eitaa logo
سیلوا
10 دنبال‌کننده
360 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  Solara𝓛eonis
هدایت شده از  Solara𝓛eonis
ꨴᩘ‌🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭‌ꯥ‌ Challenge غزل : شما یکی از فوبیاهاتونو که خیلی ازش می‌ترسید رو میگید من با توجه به اون ی متن و سناریو مینویسم که چجوری توسط فوبیا گفته شده کشته میشید. لونیکا :‌ بهتون یک مکان ترسناک بده. , Limit:1865 , 330 کافیه
سیلوا
start
وقتی پنج سالت بود فهمیدی و این قدرتو داری،البته از همون اول هم منزوی و گوشه گیر بودی و از لمس شدن بدت میومد وقتی کسی لمست میکرد ضربان قلبت بالا می‌رفت، داغ میکردی و شروع به نفس نفس زدن میکردی تا غش کنی و همه اینا طی پنج دقیقه بود،از زمان نوزادی همینطور بودی حتی تو بغل مامانت هم آروم نمیشدی و اونم نمیتونست کامل لمست کنه،تو از اول هم مثل بقیه بچه ها نبودی،تو از اول هم فرق داشتی، یروز مثل همه روز ها کسل کننده بود اما امروز بچه ها می‌خواستن عمو زنجیر باف بازی کنن(🥀)و تو طبق معمول ی گوشه وایساده بودی که ی دختر بچه دستتو گرفت و گفت توام باید بازی کنی تو پیش خودت گفتی خب شاید ایندفعه بشه،شاید غش نکنم،شاید بتونم و اون اتفاق نیوفته و به عواقبش فکر نکردی،ثانیه های اول دردو و زیاد شدن دمای بدنتو نادیده گرفتی،اما از درون واقعا می‌ترسیدی،طوری دمای بدنت بالا رفت که بچه هایی که دستت رو گرفته بودن متوجه شدن و تو از ترس اینکه اونا چیزی رو بفهمن دستشونو فورا ول کردی و اون روز مسئول مهد کودک با پدرت تماس گرفت و فکر کرده بود تو تب کردی و اونم تب شدید و دمای بدنت پیش از حد بالا رفته بود و اون هم ترسیده بود،و تو اون روز زودتر از همیشه رفتی خونه اون روز هم تموم شد،چند سال گذشت و تو هنوز همون آدم منزوی و گوشه گیر چند سال پیش بودی. اما همچی زمانی عوض شد که اون اتفاق افتاد، مثل روزای دیگه زمانی که داشتی از سالن بعد از کلاس والیبال پیاده به خونه برمیگشتی و موزیک گوش میکردی،زمانی که داشتی از خیابون رد میشدی اصلا حواست به ماشینا نبود و سرت پایین بود و مشغول موزیک گوش دادن بودی و صدای متعدد بوق ماشینارو نمیشنیدی،تا زمانی که ینفر دستت رو گرفت و باهم به ی گوشه پرت شدید،اما تو از شوک این اتفاق چند دقیقه به روبروت زل زده بودی و اینو نفهمیدی که کل مردم دورتون جمع شدن و حال تورو میپرسن اون دختری که تورو نجات داد از ترس اینکه تو چیزیت بشه دستت رو ول نمی‌کرد،و مثل همیشه دمای بدنت داشت بالا می‌رفت،نفس نفس میزدی و این تغییرات بدنتو حس میکردی،اما از شدت شوکه شدن لبهات خشک شده بود و نمیتونستی حرفی بزنی و کاملا ساکت بودی و زمان تو تموم شد. ادن پنج دقیقه لعنتی تموم شده بود و