلی سخته بخوای اینجا بچه تربیت کنی بهتره بریم قم. بچه ها هم دارن بزرگ میشن. ایشالله که کار منم اونجا بهتر باشه حداقل اونجا می تونیم کنار هم باشیم کار بنایی معلوم نمی کرد یک وقتی می دیدی در شهرستان ها ساخت و ساز بیشتر بود یک وقت کم تر. من هم از خدا خواسته هر چه وسیله داشتیم جمع کردم و آمدیم قم و حوالی خیابان صفائیه خانه گرفتیم ماه روزه بود دیدم اوستا حبیب ساک به دست دنبال لباس می گردد و وسیله جمع می کند گفتم خیر باشه کار جدید گرفتی؟ همیشه که این هم وسیله نمی بردی مکث کرد و گفت: خیره می خوام برم مکه گفتم اه به سلامتی چرا این قدر یهویی؟ جواب داد: یه کاروانی راهی هستن. گفتن یه نفر جا دارن از من پرسیدن میرم منم گفتم چرا که نه. وقتی خدا صدا زده من کی باشم لبیک نگم؟ توی دلم قیامت شد با رفتنش مشکلی نداشتم راست می گفت وقتی دم رفتن خواسته بودندش حتما قسمتش بوده فقط ترسم ابن بود اگر تنها برود و برگرد معلوم نیست دوباره کی خیال رفتن به سرش بزند چه برسد به اینکه بخواهد مرا هم همراهش ببرد دلم گرفت ولی به روی حبیب نیاوردم کمک کردم و وسایلش را جمع و جور کردم خیلی وقت نداشت باید لباس احرام هم می خرید کلی بین بازار و خانه دویدم و از این و آن پرس و جو کردم که چه چیزهایی انجا لازمش می شود تا بالاخره زیپ ساکش را با خیال تخت بستم و گذاشتم کنار. دو روز بعد باید ساکش را می برد و تحویل کاروان می داد تا بچینند توی ماشین. شب بر گشت خانه. دیدم هی دل دل می کند تا حرفی بزند. می خواست یک چیزی بگوید و مردد بود اخر سر بی مقدمه رو کرد به من و گفت خانم سادات دوستی داری شما هم بیای توی دلم گفتم لابد تعارف می کند یا می خواهد دم رفتن یک جورهایی با وعده وعید دلم را به دست بیاورد. گفتم اوستا شما همه وسیله هاتم بردی حالا چی شده هوای امدن من به سرت زده؟ گفت حالا بگو ببینم الان بگم بیا بریم میای حاضری؟ گفتم از خدامه سجده شکر می کنم پای بچه ها را وسط کشید نگران بود سه تا بچه را کجا بگذارم گفتم شما نگران اونا نباش. 🌷🕊 🌹🍃 ...🌹🍃 ╔═~^-^~☕️🌿═ೋೋ @shohadaiy1399 ೋೋ═🌿☕️~^-^~═╝ ‎ ‎
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
AUD-20220214-WA0008.mp3
4.18M
🔹 دوشنبه ۲۵بهمن( ۶۲۱) 🔸نهج البلاغه (ادامه حکمت۲۵۲) 1⃣خداوندترک هم جنس بازی وهمجنس گرایی رابرای افزایش نسلها واجب نموده است. ✅سرگذشت قومی درقرآن کریم که هفتادپیامبرراکشتند وخدا یک عذاب برآنها نازل کرد،لکن بواسطه عمل قوم لوط سه بارعذاب الهی نازل شد. ☑️امام علی(ع):ازپیامبرشنیدم اگر کسی باعمل لواط بدون توبه بمیرد بعدازسه روز جنازه اش به قوم لوط ملحق میشود(شرح). 2⃣خدابرشما واجب کرد اگر عملی رابه حق دیدیدبه آن شهادت بدهید.(شرح) ✅شهادت دادن موجب کشف حق میشود ✅ کتمان شهادت افرادی که در ماجرای غدیربودند... 🔷 درس هایی کوتاه از امیرالمومنین علی(ع)در حکمت های نهج البلاغه 🔷 شرح به روزاحکام و معارف اسلامی 🔴(توسط حجة الاسلام ساجدی نسب) ✅کانالهای ایتاوتلگرام : 🕌 @MasjedBalal2 ✅کانال دوم واتس آپ: 🕌 https://chat.whatsapp.com/GBPEMgyRc4n0LBZ7IN5AM9
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مدیـونیــن الشهـــــدا🇵🇸
#کتاب_تنها_گریه_کن🌹🍃 🌷🕊#روایت_زندگی_اشرف_سادات_منتظری #مادر_شهید_محمد_معماریان #نویسنده_اکرم_اسلامی
