. Title: Shadow Rain.
خلاصه:
در شهری که باران هیچوقت بند نمیآید، کارآگاهی که گذشتهای پر از عذاب وجدان دارد باید قتلهای زنجیرهای عجیبی را حل کند — هر قربانی با یک پر سیاه روی سینهاش پیدا میشود، بدون کوچکترین ردپایی از قاتل.
دیالوگ:
"You think the rain can wash away blood? It only makes the stains deeper."
"فکر میکنی بارون میتونه خون رو پاک کنه؟ نه... فقط لکهها رو عمیقتر میکنه."
Unknown 🏻ᝰ⋆
وقتی پنج سالت بود فهمیدی و این قدرتو داری،البته از همون اول هم منزوی و گوشه گیر بودی و از لمس شدن بدت میومد وقتی کسی لمست میکرد ضربان قلبت بالا میرفت، داغ میکردی و شروع به نفس نفس زدن میکردی تا غش کنی و همه اینا طی پنج دقیقه بود،از زمان نوزادی همینطور بودی حتی تو بغل مامانت هم آروم نمیشدی و اونم نمیتونست کامل لمست کنه،تو از اول هم مثل بقیه بچه ها نبودی،تو از اول هم فرق داشتی،
یروز مثل همه روز ها کسل کننده بود اما امروز بچه ها میخواستن عمو زنجیر باف بازی کنن(🥀)و تو طبق معمول ی گوشه وایساده بودی که ی دختر بچه دستتو گرفت و گفت توام باید بازی کنی تو پیش خودت گفتی خب شاید ایندفعه بشه،شاید غش نکنم،شاید بتونم و اون اتفاق نیوفته و به عواقبش فکر نکردی،ثانیه های اول دردو و زیاد شدن دمای بدنتو نادیده گرفتی،اما از درون واقعا میترسیدی،طوری دمای بدنت بالا رفت که بچه هایی که دستت رو گرفته بودن متوجه شدن و تو از ترس اینکه اونا چیزی رو بفهمن دستشونو فورا ول کردی و اون روز مسئول مهد کودک با پدرت تماس گرفت و فکر کرده بود تو تب کردی و اونم تب شدید و دمای بدنت پیش از حد بالا رفته بود و اون هم ترسیده بود،و تو اون روز زودتر از همیشه رفتی خونه اون روز هم تموم شد،چند سال گذشت و تو هنوز همون آدم منزوی و گوشه گیر چند سال پیش بودی.
اما همچی زمانی عوض شد که اون اتفاق افتاد، مثل روزای دیگه زمانی که داشتی از سالن بعد از کلاس والیبال پیاده به خونه برمیگشتی و موزیک گوش میکردی،زمانی که داشتی از خیابون رد میشدی اصلا حواست به ماشینا نبود و سرت پایین بود و مشغول موزیک گوش دادن بودی و صدای متعدد بوق ماشینارو نمیشنیدی،تا زمانی که ینفر دستت رو گرفت و باهم به ی گوشه پرت شدید،اما تو از شوک این اتفاق چند دقیقه به روبروت زل زده بودی و اینو نفهمیدی که کل مردم دورتون جمع شدن و حال تورو میپرسن اون دختری که تورو نجات داد از ترس اینکه تو چیزیت بشه دستت رو ول نمیکرد،و مثل همیشه دمای بدنت داشت بالا میرفت،نفس نفس میزدی و این تغییرات بدنتو حس میکردی،اما از شدت شوکه شدن لبهات خشک شده بود و نمیتونستی حرفی بزنی و کاملا ساکت بودی و زمان تو تموم شد.
