✦ ﷽ ✦
► آدمهای دور این شهر... ◄
پنجشنبه، ۱۸ دی بود.درست یکماه قبل.
دمدمای اذان ظهر بود که آخرین استیکر "ایستگاه نقد" را در آخرین گروه پیشرفته ارسال کردم. مرغهای از فریزر درآمده داشتند روی گردونهی مایکروفر میچرخیدند. پیازها نگینی شده بودند و داشتند توی زودپز روغنداغ میشدند.
توی ذهنم برنامه میچیدم که بعد از باشگاه، حدود ساعتهای ۲۰ شب بروم از انتشارات مهرِ برج کوهسنگی کتاب بخرم.
همزمان صدای اجرای چهارم سیناساعی در کارناوال داشت برای بار سوم توی گوشم میچرخید و هرازگاهی چهارچشمی به خوانش قدرتمند خواننده خیره میشدم. توی گوشم این شعرها تکرار میشد که:
«این فرهنگ حذف کردن از کجا میاد؟...»
یکهو صحنهی خونین کارناوال از صفحهی گوشیم پرید و مربی باشگاه زنگ زد:
«سلام عزیزم
به دلیل تعمیرات امشب باشگاه تعطیله...!»
سگرمههام پیچید توی هم. سهشنبه شب هم نشده بود بروم باشگاه، عملا این هفته ورزش روی هوا بود.
دوباره صحنهی مرگ امیرکبیر را پِلِی کردم.
صدا توی گوشم پیچید. ناصرالدینشاه از امیرکبیر میپرسید:
«ازین دو راهی که پیش پام گذاشتی انتظارت چی بود؟»
و شنید: «انتخاب ایران......»
دوباره صحنه پرید و اینبار خواهرم اعظم زنگ زد:
«ساعت ۱۸ میرم خونهی معصومه، توام میای؟»
خیلی وقت بود که با خواهرهام خلوت نداشتم. توی دلم یکآن ذوقی شدم که باشگاه تعطیل شده. کتابهام را بعدا هم میتوانستم بخرم.
گفتم: «آره...میام دنبالت باهم بریم»
توی خانهی خاقانی، ساعت ۱۹ شب دورهم جمع بودیم. بعد از چند روز بیخبری از اینستا و خبرهای دستهاول، حالا یکییکی خبرها از دهان دخترهای خواهرم به گوشم میرسید.
میدانستم چند شب است که شهر شلوغ میشود و خودم ازدحام پلیسها را در شهر دیده بودم. حتی توی راه برگشت از باشگاه شک برده بودم که این صداهایی که میشنوم صدای ترقه نیست، تیر است. ولی از فراخوانها خبر نداشتم.
قرار شد شام بمانیم. ناچار شدم برای کاری رفتم بیرون. حدود ساعت ۲۱ از انتهای خیابان خاقانی برمیگشتم سمت چهارراه سوپر که یکهو یک لشکر ۳۰۰ نفره از زن و مردهای ماسک زده دیدم. درست پشت چراغ قرمز چهار راه مخابراتِ رضاشهر. خشکم زد. توی این ۳۳سالی که اینجا زندگیکردم تابحال همچین چیزی ندیده بودم. احتمالا مقصدشان بلوار کلانتری بود و آن مسیر طولانی را میرفتند تا فلکه پارک.
انگار کابل فشار قوی به تنم خورده بود. همیشه همینطور شوکه میشوم. هیچوقت تحلیلهای دیگران را جدی نمیگیرم. چند روز قبلش، جایی خوانده بودم که بالاخره این ریزهآشوبهای کوچک خیابانی تهش میکشد به یک بلوای بزرگتر... جدی نگرفتم! شاید فکر میکردم چیزی بالاتر از جنگ نیست. همان تجربهی اندک ۱۲ روزه سقف نگاهم را پر کرده بود و نسبت به بالاترش خنثی بود.
چراغ سبز شد و پارا محکم فشار دادم روی گاز. تند خودم را دوباره رساندم خانهی خواهرم.
نرسیده و ماشین را پارک نکرده، مصطفی زنگ زد:
«از خونه خواهرت بیرون نیا تا بهت بگم، خودم آخر شب میام اونجا باهم برمیگردیم.»
«ماشین دارم دیگه زود میام»
« نه اصن طرف میدون تلویزیون نیا... جمعیت ریختن تو صداوسیما... »
کابل فشارقوی دیگری، آنور تنم را خشکاند. قلبم تند نه وحشی میزد. به نیم ساعت نکشید، نت قطع شد و دقایقی بعدش آنتنها پرید. دیگر به هیچکس دسترسی نداشتیم. تلویزیون روی شبکه خبر بود و تکهتکه خیابانهایی از شهرهای مختلف کشور دیده میشد. دلشوره حسابی بهممان ریخته بود. یک چشممان به ساعت بود و چشم دیگر به صفحهی تلویزیون.