اونقدر دمای بدنت بالا رفته بود که کل صورتت سرخ شده بود عرق میکردی و اون دختر انقدر ترسیده بود که بیشتر از قبل بهت چسبیده بود،و در آخر بدنت توان تحمل اون گرما رو نداشت و تو غش کردی و همه بیشتر ترسیدن آدمای بیشتری شروع به لمس کردنت کردن،و این کار حال تورو بدتر می‌کرد و بعد از چند دقیقه اورژانس هم رسید اما خب کار از کار گذشته بود حتی پزشکا هم نمیتونستن جلوی بالا رفتن بدنت رو بگیرن و اگر این افزایش دما ادامه پیدا می‌کرد بدنت شروع به ذوب شدن می‌کرد و صدرصد نه پزشک ها و نه پدر مادرت توان دیدن این لحظه رو داشتن پس با رضایت پدر مادرت تو دچار مرگ اتانازی شدی.🥀 For youꨴᩘ‌🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭‌ꯥ‌: https://eitaa.com/Shstarso
یروزی مثل بقیه روزها بود و اما خب بعد از چندین ماه قرار بود دوستات رو ببینی،و با تلاش های فراوان تونستی مامانتو راضی کنی که بری،حالا اونا کجا می‌خواستن برن؟درسته اتاق فرار جایی که تو ازش وحشت میکردی بخاطر فوبیاهایی که داشتی ولی خب زیاد بهش فکر نکردی و به خودت انرژی مثبت دادی که اتفاق بدی نمیفته،دم آخری زمانی که منتظر دوستت بودی که برسه و باهم سمت محل قرار برید،داشتی با مامانت خداحافظی میکردی که قیافه نگران مامانتو دیدی اخه اون هیچوقت برای بیرون رفتن تو انقد نگران نبود ازش پرسیدی که چیشده اولش هیچی نمی‌گفت،ولی بعدش گفت که دلشوره دارم و احساس میکنم که قراره اتفاق بدی بیوفته ولی خب مثل قبل هم به خودت و هم مامانت انرژی مثبت دادی که نگران نباش هیچی نمیشه،مگه کجا میخوایم بریم همه سناریو های اتاق فرار الکیه و صرفا برای سرگرمی و هیجانه،بالاخره تونستی کمی از نگرانی مامانت کم کنی و وقتی دوستت رسید از مامانت خداحافظی کردید و بعد از چند دقیقه به محل قرار رسیدید،تو و دوستات انقد حرف های نگفته داشتید که وقت نکردی از اونا موضوع اتاق فرارو بپرسی،بعد از یکساعت،بعد از توضیح های مسئول اتاق فرار زمان شروع رسید همون اول که پاتو تو اون اتاق نفرین شده گذاشتی نگرانی های مامانت هم به تو سرایت کرد اما باز هم اون نگرانی هارو کنار زدی و شروع کردید به بازی بعد از رد کردن چند مرحله بدون هیچ اتفاق خاصی به این باور رسیدی که تمام نگرانی های خودت و مامانت بیخود بوده و لحظه شماری میکردی که برسی خونه و برای مامانت اتفاقات رو تعریف کنی و بهش بگی همه این نگرانی های بی دلیل بوده و انرژی مثبت ها کار خودشو کرده،اما این تازه شروع ماجرا بود، حالا نوبت تو رسیده بود زمانی که مسئول از بیسیم اسم تورو صدا زد و گفت که باید به اتاق چند مرحله قبل بری و کلید پنهان شده رو برای رد شدن از این مرحله پیدا کنی،کمی ترس تو دلت رخنه کرد و اولش مصمم گفتی نه اما