🌷هادی را از دوران نوجوانی و دبستان می شناختم، قرآن خوان مدرسه ما بود و با من و برادر دوقلویم سید محمد تقی دوست.
هادی هم جانباز قطع پا بود، هم جانباز شیمایی. یک شب هادی با من تماس گرفت، درد شدیدی داشت. با یکی از دوستان سریع به منزل ایشان رفتیم. روی تشکش خوابیده بود، دور تا دورش هم دارو. گفتم: هادی این دارو ها چیه، همش را می خوری؟
گفت: اره باید همه اش را بخورم.
در بین آن کوه قرص ها یک آمپول مسکن قوی پیدا کردم. گفتم: این را بزنم؟
گفت بزن.
روی شکم خوابید تا آمپول را بزنم، دیدم اصلاً روی پایش دیگر جای آمپول زدن نیست. به سختی آن مسکن را زدم. بعد شروع کرد برایم صحبت کردن و یادی از برادر شهیدم سید محمدتقی موسوی کرد. با گریه گفت: شبی که تقی می خواست شهید شود به من گفت: فلانی کمکم می دی غسل شهادت بکنم!
من رویش آب ریختم و سید تقی غسل شهادت کرد و روز بعد شهید شد.
بعد گفت: الان حدود سی سال از شهادت سید تقی می گذرد، صبحی نگذشته است مگر اینکه زیارت عاشورا بخوانم و به او هدیه نکنم.
یک روز صبح سید محمد تقی را دیدم. گفتم: این زیارت عاشورا ها که برایت می فرستم می رسد؟
گفت: بله، همه اش به من رسید، من هم آن ها را نگه داشته ام تا وقتی آمدی ثواب همه اش را به خودت بدهم.
پرسیدم هادی، سید تقی را در خواب دیدی یا بیداری؟
گفت: نه در خواب نه در بیداری، در یک حالت خلسه بودم که روح سید تقی را دیدم.
🌹🌾🌹
#ﺟﺎﻧﺒﺎﺯشهیدمحمدهادی_جوانمردی
(ﻛﻪ اﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﻮاﺭ ﻫﻤﺮﺯﻣﺎﻥ ﺷﻬﻴﺪش ﺩﺭ ﮔﻠﺰاﺭ ﺷﻬﺪاﻱ ﺷﻴﺮاﺯ ﺁﺭﻣﻴﺪ)
#ﺷﻬﻴﺪسیدمحمدتقی_موسوی
#شهداي_فارس
🌷🌷
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
@shohadaye_shiraz