همسرم حدود ساعت ۲۴ رسید خانهی خواهرم و باهم راهافتادیم سمت خانه. زیرگذر میدان تلویزیون را به سمت بلوار بعث رد کردیم، همین چند ساعت پیش ازین خیابان رد شده بودم.
مامورین نظافت شهرداری تند تند همه چیز را جمع میکردند. تابلوهای راهنمایی از جا کنده شده بودند. بیلبوردهای تبلیغاتی سوخته بود. گوشه گوشه روی دیوارها لکهی سیاه کوکتل مولوتف مانده بود.
هیچ ایستگاه اتوبوسی شیشه نداشت. پمپ بنزین میدان لب تا لب پر شده بود از بسیجی. دمِ درب صدا وسیما و دو سه تا نقطهی دیگر یگان ویژه ایستاده بود. خیابان خلوت و آرام بود ولی گوشهگوشهاش داد میزد که اینجا همین دو ساعت پیش، غلغله بوده.
دهانم خشک بود و گوشهی چشمهام میسوخت. بغض پشت گلوم نبض میزد و داغ بود. خیال حادثه در یک لحظه، سلول به سلول مغزم را فشار داد، مثل فیلم سینمایی همه چیز توی ذهنم ساخته شد و از پیش چشمهام رد شد. به حجم زخمیها و شهدای احتمالی فکر میکردم. مردم معمولیای که مثل من نمیدانستند شب قرار است چه بشود و مثل همیشه از این خیابان رد میشدند و معلوم نیست چه برسرشان آمده.
به پروژهی تخیلی و بزرگ حذف جمهوری اسلامی و به صحنهی خونینی که توی گوشهگوشهی اینشهر به نمایش درآمده.
سحر شد و خوابم نمیبرد. فکرهام، دم به دقیقه توی سرم نقاره میزد و مغزم از سروصدا داشت میترکید. شقیقهی راستم از استرس تیک داشت و نبض میزد. خیلی از باورنکردنیها حالا برایم باورپذیرتر بود. قتلهای سریالی انبیاء خدا توسط حملههای وحشیانهی دستهجمعی. صحنهی عاشورا. چرا راهدور برویم همین تاریخ خونین معاصر کشور خودمان. از این همه واقعیشدن ، محسوس شدن و نزدیک شدن تاریخ، بهتم زدهبود. ازین مسیرهای تکراری و آشنا. ازین دوراهیها که هی پیچیدهتر و سختتر میشود. از «انتخابِ ایران» که هر روز و هر شب و هرلحظه، دارد روی میز انتخابهایِ آدمهای این شهر امتحان میشود!
🗓️ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ _ ۲۳ شب
✒ فاطمه شاهابراهیمی
#۴۷
@soffehh 🌱| صُفِّهیشاگرد
خب ما از قدیم با شما پدر کشتی داشتیم
از همون روز نحس دیماه ۹۸
فرق حالا در اینه که این خون یک کشور نه، یه منطقه نه... خون یه امت رو میجووشونه....
این خون خیلی گرون و خطرناکه....خیلللللی
دامنتون رو بد میگیره حرومیاااا.....
.
دورت بگردم حسین
عظیمترین غمهای عالم توی غم تو گم میشه. چی داره این روضههای تو که اینطور دل آدمو گرم میکنه؟
.
سیده زینبم
عمهجانم
تو چطور اون صحنه رو از بالای بلندی تماشا کردی؟
حتی شنیدن خبر این شهادتها روح از جان آدم به در میکنه.
چه کوه بودی عزیز دلم
حالا میفهمم چطور توی چند روز مو سفید کردی....
@soffehh 🌱| صُفِّهیصاحب
اَللّـٰهُـمَّ احْفَظْ سِیِّدِنٰا وَ قٰائِدِنٰا وَ وَلیِّ اَمْرِنٰا الْخٰامِنِہای......
#خامنهایجوان
#حیدر 💚
#خامنهایکوثراست...☺️
#ثمرهیفوادسیدعلی 😭
بعد ازون صبح وحشتناک و بعد از این یک هفتهی سخت، این آرامشبخشترسن خبری بود که شنیدم😭
الحمدالله
@soffehh 🌱| صُفِّهیصاحب
✦ ﷽ ✦
► آمریکارفتو ما ماندیمو حتی خندیدیم... ◄
همه میگفتند، چون آقای علمالهدی(امامجمعهی مشهد) توی کاروان ماست، آمریکاییها دارند اینطور مارا میپائند. میگفتند میخواهند ایشان را تحقیر کنند.
قدم به قدم توی ایست و بازرسیها از اتوبوس پیادهیمان می کردند. ساکها و چمدانها را میریختند بیرون. سربازان آمریکایی با سگهای گندهی پوزهبلندشان دورِ دانهدانه ساکها میگشتند و بو میکردند و به دنبال شاید سلاح، مواد منفجره یا هر کوفت دیگری بودند.