بخاطر جیغ و سروصدای دوستات مجبور به رفتن شدی ولی قبلش از مسئول خواستی که یکی از دوستات همراهت بیاد،شروع به حرکت کردید و راه افتادید اتاق هارو دونه به دونه رد می‌کردید و بالاخره به اتاق مد نظر رسیدید با دوستت شروع به گشتن اتاق کردید تا کلید رو پیدا کنید بعد از چند دقیقه هیچ چیز ترسناکی نبود که شمارو بترسونه و خیالتون از این بابت راحت بود،همجارو گشتید ولی اثری از کلید نبود تو به سمت تخت رفتی تا روی تخت رو بگردی تا شاید کلید رو پیدا کنی چهار زانو نشستی و یک دستت رو زیر تخت گذاشتی و با دست دیگت روی تخت دنبال کلید بودی کمی دست تکیه گاهت رو حرکت دادی و زیر دستت یک چیز سرد رو حس کردی با تصور اینکه کلیده شروع کردی به صدا زدن دوستت و به زیر تخت رفتی اما با چیزی که دیدی صدا زدنت متوقف شد و چیزی برای گفتن نداشتی اونقدری ترسیده بودی که فقط به اون موجود روبه روت زل زده بودی،تو فکر میکردی تو این اتاق فرار همچی باشه جز این فوبیات یعنی دلقک،پیش خودت میگفتی اخه کی برای اتاق فرار از ی دلقک استفاده میکنه؟ اما خب باورت زمانی تغییر کرد که اون دلقک زیر تخت رو دیدی زیر تخت فقط جای دو نفر بود،تو و دلقک بخاطر همین دوستت راهی برای دیدن تو و موجود زیر تخت نداشت. موهای ژولیده پولیده،لبخند از ته دلِ دلقک،چشم های درشت و گرد و دماغ قرمز دلقک چیزی بود که باعث شد از ته دل جیغ بزنی و خواستی که خودت رو از زیر تخت بکشی بیرون دلقک دستت رو گرفت و این چیزی بود که باعث شد بیشتر بترسی و بیشتر شروع به جيغ زدن و دست پا زدن کنی،تا زمانی که سرت محکم به میله ی بالاسرت که متعلق به تخت بود برخورد کرد و تو گرمی چیزی رو روی صورتت حس کردی،دلقک که متوجه این شد دستت رو ول هلت داد به سمت بیرون،دوستت تا تورو دید شروع کرد به جیغ زدن و کمک خواستن دلقک که درواقع اَکتور بازی ماسک دلقکش رو دراورد،بقیع دوستات از سروصدایی که شنیدن به اتاقی شما توش حضور داشتید اومدن،اون هاهم با دیدن وضع تو شروع به جیغ زدن کردن وقتی تمام عوامل اتاق فرار برای کمک به تو اومدن،چیزی جز خون تو کف اتاق ندیدن،چشم های تو کاملا باز و گرد بود و فقط خیره به جلو بودی و همینطور ازت خون می‌رفت هرچی بقیه تکونت میدادن هیچ ری اکشنی نداشتی تا زمانی که دوباره اون لبخند شرورانه ی دلقک جلوی چشمات اومد و تو دوباره از ترس شروع به جیغ زدن کردی انقدر جیغ زدی که شیره وجودت کم کم روبه اتمام بود.تاجایی که از خستگی و از سرگیجه که داشتی چشم هات رو کم کم روی هم گذاشتی،دوستات و بقیه خیالشون راحت شد چون فکر‌ میکردن تو آروم شدی و حالا میتونن سرت رو پانسمان کنن غافل از اینکه چشم های تو قرار نبود دیگه باز بشه، بعد از پانسمان سرت همه تلاش میکردن که بیدارت کنن.
