#کارگاه_خودشناسی 29 و30
🎯زندگی با خودهای کاذب🎯
♨️هر چه آسایش بالا رفته آرامش پایین آمده 📊و سطح طلاق و خودکشی نشان دهنده اینه که رسیدن به آسایش در آن چهار شان انسانی(يعنی خودهای پايينی) کسی رونتونسته به آرامش برسونه😖
👈 چون انسانها با بخش ها و شان های پایین خود زندگیشان را هدف گذاری کردن
❌در صورتی که بخش اصلی فوق عقلانی خود را هدف گذاری نمی کنن و بعد از مدتی فکر می کنند آن چیزی که روزی عشق اصلیشان💔 بوده می شود دشمنشان و حوصله آنها را سر می بره و حتی از آن متنفر هم می شن. 😝
👥این ۸۰ درصدی که طلاق می دن و همسرشان را دوست ندارن یک زمانی این همسر معشوق و نفسشان بوده اما الان منفوره ....
🎯غفلت از خود حقيقی🎯
حاج آقا، مگه ميشه يکی رو که براش آدم ميميره ازش متنفر بشه⁉️
💡چرا نشه⁉️
يه نگاهی به دور و برت بکن
❌ اگر انسان با ظرفیت فوق عقلانی اش زندگی نکنه مجبوره آن حس فوق عقلانی و فوق بی نهایت خود را در بخش های پایینی بیاره❗️
👈 و این بخش ها هم چون نمی تونن نیاز او را تامین کند فرد به تنفر و پوچی و خودکشی می رسد
✅دليلش هم ساده است چون فرد خودهای پايينی رو خود ِاصليش ميگيره
💯و تمام تلاشش رو برای اون ميکنه واز خودحقيقيش غافل ميشه و به تغذيه اش رسيدگی نميکنه😰
#سیره_صالحین
@siresalehin
باز پنجشنبه است
شاخه گلی🌹 بفرستیم
برای تمام آن عزیزانی کہ
در بین مانیستند
ولی دعاهاشون
هنوزهم کارگشاست...
یادی کنیم ازعزیزان سفر کرده،
و پدران و مادران آسمانی
وهمه ی شهدای انقلاب اسلامی
وشهدای مدافع حرم
" با ذکر فاتحه و صلوات "
#سیره_صالحین
🌺🌺🌺 @siresalehin 🌺🌺🌺
98-4-27 mirdamad.mp3
19.03M
🎵 #پیشنهاددانلود👆
💠قرائت دعای کمیل
🔸 با نوای حاج سید مهدی #میرداماد
🔹حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
✋ #التماس_دعا✋
#سیره_صالحین
🍃🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹🍃
@siresalehin
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
سه دقیقه در قیامت 22.mp3
46.34M
📖 شرح و بررسی کتاب #سه_دقیقه_در_قیامت
☘ تجربه نزدیک به مرگ جانباز مدافع حرم
⭕️ #جلسه_بیست_و_دوم
🎙 حجتالاسلام امینی خواه
🔸کانال #سیره_صالحین
@siresalehin
سلحشوران ظهور.mp3
9.57M
🔘 صاحب لوا: سلحشوران ظهور
🔹 بخوان به نام جانهای پاکیزهای که حضورشان حجّتی میشود بر ظهور امام عصر علیه السّلام
#صاحب_لوا
#پادکست
@mouood_org
کانال #سیره_صالحین
@siresalehin
❣ #سلام_امام_زمانم❣
🍂وقتی #سلامت می کنم
دهانم عطر یاس🌸 میگیرد
🌾در هر گوشه ی قلبمـ♥️
هزار شاخه ی #نرگس می روید
🍂آسمان دلم آفتابی می شود
و #بهار طلوع میکند ...
↩واین #سپیده_دمانِ پرتبرکِ
هرروزِ من است😍
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج🌸🍃
🌹🍃🌹🍃
کانال #سیره_صالحین
@siresalehin
⚜ نباید ناراحت شویم!