قدم به قدم که می گویم یعنی هر یک ربع، بیست دقیقه. یادم نیست کجای عراق بودیم. بین برخی شهرها ایست و بازرسیها بیشتر بود.
کارمان شده بود زیر لب لعن و نفرین کردن و تف یواشکی انداختن به زمین.
بین همکاروانیها چو افتاده بود این کار را فقط با کاروان ما میکنند. چون آیتالله علمالهدی همکاروانی ماست.
آیتالله هم مثل ما و البته جلوتر از ما از اتوبوس پیاده میشد، کنار اهل و عیالش میایستاد. نگاه اشداء علیالکفارش را میانداخت به سر تاپای حرامیهای آمریکایی و بعد بر میگشت سمت ما گرم نگاهمان میکرد. نگاهِ رحماء بینهم.
کار سگها که تمام میشد، لبخند کجی بهمان تحویل میدادند و همانطور که با دست درِ اوتوبوس را نشانمان میدادند، یک《بُن وُوِیج》بلغور میکردند تا برویم دوباره سوار شویم و راه بیُفتیم.
یک شب که رسیدیم هتلِ یکی از شهرهای زیارتی، خودم سر میز شام از یکی از خانمهای کاروانهای دیگر پرسیدم: شما را هم توی راه هی میگشتند؟
گفت: قدم به قدم و با یک گله سگ.
فهمیدم کاریست که با همه میکنند، نه فقط با کاروان ما. شاید هم بیشتر با ما ایرانیها. فروردین سال ۸۹ بود و من اولین سفرم به عراق و کربلا بود.
دیدن ماشینهای بزرگ آمریکایی که چشم رنگیهای بلوند یا سیاهپوستان درشت هیکل را اینور آنور میبردند، برای
عراقیها عادی بود، ولی برای ما هیچوقت عادی نشد.
شهرهای اصلیاش در قبضهی پیاده نظام آمریکا بود. انگار هیچ کاری نداشتند، جز رژه رفتن و بازو نشاندادن برای یک مشت مردم عادی.
وارد هر مکان زیارتیای که میشدم حس میکردم از حصاری رها شدم و به مامنی وارد شدم. حرمها کوچک و کم امکانات بود و هیچ شباهتی به صحن و سراهای رضوی در ایران خودمان نداشت، اما آرامش داشت. آدم زیر پرو بال امنی بود و بوی عزت و احترام بینیمان را پر میکرد.
رفتنمان به کاظمین و سامرا قطعی نبود. بالاخره در اواخر سفر فهمیدیم میتوانیم برویم به هر دوشهر و مینیزیارتی انجام دهیم.
اینرا هم همکاروانیها، صدقه سر حضور آیتالله میدانستند. بعید هم نبود چون در حرم سامرا استقبال گرمی ازمان شد. امام جمعهی سامرا خودش دست آیتالله و... گرفت و با خودش به دفترش برد. و ما توانستیم دو ساعتی توی آن صحن و سرای زخمی قدم بزنیم.
۳ سال از آخرین هتک حرمت فجیع القاعده (بخوانید آمریکا) به آنجا گذشته بود اما هنوز در و دیوارش آثار زخم داشت. هیچوقت این دو ساعت را فراموش نمیکنم.
درودیوار حرم با آدم میزد. حرفهایی که میشنیدیم، تیز بود. خِنج میکشید به جگر آدم. حس میکردم روحم اینقدر رقیق و نازک شده که با چنگی از هم به در میشود. اشک چشمهام در تمام آن دو ساعت، یکریز میریخت و بند نمیشد.
با همان سن کم میدانستم اگر تکفیری قدرت پیدا کرده و دور آن حرم مینیاتوری و کوچک، شلنگتخته میاندازد، صدقه سری حضور آمریکاست. ولگردی سگهایپوزه بلند امریکایی، دل این کفتارها را شیر کرده.
یادم است از ته دل، از صاحبهای آن حرم خواستم ، توی سفر بعدیام چشمم به هیچ آمریکاییای نیفتد. خواستم این حرم را در زیارت بعدی در سلامت و شکوه ببینم. تمام آن دقایق عین چشمه میقلیدم و عین روغن روی آتش میجوشیدم.
از سفر که برگشتیم. هر وقت اسم سامرا میآمد، دلم از جا کنده میشد و فرو میپاشیدم.
خدا تا سالها زیارت کربلا را قسمتم نکرد. شاید دعای درستی نکرده بودم و یا شاید خدا ظرفیت وجودم را برای دیدن حرمین در آن وضعیت، کم و کوچک دیده بود. هفت سالی گذشت. اولین سفرم با همسرم بود.
نه در فرودگاهها، نه بین راه و نه در هیچ شهری دیگر مور و ملخی از آمریکایی وجود نداشت.
با همسرم پای پیاده از خروجی نجف خارج شدیم. از برنامهی سفر عقب بودیم و تصمیم گرفتیم بخشی از پیادهروی تا کربلا را با ماشین برویم و بین راه پای یکی از عمودها پیاده شویم.