ادن پنج دقیقه لعنتی تموم شده بود و اونقدر دمای بدنت بالا رفته بود که کل صورتت سرخ شده بود عرق میکردی و اون دختر انقدر ترسیده بود که بیشتر از قبل بهت چسبیده بود،و در آخر بدنت توان تحمل اون گرما رو نداشت و تو غش کردی و همه بیشتر ترسیدن آدمای بیشتری شروع به لمس کردنت کردن،و این کار حال تورو بدتر میکرد و بعد از چند دقیقه اورژانس هم رسید اما خب کار از کار گذشته بود حتی پزشکا هم نمیتونستن جلوی بالا رفتن بدنت رو بگیرن و اگر این افزایش دما ادامه پیدا میکرد بدنت شروع به ذوب شدن میکرد و صدرصد نه پزشک ها و نه پدر مادرت توان دیدن این لحظه رو داشتن پس با رضایت پدر مادرت تو دچار مرگ اتانازی شدی.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/Shstarso
یروزی مثل بقیه روزها بود و اما خب بعد از چندین ماه قرار بود دوستات رو ببینی،و با تلاش های فراوان تونستی مامانتو راضی کنی که بری،حالا اونا کجا میخواستن برن؟درسته اتاق فرار جایی که تو ازش وحشت میکردی بخاطر فوبیاهایی که داشتی ولی خب زیاد بهش فکر نکردی و به خودت انرژی مثبت دادی که اتفاق بدی نمیفته،دم آخری زمانی که منتظر دوستت بودی که برسه و باهم سمت محل قرار برید،داشتی با مامانت خداحافظی میکردی که قیافه نگران مامانتو دیدی اخه اون هیچوقت برای بیرون رفتن تو انقد نگران نبود ازش پرسیدی که چیشده اولش هیچی نمیگفت،ولی بعدش گفت که دلشوره دارم و احساس میکنم که قراره اتفاق بدی بیوفته ولی خب مثل قبل هم به خودت و هم مامانت انرژی مثبت دادی که نگران نباش هیچی نمیشه،مگه کجا میخوایم بریم همه سناریو های اتاق فرار الکیه و صرفا برای سرگرمی و هیجانه،بالاخره تونستی کمی از نگرانی مامانت کم کنی و وقتی دوستت رسید از مامانت خداحافظی کردید و بعد از چند دقیقه به محل قرار رسیدید،تو و دوستات انقد حرف های نگفته داشتید که وقت نکردی از اونا موضوع اتاق فرارو بپرسی،بعد از یکساعت،بعد از توضیح های مسئول اتاق فرار زمان شروع رسید همون اول که پاتو تو اون اتاق نفرین شده گذاشتی نگرانی های مامانت هم به تو سرایت کرد اما باز هم اون نگرانی هارو کنار زدی و شروع کردید به بازی بعد از رد کردن چند مرحله بدون هیچ اتفاق خاصی به این باور رسیدی که تمام نگرانی های خودت و مامانت بیخود بوده و لحظه شماری میکردی که برسی خونه و برای مامانت اتفاقات رو تعریف کنی و بهش بگی همه این نگرانی های بی دلیل بوده و انرژی مثبت ها کار خودشو کرده،اما این تازه شروع ماجرا بود،
حالا نوبت تو رسیده بود زمانی که مسئول از بیسیم اسم تورو صدا زد و گفت که باید به اتاق چند مرحله قبل بری و کلید پنهان شده رو برای رد شدن از این مرحله پیدا کنی،کمی ترس تو دلت رخنه کرد و اولش مصمم گفتی نه اما بخاطر جیغ و سروصدای دوستات مجبور به رفتن شدی ولی قبلش از مسئول خواستی که یکی از دوستات همراهت بیاد،شروع به حرکت کردید و راه افتادید اتاق هارو دونه به دونه رد میکردید و بالاخره به اتاق مد نظر رسیدید با دوستت شروع به گشتن اتاق کردید تا کلید رو پیدا کنید بعد از چند دقیقه هیچ چیز ترسناکی نبود که شمارو بترسونه و خیالتون از این بابت راحت بود،همجارو گشتید ولی اثری از کلید نبود تو به سمت تخت رفتی تا روی تخت رو بگردی تا شاید کلید رو پیدا کنی چهار زانو نشستی و یک دستت رو زیر تخت گذاشتی و با دست دیگت روی تخت دنبال کلید بودی کمی دست تکیه گاهت رو حرکت دادی و زیر دستت یک چیز سرد رو حس کردی با تصور اینکه کلیده شروع کردی به صدا زدن دوستت و به زیر تخت رفتی اما با چیزی که دیدی صدا زدنت متوقف شد و چیزی برای گفتن نداشتی اونقدری ترسیده بودی که فقط به اون موجود روبه روت زل زده بودی،تو فکر میکردی تو این اتاق فرار همچی باشه جز این فوبیات یعنی دلقک،پیش خودت میگفتی اخه کی برای اتاق فرار از ی دلقک استفاده میکنه؟
اما خب باورت زمانی تغییر کرد که اون دلقک زیر تخت رو دیدی زیر تخت فقط جای دو نفر بود،تو و دلقک بخاطر همین دوستت راهی برای دیدن تو و موجود زیر تخت نداشت.