📿 اگر در راه امام زمان(عج) باشیم چنانچه به ما ناسزا هم بگویند نباید ناراحت شویم
📿 بلکه همچنان باید در آن راه حق و حقیقت ثابت قدم و استوار بوده و در ناملایمات صبر و استقامت داشته باشیم.
📚 در محضر بهجت، ج١، ص١٠٣
#نکته_اخلاقی
کانال #سیره_صالحین
@siresalehin
بوی عطر #امام_زمان(عج)
یک شب قبل از شروع عملیات #بیت_المقدس حسین تو سنگر خوابیده بود، دوستانش وارد سنگر می شوند، با ورودشان در سنگر بوی عطر و #گلاب مستشان می کند؛ بوی عطر از بدن حسین بود آنقدر از این بو مست شده بودند که حسین را از خواب بیدار کردند، به او گفتند:«حسین! این چه عطری ست که زده ای؟ چقدر خوش بوست ، گیج مان کرده. بده تا ما هم بزنیم.»
حسین با چشمانی خواب آلود گفت:«#عطر کجا بود؟ اصلاً من عطری ندارم؟ دیوانه شدید؟ بیائید مرا بگردید.»
ولی دوستانش قبول نمی کردند، لحظاتی گذشت ، حسین کاملاً هوشیار شده بود و به دوستانش با تُندی گفت: «چرا مرا از خواب بیدار کردید؟ داشتم خواب می دیدم.»
گفتند:«چه خوابی؟»
نگفت. با اصرار زیاد حسین را به حرف آوردند.
#حسین با چشمانی اشک بار گفت: «امام زمان(عج) را سوار بر اسب سفید در خواب دیدم که به من گفت: به زودی شهید می شوی.»
خواب امام زمان(عج) او را خوش بو کرده بود.
دوستانش می گفتند: « در حین #عملیات تیری به حسین خورد و حسین را به زمین انداخت. او با همان حال قرآن را باز کرد و مشغول به تلاوت #قرآن شد بچه ها می خواستند او را به عقب برگردانند ولی او مخالفت کرد»
حسین گفت: «بچه ها با من کاری نداشته باشید مگه امام زمان (عج) را نمی بینید بروید جلو پیش امام زمان(عج)، مرا وِل کنید.
کانال #سیره_صالحین
@siresalehin
:
✍️ #دمشق_شهرِ_عشق
#قسمت_سیزدهم
💠 دیگر رمق از قدمهایم رفته بود، بدنم هر لحظه سُستتر میشد و او میدید نگاهم دزدانه به طرف در میدود که به سمتم آمد و دوباره با انگشتانش به مچم دستبند زد. از سردی دستانم فهمید اینهمه ترس و درد و خونریزی جانم را گرفته و پای فراری برایم نمانده که با دست دیگرش شانهام را گرفت تا زمین نخورم.
بدن لختم را به سمت ساختمان میکشید و حتی دیدن این حال خرابم رؤیای فتح #سوریه را از یادش نمیبرد که نبوغ جنگی رفقایش را به رخم کشید :«البته ولید اینجا رو فقط بهخاطر آب و هواش انتخاب نکرده! اگه بتونیم داریا رو از چنگ بشار اسد دربیاریم، نصف راه رو رفتیم! هم رو جاده #دمشق درعا مسلط میشیم، هم جاده دمشق امان، هم جاده دمشق بیروت! کل دمشق و کاخ ریاست جمهوری و فرودگاه نظامی دمشق هم میره زیر آتیش ما و نفس حکومت رو میگیریم!»
💠 دیگر از درد و ضعف به سختی نفس میکشیدم و او به اشکهایم شک کرده و میخواست زیر پای اعتقاداتم را بکشد که با نیشخندی دلم را محک زد :«از اینجا با یه خمپاره میشه #زینبیه رو زد! اونوقت قیافه #ایران و #حزب_الله دیدنیه!»
حالا می فهمیدم شبی که در #تهران به بهانه مبارزه با دیکتاتوری با بنزین بازی میکرد، در ذهنش چه آتشی بوده که مردم سوریه هنوز در تظاهرات و او در خیال خمپاره بود.
