فکر میکنی هرگز نمی آیم؟
از این پس رویای بوسه میان لبخندمان را به باد میسپاری و باد هم تمام آنها را برای من میآورد، آخر مگر فایده ای هم دارد؟
در میزنند، کیست؟
در را که باز کرد، لبخند احمقانه ام از دلتنگی ام در نظر دلگیر آمد.
با چشمان بُهت زده مرا مینگارد، چیزی نمیگوید و مرا میبوسد.
دلتنگی ام از مژگان تا استخوان های میانی بالهایش را میبوسد و میبوسد و میبوسد...
به گمانم برای تو رویای من شیرین بود و رویای آمدنم محال.