ولی نبود، خودش بود. جعبه را با دستهای لرزان و تالاپ تالاپِ قلبم باز کردم و کاورِ فومی اش را کشیدم کنار و دیدم که آنچه مدتی در نهادم آرزوش را داشتم، کفِ دستهام دارد میدرخشد و چشمک میزند و دلبری میکند. دنیا انگار تویِ دستهام بود. صفحه ی دیجیتالش، تا میخورد وباز و بسته میشد. یادم نیست چند پیکسل بود. فقط یادم است یک سال، فک کنم سالِ 85، سفرِ اولِ جنوبم، با خودم بردمش راهیان نور. یک سفر هم با هامان آمد تهران و اصفهان. گهر باران، نیشابور و.... چه عکس هایی که قاب نشد باهاش. اولین دوربینی بود که باهاش عکس چاپ نمیکردیم که بزرگترین ضعفش بود. یک مموری دو در 3 داشت توش که همه ی عکسها و فیلم هامان توش بود.
من نصفِ خاطرات دوره ی دبیرستانم را با ایندوربین ثبت کرده بود. تمامِ شیطنت های سالِ آخر دبیرستانمان توی حافظه اش ثبت شده بود. فیلم های یواشکی سرِ کلاس. اردو های دانش آموزی، خنده های قشنگ خانم نفیسی دبیر علوم اجتماعیمان. و لحظه هایی که دیگر هیچوقت به قشنگی آن دوران تکرار نشد.
کنون نقره ایِ عزیزمان را امانت دادیم دست یکی و برده بود توی دریا انداخته بودش. کنون نازنیمان بعد از آن همه خاطره که باهاش داشتیم، خیسخورد و خراب شد. من انبوهِ خاطرات چاپ نشده ام را یک روز برای همیشه از دست دادم.خود خاطره سازش هم یک روز رفت توی دست تعمیرکار و دیگر برنگشت چون گفته بود دیگر درست بشو نیست.
خوب که فکرش را میکنم، تویِ من، یک عکاس نابلد وجود دارد که همه ی عمرم باهام زندگی کرده است. بخش ِ مهمی از پول تو جیبی هام صرفِ خریدِ نوار فیلم های خامِ استوانه ایِ آبی رنگ میشد و چاپ کردن عکسها. قدِ تمام دفترهای خاطرات دوران کودکی و نوجوانی و جوانیم، آلبوم عکس دارم. بعد که موبایل های دوربین دار آمد، تمام فلش مموریهام، پر بود از عکس و فیلم. تمام لحظه های عروسی خواهربرادرهام و نوزادی و کودکی نوه هامان، دورهمی ها، درو بیرون هامان را مرتب شده توی فایل هایِ مشخص، توی هاردم ثبت دارم. و به طرز عجیبی توی اکثرشان خودم نیستم! من فقط عکاس بودم.
من با دوربینِ کنونمان زندگی کردم. ازش یاد گرفتم که زندگی چقدر فرصت نا محدود برای ثبت کردن و فایل کردن وذخیره سازی دارد. من این عکاسِ نابلد توی وجودم را با تمام ِ ناشیگری هایش دوست دارم. منِ عکاسم، تمام ِ لحظه های قشنگ زندگیم را، تویِ فایل هایی گوشه ی هاردم ذخیره کرده است. ذخیره کرده است برای روز مبادا... روزهایی که لحظه های قشنگ تکراری میشوند و از مزه می افتند و هیچکس، حتی خودم، ثبتشان نمیکند!
@banoo_nevesht
درد وقتی تا آنجا پیشبرود که صدایِاستخوانهات را در بیاورد و تو تِلِکتلکشان را زیر دندههات بشنوی.
درد وقتی سرزمین مغز رافتح کند و سُکان آن را بعهده بگیرد.
درد وقتی به استراتژیکترین و محرمانهترین اطلاعاتِ تَنَت راه پیدا کند و توی کروموزومهای تنت رسوخ کند و از DNA اَت بدزد و بالای 99% با تو همخوانی پیدا کند، گویی که فرزندت شده باشد.
درد وقتی به همچین جایی برسد،هیچ درمانی ندارد. توی هیچ لابراتوآری، در هیچ داروخانه ای، کنجِ قفسِ هیچ عطاری ای،هیچ دارویی ندارد.
هیچ درمانی ندارد، اِلّا حرف! حرف بله....کلمات.
معلممان این را میگفت!
معلم دوران دبیرستانمان، سختترین معادلات انسانی را، پیچیدهترین قوانینِاجتماعی را، زشتترین وقایع تاریخی را، صقیلترین مفاهیمِ فلسفی را، میپیچید لای خوشآهنگترین کلمات، شکر میپاشید روش، میغلتاند توی پودر پسته و نارگیل، پخش میکرد توی کلاس. جایِ طعم تلخِشان، گاهی شیرینی، گاهی نمک، گاهی طعم ترش قیسی ، توی دهانمان پخش میشد! و توی دلمان مینشست!
او عقیده داشت هیچ دردی نیست، که کلمات، درمانشان نکند یا لااقل وزنش را کم کند! هر دردی میخواهد باشد. چه دردی باشد ناشی از بیماری، چه دردِشکستگی های ناشی از آوارِ مشکلات، چه دردی ناشی از روابط!
رابطه قرار بود در اصل، درمان درد باشد اما خیلی وقتها خودش، عامل درد است!
حتی خودِ کلمات هم...
کلمات هم آنجایی که قرار است شکر باشند، اگربشوند زهر مار... عامل دردند...
@banoo_nevesht
با این همه، سلول به سلول تنِ آدم که از تک وتا بیفتند و گلبول های محافظ خون که از کار بیوفتند، این کلمات اند که لباس رزم میپوشند و مارش کوبان، جبهه را از آماسِ حملات دردها، با شعرها، قصه ها، روایت ها و نوحه های روضه ها، در امان نگه می دارد!
این تنِ دردمند، به کلمات، به حرف، به روضه بیشتر از داروها احتیاج دارد!
دلم یک دلِ سیر، حرف میخواهد... کجایند شاعران، قصه گو ها... روضه خوان ها... قاری های آیه ها؟!!
#درد
#کلمات
#آیه_ها
@banoo_nevesht