نگرانی های دوستات دوباره شروع شد همه دور تا دور اتاق رو از استرس متر میکردن تاجایی که دوستت از ترس اینکه تو مرده باشی سرش رو سینه‌ت گذاشت تا ضربان قلبت رو چک کنه،اما متوجه شد که دیگه ضربانی باقی نمونده و تو از این دنیا خداحافظی کردی.🥀 For youꨴᩘ‌🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭‌ꯥ‌: https://eitaa.com/sok2oot
تو از زمانی که یادت بود از عاشق شدن میترسیدی با گذر زمان هم این ترس بیشتر می‌شد،وقتی که عشق های الکی این دوره رو میدی بیشتر میترسیدی،یروز که تنهایی داشتی تو خیابون قدم و بارون میبارید و تو آهنگ Chihiro از Billie Eilishرو گوش میکردی شونت به شخصی برخورد کرد. هدفونت از تو گوشت افتاد و زمانی که خواستی برگردی و از شخصی که بهش برخورد کردی عذر خواهی کنی،اون دوتا تیکه مشکی رو دیدی و محوش شدی،چندثانیه از نکته‌نگاهای خیره تو به اون دوتا چشما نگذشته بود که پسر چند بار صدات زد و تو بالخره به خودت اومدی و هدفونت رو از زمین برداشتی و فورا معذرت خواهی کردی و اون محل رو ترک کردی،انقدر ری اکشن سریع بود که حتی به پسر فرصت حرف زدن ندادی. روز ها گذشت و تو مدام صحنه برخوردتونو تو ذهنت تکرار میکردی،اما وقتی که به اون دوتا چشم مشکی فکر میکردی توی سیاهیش غرق میشدی و ناخودآگاه ضربان قلبت به اوج خودش می‌رسید. روز می‌گذشت و تو هرروز همون ساعت از اون محله عبور میکردی که شاید اون چشم هارو ببینی،ماه گذشت و سرگرمی تو شده بود عبور از اون خیابون. شش ماه گذشته بود و تو دیگه امیدی برای دیدن اون دوتا چشم خیره کننده نداشتی،تصمیم داشتی که امروز آخرین روزی باشه تو به اون محله بری. برای آخرین بار بهترین لباس هات رو پوشیدی،بهترین عطرت رو زدی و حرکت کردی وقتی که رسیدی شروع کردی به برسی،با دقت همجا رو برسی میکردی،دوباره ناامید شده بودی بعد از چنددقیقه که خواستی برگردی چشمت به شخصی افتاد،سرجات خشکت زد و تو مات مبهوت به شخص مقابلت زل زده بودی. درسته تواون پسر رو بعد از ۶ ماه دیده بودی،تو بعد از ۶ماه دوباره اون دوتا تیله مشکی رو دیده بودی ولی توی دلت آرزو میکردی که کاش هیچوقت این صحنه رو نمی‌دیدی. تو اون پسر رو دست در دست یک دختر دیگه دیدی. خوشحال باهم قدم میزدن و بگو بخند میکردن رویاهای تو با اون پسر رو اون دختر داشت تجربه می‌کرد. تو شش ماه عشقت به پسر رو مثل یک گل تو قلبت پرورش دادی و ب هروز با فکر کردن به اون،اون گل هم رشد می‌کرد. اما با دیدن این صحنه ریشه گل تو قلبت خشک شد گلبرگ های گل پر پر میشدن. با نیمه جونی که ازت باقی مونده بود شروع به حرکت کردی و از اون محله لعنتی دور شدی،بالاخره به خودت اجازه دادی که اشک بریزی با تمام وجود اشک میریختی اون لحظه،تمام وجودت آتش گرفت،عمیقا دلت برای خودت و قلب معصومت میسوخت. طی راه همش به این فکر میکردی که چرا؟ چرا باید همچین اتفاقی میوفتاد؟ چیشد که این اتفاق لعنتی افتاد؟چرا من؟چرا قلب من؟ وقتی داشتی از کنار دریاچه رد میشدی انعکاس ماه رو،روی آب دیدی متوقف شدی چند لحظه به آب خیره شدی اون لحظه میخواستی عمیقا خودت رو به آب و ماه بسپاری تا شاید آتیش وجودت که داشت نابودت می‌کرد خاموش بشه. به خواستت عمل کردی و بدون اینکه به عواقبش فکری کنی به سمت آب حرکت کردی و بالخره کل وجودت رو به آب سپردی،بعد از چندثانیه ناگهان انگار چیزی تورو پایین کشید،به زیر آب رفته‌ بودی هرچی بیشتر دست پا میزدی بیشتر به سمت پایین میرفتی ترسیده بودی،و نمیدونستی باید چیکار کنی،نفست رو اتمام بود و تو هر لحظه پایین تر میرفتی تا جایی که اون دوتا چشم هارو تو ذهنت تصور کردی چشم هاتو بستی و باخیال اینکه اون دوتا تیله متعلق به توان‌ خودت رو به آغوش آب سپردی.🥀 For youꨴᩘ‌🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭‌ꯥ‌: https://eitaa.com/tasiana
یک روز کسل کننده بود مثل همیشه،زنگ زیست بود که طبق معمول با دختر رو مخ کلاس دوباره دعوات شد. دلیل اینکه همه مجبور بودن این دختر رو مخ تحمل کنن این بود که مامانش مدیر مدرسه بود و اگر کسی از گل نازک تر بهش میگفت قیامت به پا میکرد،اما تو هنوز زیر بار نرفته بودی و هرروز نصف وقتت رو تو دفتر مدیر میگذروندی،اما مثل اینکه امروز فرق داشت،دعوای شما شدید تر از حرفا بود طوری که شروع به زدن همدیگه کردید، و کسی هم نمیتونست شمارو جدا کنه،تاجایی که با صدای داد مدیر متوقف شدید،اون دختر با دیدن مامانش شروع کرد به اه ناله. طبق معمول تو مقصر شدی اما بخاطر اینکه اینسری دعوا شدید بود و به کتک زدن هم منجر شده بود تو به مدت یک هفته از مدرسه اخراج شدی. این مجازات برای تویی که درست از همچی برات مهم تر بود گرون تموم شد. این یک هفته با غر غر ها و سرزنشای پدر و مادرت تموم شد. امروز دوشنبه بود و تو به مدرسه رفتی زمانی که نگاه های خیره بچه هارو میدیدی برای اولین بار معذب شدی. سرکلاس بودید و آخر کلاس بود که در کلاستون زده شد. ناظم وارد شد و رضایتنامه هارو پخش کرد،قرار بود به یک اردوی دوروزه علمی برید برای درس زیست. روز اردوی شما شنبه بود،خیلی خوشحال و هیجان زده بودی،و تا حد امکان سعی میکردی از اون دختر ی میمون دور باشی تا مبادا تورو از رفتن به اردو منع کنن. این هفته هم تموم شد و روزی که براش خیلی هیجان زده بودی فرا رسید،شنبه بود و شما تو اتوبوس بودید و به سمت محل توقفتون درحال حرکت بودید بعد از یکساعت به مقصد رسیدید. با هیجان از اتوبوس پایین اومدید. نفس عمیق کشیدی و هوای پاک رو تنفس کردی که یهو کسی باهات برخورد کرد و تورو محکم به زمین کوبوند. شوکه شده بودی و به دختر زل زدی و ازش دلیل کارو پرسیدی و در کمال ناباوری گفت دوست داشتم. متعجب از روی زمین بلند شدی و اون محل رو ترک کردی و سعی کردی بهداین اتفاق فکری نکنی. چند ساعت گذشت و حالا شب بود همه دور آتیش نشسته بودن و تو تصمیم گرفتی بری و تنهایی قدم بزنی،داشتی آهنگ مورد علاقت رو زمزمه میکردی که روبه روت اون دختر و دار دستش رو دیدی. خواستی راهت رو کج کنی اما با شنیدن اسمت از اون شخص متوقف شدی،برگشتی اما چیزی رو که میدیدی باور نمیکردی،تو چاقویی که تو دست اون دختر بود رو باور نمیکردی شروع کرد به عقب عقب راه رفتن،هرچی تو عقب میرفتی اون جلو میومد مثل اینکه قصدش واقعی بود و واقعا