موهای ژولیده پولیده،لبخند از ته دلِ دلقک،چشم های درشت و گرد و دماغ قرمز دلقک چیزی بود که باعث شد از ته دل جیغ بزنی و خواستی که خودت رو از زیر تخت بکشی بیرون دلقک دستت رو گرفت و این چیزی بود که باعث شد بیشتر بترسی و بیشتر شروع به جيغ زدن و دست پا زدن کنی،تا زمانی که سرت محکم به میله ی بالاسرت که متعلق به تخت بود برخورد کرد و تو گرمی چیزی رو روی صورتت حس کردی،دلقک که متوجه این شد دستت رو ول هلت داد به سمت بیرون،دوستت تا تورو دید شروع کرد به جیغ زدن و کمک خواستن دلقک که درواقع اَکتور بازی ماسک دلقکش رو دراورد،بقیع دوستات از سروصدایی که شنیدن به اتاقی شما توش حضور داشتید اومدن،اون هاهم با دیدن وضع تو شروع به جیغ زدن کردن وقتی تمام عوامل اتاق فرار برای کمک به تو اومدن،چیزی جز خون تو کف اتاق ندیدن،چشم های تو کاملا باز و گرد بود و فقط خیره به جلو بودی و همینطور ازت خون میرفت هرچی بقیه تکونت میدادن هیچ ری اکشنی نداشتی تا زمانی که دوباره اون لبخند شرورانه ی دلقک جلوی چشمات اومد و تو دوباره از ترس شروع به جیغ زدن کردی انقدر جیغ زدی که شیره وجودت کم کم روبه اتمام بود.تاجایی که از خستگی و از سرگیجه که داشتی چشم هات رو کم کم روی هم گذاشتی،دوستات و بقیه خیالشون راحت شد چون فکر میکردن تو آروم شدی و حالا میتونن سرت رو پانسمان کنن غافل از اینکه چشم های تو قرار نبود دیگه باز بشه،
بعد از پانسمان سرت همه تلاش میکردن که بیدارت کنن.
نگرانی های دوستات دوباره شروع شد همه دور تا دور اتاق رو از استرس متر میکردن تاجایی که دوستت از ترس اینکه تو مرده باشی سرش رو سینهت گذاشت تا ضربان قلبت رو چک کنه،اما متوجه شد که دیگه ضربانی باقی نمونده و تو از این دنیا خداحافظی کردی.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/sok2oot
تو از زمانی که یادت بود از عاشق شدن میترسیدی با گذر زمان هم این ترس بیشتر میشد،وقتی که عشق های الکی این دوره رو میدی بیشتر میترسیدی،یروز که تنهایی داشتی تو خیابون قدم و بارون میبارید و تو آهنگ Chihiro از Billie Eilishرو گوش میکردی شونت به شخصی برخورد کرد.
