از دیشب که خیلی جدی توی یه اتاق صمیمی نشستیم و حرف زدیم احساس میکنم به جای اینکه روحم ترمیم بشه ،زخمی تر شد.
همیشه فکر میکردم مشکل از منه و چقدر این سرزنش باعث شد که...
اما حالا فهمیدم مشکل از توعه که من دیگه از موفقيت هام خوشحال نمیشم.
تایم یک ساعته اندازه ی یک سال باعث شد بیشتر بشکنم. بیشتر به آینده فکرکنم.و بیشتر ناامید باشم.
کاش نبودی.کاش نباشی. این اولین باره که دارم به جرات از نبودت حرف میزنم.شاید وقتی نباشی حالم بهتر شه. دیگه کمتر پاهامو تکون بدم.دیگه بزارم موهام بلند شه. دیگه خودم باشم.
احساس میکنم نبودت خیلی بهتر از بودنته برام.کاش اگه قراره تو باشی من دیگه کنارت نباشم. کاش بتونی جواب همه ی زخم های که عمیقا با قلبم برخورد کرد رو بدی.
کاش دیگه وقتی یکی صداش بلند میشه حالم بد نشه.
کاش ...
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود...
"علیرضا آذر"
هدایت شده از کلاف سردرگم!
من، تجربهش کردم.
یه قدم بود، یه قدم کوچیک، اما محکم.
گمونم چنین روزی رو به خواب هم نمیدیدم؛ اما حس کردم که امروز برای اولینبار تونستم به خودم افتخار کنم.
این رو اینجا مینویسم، تا هربار با خوندنش به خاطر بیارم که "میشه" و "میتونم".
و تو هم،
سعی کن همهی این حرفا رو به خودت بگیری.
[-دیدی دلت خواست و شد؟]
ساده`
من، تجربهش کردم. یه قدم بود، یه قدم کوچیک، اما محکم. گمونم چنین روزی رو به خواب هم نمیدیدم؛ اما
منم اینجا ثبتش میکنم که بگم تا همیشه بهت افتخار میکنم قشنگ من🤍🫂:)))