💠 به در ساختمان رسیدیم، با لگدی در فلزی را باز کرد و میدید شنیدن نام #زینبیه دوباره دلم را زیر و رو کرده که مستانه خندید و #شیعه را به تمسخر گرفت :«چرا راه دور بریم؟ شیعهها تو همین شهر سُنینشین داریا هم یه حرم دارن، اونو میکوبیم!»
نمیفهمیدم از کدام #حرم حرف میزند، دیگر نفسی برایم نمانده بود که حتی کلماتش را به درستی نمیشنیدم و میان دستانش تمام تنم از ضعف میلرزید.
💠 وارد خانه که شدیم، روی کاناپه اتاق نشیمن از پا افتادم و نمیدانستم این اتاق زندان انفرادی من خواهد بود که از همان لحظه #داریا بهشت سعد و جهنم من شد.
تمام درها را به رویم قفل کرد، میترسید آدم فروشی کنم که موبایلم را گرفت و روی اینهمه خشونت، پوششی از #عشق کشید :«نازنین من هر کاری میکنم برای مراقبت از تو میکنم! اینجا بهزودی #جنگ میشه، من نمیخوام تو این جنگ به تو صدمهای بخوره، پس به من اعتماد کن!»
💠 طعم عشقش را قبلاً چشیده و میدیدم از آن عشق جز آتشی باقی نمانده که بیرحمانه دلم را میسوزاند. دیگر برای من هم جز تنفر و وحشت هیچ حسی نمانده و فقط از ترس، تسلیم وحشیگریاش شده بودم که میدانستم دست از پا خطا کنم مثل مصطفی مرا هم خواهد کشت.
شش ماه زندانی این خانه شدم و بدون خبر از دنیا، تنها سعد را میدیدم و حرفی برای گفتن نمانده بود که او فقط از نقشه جنگ میگفت و من از غصه در این #غربت ذره ذره آب میشدم.
💠 اجازه نمیداد حتی با همراهیاش از خانه خارج شوم، تماشای مناظر سبز داریا فقط با حضور خودش در کنار پنجره ممکن بود و بیشتر شبیه #کنیزش بودم که مرا تنها برای خود میطلبید و حتی اگر با نگاهم شکایت میکردم دیوانهوار با هر چه به دستش میرسید، تنبیهم میکرد مبادا با سردی چشمانم کامش را تلخ کنم.
داریا هر جمعه ضد حکومت اسد تظاهرات میشد، سعد تا نیمهشب به خانه برنمیگشت و غربت و تنهایی این خانه قاتل جانم شده بود که هر جمعه تا شب با تمام در و پنجرهها میجنگیدم بلکه راه فراری پیدا کنم و آخر حریف آهن و میلههای مفتولی نمیشدم که دوباره در گرداب گریه فرو میرفتم.
💠 دلم دامن مادرم را میخواست، صبوری پدر و مهربانی بیمنت برادرم که همیشه حمایتم میکردند و خبر نداشتند زینبشان هزاران کیلومتر دورتر در چه بلایی دست و پا میزند و من هم خبر نداشتم سعد برایم چه خوابی دیده که آخرین جمعه پریشان به خانه برگشت.
اولین باران پاییز خیسش کرده و بیش از سرما ترسی تنش را لرزانده بود که در کاناپه فرو رفت و با لحنی گرفته صدایم زد :«نازنین!» با قدمهایی کوتاه به سمتش رفتم و مثل تمام این شبها تمایلی به همنشینیاش نداشتم که سرپا ایستادم و بیهیچ حرفی نگاهش کردم.
💠 موهای مشکیاش از بارش باران به هم ریخته بود، خطوط پیشانی بلندش همه در هم رفته و تنها یک جمله گفت :«باید از این خونه بریم!»
برای من که اسیرش بودم، چه فرقی میکرد در کدام زندان باشم که بیتفاوت به سمت اتاق چرخیدم و او هنوز حرفش تمام نشده بود که با جمله بعدی خانه را روی سرم خراب کرد :«البته تنها باید بری، من میرم #ترکیه!»...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
✍️ کانال #داستانهای_ممنوعه
کانال #سیره_صالحین
@siresalehin