🌹🍃 🌷🕊 فصل چهارم...( قسمت ششم)🌹🍃 🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊 فقط یک روز وقت داشتم اول رفتم خانه خواهر بزرگ ترم فاطمه و جریان را گفتم. خدا خیرش بدهد نگذاشت حرفم تمام شود گفت نکنه نری ها. من بچه ها رو نگه می دارم حالا می توانستم با خیال راحت ساک ببندم ولی چه ساک بستنی حج رفتن لباس احرام می خواهد هیچ وقت کاری نداشتم اوستا حبیب پرسید می خوای چی کار کنی؟ گفتم غمت نباشه مگه اونجا بیابونه؟ شهره دیگه هم پارچه توش پیدا میشه هم نخ و سوزن و چرخ خیاطی توکل به خدا اونجا می دوزم قرار شد فاطمه و محمد بمانند پیش خواهرم و مریم را با خودمان بردیم فقط به اندازه رفع نیازهای ضروری برای خودم و مریم وسیله برداشتم غصه این چیزها را نمی خوردم فقط مدام از خودم می پرسیدم خدا من نالایق رو لایق دونسته دعوت کرده ؟ دو تا اتوبوس ادم بودیم تقریبا هشتاد نفر به خواهرم سپردم برای بدرقه نیاید دلم نمی خواست بچه ها بی تابی کنند. خیلی خانواده هایشان دور و برشان بودند تا خداحافظی کنند و التماس دعا بگویند طول کشید داشت دیر می شد مردها دست جنباندند و جمعیت را متفرق کردند از قم با سلام و صلوات سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت تهران اول زیارتمان شد حضرت عبدالعظیم. انجا را خوب بلد بودم شدم راهنمای آنهایی که بار اولشان بود می آمدند شهر ری هی می گفتند اشرف سادات کجا بریم وضو بگیریم زیارت کردیم و سر ساعتی که سپرده بودند آمدیم پای ماشین الان را نگاه نکنید می نشینند توی هواپیما و ساکتان را هم تحویل می دهید چند ساعت بعد می رسید به مدینه و با اتوبوس کولر دار حرکت می کنید سمت هتل همه چیز هم آماده و مهیاست. ما ان زمان از همین قم تا خود مدینه و بعد مکه را با اتوبوس رفتیم و برگشتیم شب ها هوا سرد می شد کلی لباس گرم می پوشیدیم و پتو می پیچیدیم دور پاهایمان تا بتوانیم بنشینیم توی ماشین با این حال سر صبر و با حوصله زیارتگاه ها را گشتیم. مقصد بعدی مان سوریه بود یک خانه بزرگ گرفتند که دور تا دورش اتاق بود هر چند نفر یک اتاق داشتند من و حاجی و مریم با یک زن و شوهر دیگر و یک خانمی که تنها بود هم اتاق شدیم چادر زدیم وسط اتاق و زنانه و مردانه اش کردیم. همان کاری که توی اتوبوس می کردیم این طوری ما هم راحت تر بودیم هم مردها خورد و خوراک به پای خودمان بود. هر کس هر چیزی می خواست می خرید و درست می کرد همان غذاهای معمولی که توی خانه می خوردیم معمولا همه کارهایمان را انجام می دادیم که به کسی فشار نیاید سر وقتش هم به نماز و زیارتمان می رسیدیم. از خانه ای که گرفته بودیم تا حرم حضرت زینب راهی نبود. 🌷🕊 🌹🍃 ...🌹🍃 ╔═~^-^~☕️🌿═ೋೋ @shohadaiy1399 ೋೋ═🌿☕️~^-^~═╝ ‎ ‎
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
...؟؟↡ ⸽⸽↫ : سلاح‌ڪلت‌ڪمــرےشهید‌.و.یڪ جلدقرآن.♥️🌱 ⸽⸽↫ : بنا.بہ.درخواست‌همســرشهید هیچ‌مهریہ‌اے‌درنظرگرفتہ‌نشد.♥️🌱 ⸽⸽↫ : شهادت‌سیدمحسن‌صفوے♥️🌱 ⸽⸽↫ : یڪ سڪه طلا♥️🌱 ⸽⸽↫ : یڪ‌جلدقرآن‌ڪریم.و.یڪ‌لیره‌لبنانے♥️🌱 ⸽⸽↫ : یڪ‌چڪ‌بامبــلغ‌بســیارپاییـن مبلغ‌چڪ‌پس‌ازازدواج‌بہ‌فرمانده سپاه‌اصفـهان‌تقـدیم‌شد.تا.خــرج رزمنــدگان.درجبــهہ‌هاشود.♥️🌱 ⸽⸽↫ : یڪ‌سڪه‌طلا... بہ‌عشق‌امام‌خمینے«ره»♥️🌱 ⸽⸽↫ : زیارت‌شهرهاےمڪه،مدینه،مشهد، سامرا،ڪربلا،نجف،ڪاظمین.ڪه همگے‌انجام‌شده.♥️🌱 ⸽⸽↫ : یڪ‌سفرحج♥️🌱 ⸽⸽↫ : ۱۲۴هـزارصـلوات،حفظ‌قــرآن، ۵‌سڪه‌طلا،۱۴‌شاخہ‌گل‌نرگس بہ‌عشــق‌امام‌زمان«؏ـج»🌱 🕊💔↯ @shohadaiy1399
6.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علامه جعفری ودیدارجمال مولا امیر المومنین علی علیه السلام 🌹
مـراسم عقـدش تـوے امام‌زاده جعـفر{ع}یـزد خـیلۍ قشـنگ بود.تـا بـہ حـال خـطبہ‌ی عـقدے بـه ایـن شـکل نـدیده بودم،خیلے ڪامل و قـشنـگ.دوسـتانـش شـعر مۍخـواندنـد و بـازۍ در مۍآوردنـد. اوایل خانواده ها مخالف برگزاری مراسم توی امام زاده بودند ولی بعد از عقد پدرم با خوشحالی گفت تنها اتاق عقدی که آینه کاری داشت اتاق عقد شما بود:) هم اکنون امام زاده جعفر یزد نایب الزیاره اعضای کانالِ شهید محمد حسین محمد خانی به ویژه خانواده محترم شهید...