میخواست اونشب تورو بکشه. شروع کرد به دوییدن تو از ترس تند تر از اون دوییدی از شدت ترس لال شده بودی انقد دوییدی تا به یک صخره رسیدی محاصره شده بودی از یک طرف اون دختر و چاقوش از یک طرف دیگه این صخره و فوبیا تو از ارتفاع هردوتون نفس نفس میزدید ولی انگار انگیزه اون دختر برای کشتن تو بیشترم‌شده بود. جلو اومد و تو کاری نمیتونستی کنی،تا جایی که روبه رو هم قرار گرفتید،ازش دلیل کارشو خواستی و اون جواب داد که بخاطر دعوا هایی که باهم می‌کردید از مادرش کتک میخورد و برای همین تصمیم به انتقام کتک هایی که خورده بود رو گرفت،اما تو غرورت این اجازه رو نمیداد که توسط یک دختر بی عقل پرتوقع کشته بشی،ترجیه میدادی که با ترست روبه‌رو شی تا اینکه کشته شی پس خودتو از اون صخره پرت کردی پایین.🥀 For youꨴᩘ‌🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭‌ꯥ‌: https://eitaa.com/nepento
امروز روزی بود که تو تصمیم گرفتی به ترس چندین سالت غلبه کنی،درسته ترس از دریا،همیشه دوست داشتی دریا و حس حالش رو درک کنی اما بخاطر ترسی که داشتی نمیتونستی از تعریفهای که از بقیه میشنیدی بیشتر وسوسه میشدی اما بازهم ترس بهت غالب میشد اما امروز؟امروز روزی بود که قرار جواب همه وسوسه هات رو بدی اما اگر میدونستی جواب این وسوسه ها چیه،قطعا ترس از دریا رو ترجیح میدادی. حرکت کردی به سمت دریا یک قایق اجاره کردی و حرکت کردی هنوز خیلی دور نشده بودی که انعکاس نور رو روی آب دیدی هرچیزی که میدیدی رو با جزئیات توی دفتر خاطراتت یادداشت میکردی،داشتی کم کم از اینکه خودت رو از این زیبایی ها محروم کردی پشیمون میشدی که ابرا آسمون رو پوشوندن و انعکاس نور از بین رفت و چیزی جز تاریکی باقی نموند،دستپاچه شده بودی امروز هواشناسی رو چک کرده بودی و می‌دونستی هوا آفتابیه،قرار این نبود که طوفان شه. اما خب برخلاف انتظارت طوفان شد،بارون میبارید،بارون شدید تر شدید تر میشد طوری که کنترل قایق رو کامل از دست دادی حالا الان با ترس واقعیت روبه رو شده بودی،فقط جیغ میزدی و درخواست کمک میکردی،بعد از یکساعت که بارون شدید تر شده بود و خبری از کمک نبود،ترسیده بودی،بخاطر ترسی که داشتی قادر به انجام هیچکاری نبودی،غرق فکر کردن بودی که قایق برگشت و توی آب پرتاب شدی هراسان دنبال دفترچه خاطراتت میگشتی،تموم زندگیت،خاطره هات،تجربه هات،موفقیت هات توی اون دفتر بود نمیتونستی اون رو از دست بدی،از یک طرف هم شنا کردن بلد نبودی اما با هر بدبختی که خودت رو به دفترچه رسوندی اما با چیزی که دیدی خودت رو مرده دونستی،گردابی که داشت توی آب تشکیل می‌شد رو دیدی،شوکه شدی ک متوجه این نشدی که گرداب داره بزرگتر میشه خواستی به سمت قایق حرکت کنی اما کار از کار گذشته بود،گرداب تورو بسمت خودش کشید و تورو کاملا غرق خودش کرد،تو با ترست مردی قرار بود این اولین تجربه تو از مقابله با ترست تو دفترچه خاطراتت باشه اما خب میشه اسمش رو گذاشت تجربه ناکام چون حالا دیگه تو مرده بودی.🥀 For youꨴᩘ‌🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭‌ꯥ‌: https://eitaa.com/Coffee_84