هدفونت از تو گوشت افتاد و زمانی که خواستی برگردی و از شخصی که بهش برخورد کردی عذر خواهی کنی،اون دوتا تیکه مشکی رو دیدی و محوش شدی،چندثانیه از نکتهنگاهای خیره تو به اون دوتا چشما نگذشته بود که پسر چند بار صدات زد و تو بالخره به خودت اومدی و هدفونت رو از زمین برداشتی و فورا معذرت خواهی کردی و اون محل رو ترک کردی،انقدر ری اکشن سریع بود که حتی به پسر فرصت حرف زدن ندادی.
روز ها گذشت و تو مدام صحنه برخوردتونو تو ذهنت تکرار میکردی،اما وقتی که به اون دوتا چشم مشکی فکر میکردی توی سیاهیش غرق میشدی و ناخودآگاه ضربان قلبت به اوج خودش میرسید.
روز میگذشت و تو هرروز همون ساعت از اون محله عبور میکردی که شاید اون چشم هارو ببینی،ماه گذشت و سرگرمی تو شده بود عبور از اون خیابون.
شش ماه گذشته بود و تو دیگه امیدی برای دیدن اون دوتا چشم خیره کننده نداشتی،تصمیم داشتی که امروز آخرین روزی باشه تو به اون محله بری.
برای آخرین بار بهترین لباس هات رو پوشیدی،بهترین عطرت رو زدی و حرکت کردی وقتی که رسیدی شروع کردی به برسی،با دقت همجا رو برسی میکردی،دوباره ناامید شده بودی بعد از چنددقیقه که خواستی برگردی چشمت به شخصی افتاد،سرجات خشکت زد و تو مات مبهوت به شخص مقابلت زل زده بودی.
درسته تواون پسر رو بعد از ۶ ماه دیده بودی،تو بعد از ۶ماه دوباره اون دوتا تیله مشکی رو دیده بودی ولی توی دلت آرزو میکردی که کاش هیچوقت این صحنه رو نمیدیدی.
تو اون پسر رو دست در دست یک دختر دیگه دیدی.
خوشحال باهم قدم میزدن و بگو بخند میکردن رویاهای تو با اون پسر رو اون دختر داشت تجربه میکرد.
تو شش ماه عشقت به پسر رو مثل یک گل تو قلبت پرورش دادی و ب هروز با فکر کردن به اون،اون گل هم رشد میکرد.
اما با دیدن این صحنه ریشه گل تو قلبت خشک شد گلبرگ های گل پر پر میشدن.
با نیمه جونی که ازت باقی مونده بود شروع به حرکت کردی و از اون محله لعنتی دور شدی،بالاخره به خودت اجازه دادی که اشک بریزی با تمام وجود اشک میریختی اون لحظه،تمام وجودت آتش گرفت،عمیقا دلت برای خودت و قلب معصومت میسوخت.
طی راه همش به این فکر میکردی که چرا؟
چرا باید همچین اتفاقی میوفتاد؟
چیشد که این اتفاق لعنتی افتاد؟چرا من؟چرا قلب من؟
وقتی داشتی از کنار دریاچه رد میشدی انعکاس ماه رو،روی آب دیدی
متوقف شدی چند لحظه به آب خیره شدی اون لحظه میخواستی عمیقا خودت رو به آب و ماه بسپاری تا شاید آتیش وجودت که داشت نابودت میکرد خاموش بشه.
به خواستت عمل کردی و بدون اینکه به عواقبش فکری کنی به سمت آب حرکت کردی و بالخره کل وجودت رو به آب سپردی،بعد از چندثانیه ناگهان انگار چیزی تورو پایین کشید،به زیر آب رفته بودی هرچی بیشتر دست پا میزدی بیشتر به سمت پایین میرفتی ترسیده بودی،و نمیدونستی باید چیکار کنی،نفست رو اتمام بود و تو هر لحظه پایین تر میرفتی تا جایی که اون دوتا چشم هارو تو ذهنت تصور کردی چشم هاتو بستی و باخیال اینکه اون دوتا تیله متعلق به توان خودت رو به آغوش آب سپردی.🥀
For youꨴᩘ🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭ꯥ: https://eitaa.com/tasiana