به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود...
"علیرضا آذر"
هدایت شده از کلاف سردرگم!
من، تجربهش کردم.
یه قدم بود، یه قدم کوچیک، اما محکم.
گمونم چنین روزی رو به خواب هم نمیدیدم؛ اما حس کردم که امروز برای اولینبار تونستم به خودم افتخار کنم.
این رو اینجا مینویسم، تا هربار با خوندنش به خاطر بیارم که "میشه" و "میتونم".
و تو هم،
سعی کن همهی این حرفا رو به خودت بگیری.
[-دیدی دلت خواست و شد؟]
ساده`
من، تجربهش کردم. یه قدم بود، یه قدم کوچیک، اما محکم. گمونم چنین روزی رو به خواب هم نمیدیدم؛ اما
منم اینجا ثبتش میکنم که بگم تا همیشه بهت افتخار میکنم قشنگ من🤍🫂:)))
ساده`
دیشب بعد مدت ها زندگی کردم.
از ته ،ته دل.
وقتی که بعد از یک سال دیدمشون،بزرگ شدنشون به چشمم اومد.
هنوزم یگانه وقتی میخنده دور چشماش خط میوفته.
یا وقتی دینا حرف میزنه بهم میگه یه دقیقه جدی باش آتی.
خندیدم،از ته دل،از اونایی که اشکت در میاد. بعد گریه کردیم،انقدر که دیگه نفهمیدم کی وقت خداحافظی شد.
از ترس هامون گفتیم، از آرزوهامون گفتیم،از خاطراتی که مرورشون مطلوب بود.
از اذیت کردن های من موقع تمرین،از سوتی هامون،از درد هایی که خوب نشد اما یادگرفتیم چطوری باهاش کنار بیایم.
برنامه چیدیم برای آینده.ایده هامون رو ریختیم وسط،همش زدیم و از توش آینده ساختیم.
دیشب بعد مدت ها زندگی کردیم🤍
"خدا برام نگهتون داره."