برای پیکنیک با دوستات به جنگل رفته بودید،تو عاشق عکاسی کردن بودی وقتی که داشتی از طبیعت عکس‌میگرفتی چشمت به لونه ی روی درخت خورد با کمی زوم کردن تونستی بچه دارکوبای توی لونه و ببینی عقب عقب رفتی تا زاویه‌ت برای عکاسی خوب بشه،چند قدم دیگه عقب رفتی ولی یهو سرت به چیزی برخورد کرد برگشتی که ببینی چیبوده اما از چیزی که دیدی حسابی وحشت زده شدی و شروع کردی به فرار کردن،درسته تو با فوبیات مقابله شده بودی،سرت به لونه زنبور برخورد کرد نه زنبور معمولی،لونه زنبور های وحشی. وقتی شروع به دوییدن کردی زنبور ها هم دنبال تو کردن تاجایی که پاهات با سنگی برخورد و محکم‌به زمین کوبیده شدی ولی زنبورا بهت حمله کردن و هرجا که فکرشو میکردی رو نیش زدن،از دردی که داشتی گریه‌ت گرفته بود کل بدنت سوزش و خارش گرفته بود خودت رو با زور و زحمت از روی زمین بلند کردی چشمهات جایی رو نمی‌دید اما با کمی تلاش شروع به حرکت کردی و اما یهو زیر پات خالی شد و توی لجن زاری افتادی و دیگه امیدت رو از دست داده بودی،لجن ها باعث این شد بود که جای نیش زنبور ها بیشتر بسوزه و خارش بگیر انقدر که دستت رو خارونده بودی که خونریزی کرد بود،نفست تنگ شده بود،عرق کرده بودی ولی نمیتونستی که از جات بلند شی توی اون لجن زار لعنتی گیر کرده بودی،گلوت متورم شده بود و صدات در نمیومد پس نمیتونستی درخواست کمک کنی،چندین ساعت گذشت و دوستات بالاخره تونستن که پیدات کنن،با دیدن وضع تو حسابی ترسیده بودن اما خب خیالشون بابت اینکه تورو پیدا کردن راحت بود،درواقع دیگه تورو پیدا نکرده بودن،جنازه ی تورو پیدا کرده بودن.🥀 For youꨴᩘ‌🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭‌ꯥ‌: https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
همه چیز از یه نگاه شروع شد. نه خیلی طولانی، نه خیلی خاص. ولی اونقدر گرم بود که یخ‌های قدیمی توی دلش شروع کنن به ترک برداشتن. اون یکی از همه فرار کرده بود، تا حالا. هیچ‌کس رو نزدیک نمی‌ذاشت. نه چون مغرور بود، چون ترسیده بود. از بچگی فقط دیده بود که آدم‌ها میان و می‌رن. و همیشه اون می‌مونه، با جای خالی‌شون. یه‌جایی توی قلبش، باور کرده بود که دوست داشتن یعنی یه شمارش معکوس تا از دست دادن. با این‌حال، این یکی فرق داشت. وقتی می‌خندید، زمان کند می‌شد. وقتی کنارش راه می‌رفت، خیابون‌ها دیگه تنها نبودن. اما با هر خنده، با هر لمس، ترس هم بیشتر می‌شد. شبا، وقتی اون یکی خواب بود، بیدار می‌موند و نفس‌های آرومش رو می‌شمرد. انگار همین لحظه، آخرین باره. انگار سرنوشت نشسته پشت پنجره، منتظر یه لحظه‌ی غافلگیرکننده‌ست. یه شب بارونی، اون ترس رسید به گلوی نفسش. همون شب، بی‌صدا از خونه رفت. یه برگه جا گذاشت رو میز: تو رو خیلی زود دوست داشتم، و ترسیدم خیلی زود از دستت بدم. نذار تنها چیزی که ازم می‌مونه، یه خاطره‌ی غم‌انگیز باشه. صبح، وقتی اون یکی بیدار شد، صدای بارون هنوز می‌اومد. ولی خونه دیگه اون گرمای همیشگی رو نداشت. نه فریادی بود، نه خداحافظی. فقط یه جای خالی که تا ابد، پر نشد.🥀 For youꨴᩘ‌🪦 ᷎֧᷃ᮢຼᮢຼꨲꨶ꤭‌ꯥ‌: https://eitaa.com/ChanellKia