به جنگل رفته بودیم. به یاد داری؟
همه روی حصیر، در زمین صاف نشستند و مشغول نوشیدن چای شدند. اما من و تو، کنجکاوانه برای جمع کردن چوب به دل درختان بلوط زدیم.
همانطور که مشغول جمع کردن چوبهای خشک بودیم، به یک سراشیبی رسیدیم که شیب آن طوری نبود که با دست پرچوب بتوان به تنهایی از آن بالا رفت. تو زودتر بالا رفتی و دست من را گرفتی و کمکم کردی تا بالا بیایم. بعد از مدتی وقتی دستانمان دیگر جا نداشت، پیش بقیه برگشتیم و چوبها را زمین گذاشتیم تا با آتش زدنشان کباب درست کنیم.
خودم میدانم که تو حتی آن روز را هم به یاد نداری؛ چه برسد به آنکه ماجرای چوب جمع کردنهای خندهدارمان را یادت باشد...
اما من، همیشه چیزهای عجیبی به یاد دارم!
_سکوت
روی تخت اتاقم نشسته بودم. داشتم به زندگی فکر میکردم. به امید، احساسات، به لبخند مردم در خیابان.
نسیم خنکی، بی سر و صدا از پنجره داخل شد و پرده اتاق را به رقص درآورد. چشمانم را بستم و به باد اجازه دادم تا دست نوازشی بر روی موهای کوتاه قهوهایم بکشد.
روی تخت دراز کشیدم و پاهایم را از آن آویزان کردم. دستانم را زیر سرم گذاشتم و به پرده اتاق که حالا به علت شدت گرفتن باد به پرواز درآمده بود خیره ماندم.چشمانم کم کم سنگین شدند و من نیز خوابم برد...
_سکوت
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به قول کنان گری؛ "بچه بودم ولی بیخبر نبودم، کسی که دوستت داره این کارو باهات نمیکنه!"
منم بچه بودم، ولی متوجه میشدم که اون هر کاری که میکرد رو با جملهی "به نفع خودته" یا "من بد تو رو نمیخوام" توجیه میکرد.
بچه بودم، اما میفهمیدم اونقدری که وانمود میکرد براش مهم نبودم.
بچه بودم، اما از همون اول میدونستم اونو بیشتر از من دوست داره.
از همون موقع هم میدونستم که جملهی "هر دوتاتونو به یه اندازه دوست دارم" یه توجیه مثل بقیه توجیههاش بود.
و باز هم میرسیم به کنان که میگه؛
ما چهرههای مشابه و فامیلیهای مشابهی داریم؛ ولی مثل هم نیستیم!
_سکوت
نور طلایی خورشید، صورت دخترک را نوازش کرد. دخترک از خواب بیدار شد. به سمت پنجره رفت و گفت:«صبحت بخیر خورشید خانم!»
بعد موهای مشکی رنگش که تا پایین گردنش بودند را شانه، و چتریهای بلند سمت چپش را گیره زد. از اتاق بیرون آمد و صبحانهاش را که روی میز آماده بود خورد. غلات صبحانه با شیر! صبحانه مورد علاقهاش.
کیف کوچک سبز رنگش را برداشت و از خانه بیرون زد و به سوی طبیعت قدم برداشت. خانه او و خانوادهاش کلبهای میان جنگل بود. زیبا و سرسبز.
دخترک در راه رسیدن به رودخانه زیر لب آواز میخواند. همان آوازی که وقتی کوچک بود، مادربزرگش به او یاد داده بود؛ آواز امید!
_سکوت
در چشمانش زل زدم. او هم در چشمانم زل زد. به او لبخند زدم. یک لبخند گنده و صمیمی. او هم به من لبخند زد. البته کسی جز من متوجهش نشد!
در مقابلم نشست. دستم را روی کمرش کشیدم و آهسته گفتم:«میدانی؟ تنها کسی که به حرفهایم گوش میدهد تو هستی!»
صدای خرناس مانندی از خودش خارج کرد و این بار دراز کشید. سرش را نوازش کردم و ادامه دادم:«آدمها انگار حوصله خودشان را هم ندارند، چه برسد به دیگران!»
ناگهان به بدنش کش و قوسی داد و خمیازه کشید. گفتم:«فکر کنم حتی تو هم حوصله مرا نداری!»
دوباره در چشمانم زل زد و بعد مشغول لیسیدن دست و کمرش شد. من هم دوباره به او لبخندی زدم و گفتم:«الحق که گربهای تنبل و خواب آلودی! بخواب که فردا دوباره به سراغت میآیم. روزت بخیر رودولف!»
_سکوت
درود! سکوت نوشته میخواد تقدیمی بده؛
برای شرکت توی این تقدیمی کافیه که:
•اینجا عضو باشید.
•این پیام+متن موردعلاقتونو بین متنهای اینجا رو توی کانال خودتون ارسال کنید.
•لینک کانالتون رو توی صندوق پستی کوچولوی من بندازید.
در مقابل، من _سکوت_:
•برای شما یک متن مینویسم که عکسش قراره پروفایل کانالتون باشه.
•موضوع متن ممکنه شخصیت شما، یه داستان کوتاه که ممکنه ازش خوشتون بیاد، یا توصیف یک موجود یا شی یا آدمی که شما دوستش دارید باشه!
■یه نکته ی ریزه میزه
■یه نکته ی ریزه میزهی دیگه
■ظرفیت
ارادتمند و دوستدار شما_سکوت3>