من دچار از زنان نوشتنم، خصوصا درد کشیدهترینشان را.... خصوصا آنهایی که بیشتر از همه اشتباه کردهاند و روزگار، افسار گستاخیشان را کشیده و در برابرِ طبیعت رام شدند و پشیمان!
من از زنان مینویسم!
از قدرتمندترین موجودات عالم!
از آنهایی که میتوانند همه چیز را پاک و طاهر نگه دارند.
بدنیا آورندهی کودکانند.
پرورش دهندهی نسلهایند.
دنیا را آباد میکنند.
میسوزند، میسوزند و از خاکسترشان، جهان ادامه مییابد!
#ریحان
@banoo_nevesht
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی سفرهای اربعین ، ده ها قصه از زنان، در سرم اسیر شد.
زندگی عربی تجربه زیسته ی من نیست، والا تا حالا هزار بار نوشته بودمشان...
دلم تجربه زندگی عربی میخواهد...
@banoo_nevesht
📽🎥📺
🎞 #فیلم
« سه هزار سال اشتیاق »
🗒 دوستش داشتم...ایده جذابی داشت...
@banoo_nevesht
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
🔴ثبتنام رایگان مینی دورهی «روایت بنیاسرائیل»
🔶روایتی از آوارگی قوم بنیاسرائیل!
🔹۵ جلسه به صورت آفلاین در ایتا یا تلگرام(به انتخاب کاربر)
🔹شروع از شنبه ۱۵ مهرماه (همین امروز)
🔴مبلغ دوره: رایگان!
✅برای ثبت نام روی لینک پایین بزنید.
🟢https://formafzar.com/form/8xccf
| @mabnaschoole |
ما سرزمین دیگری هم داریم. از کودکی تویِ بغل، زیر چادرِ مادرمان، برای هوایِ آلودهی خاکِ دیگری هم، در تظاهرات شرکت کردهایم! ما فقط با زبانِ روزه ،خاک وطنِ خودمان را از دشمن پس نگرفتیم! با زبانِروزه برای رهایی ِخونینشهر دیگری هم شعار آزادی دادهایم! گَلوی خشکمان را خرجِ برادر، خواهرهایی میکردیم که توی سرزمین دیگرمان، زیر توپ و گلوله، گَلویشان از فریادِ عزای عزیزانشان، خشک و زخمی بود و روزهیشان طعم خون گرفته بود.
فلسطین
فلسطین
فلسطین سرزمین دیگرِ من است. هرچند که کیلومترها دورتر از تحدیدات خاکی است که در آن زندگی میکنم!
و همهی این سالها، این کودکانِ ما بودند که روی دوش آن مردان و زنان تشییع میشدند.
مثل آن سال در هُرمِ گرمایِ ظهرِ آن روز از ماه سپتامبر ِسال 2000 ، پشت آن سنگِ سفیدِ بتی، آن برادر من بود که در آغوش پدر پناه گرفته بود و بعد با اصابت ترکشی روحش از آن اسارت رها شد و یادش در زمان اسیر...
من همسنِ محمدالدُرِّه بودم آن سال که قاب تلویزیونمان تنِ غلتان در خاک و سرِ لقلقکُنان پدرش را نشان میداد. اگر آن روز طوری میشد که پدر و پسر از آن معرکه نجات مییافتند، حالا حکما مثل من، 4_33 ساله بود. اهل و عیال داشت، قدرِ من طعم خانواده چشیده بود و بالاخره روزی میرسید که مثلِ من طعمِ آبادی و آزادی وطن را هم بچشد.
طعم حکومتِ مردمِ خودش را...
قانونی اساسی خودش را...
طعمِ نماز جمعه ای، بی خونریزی در اقصی را...
بی مزاحمت و گردنکشیِ هیچ کفتارِ هفت پشت غریبه ای!
@banoo_nevesht
محمد، هیچ فکرش را کرده بود که 23 سال بعد پسرهای ده دوازده ساله ای، همسن خودش، توی خیابان های شهر های مختلفی، از کشور دیگری، برای آزادی چند محله از شهرهایِ او پایکوبی کنند و پرچمش را به دست بگیرند؟!
پناه بر خدا...
چقدر تعداد محمد هایی که نیستند تا آزادیِ خونینشهر ها را ببینند، زیادند...!
چه حکمتی دارد این پخش شدنشان در جایجای تاریخ و جغرافیا؟!!!
فلسطین سرزمین دیگرِ من است و این گوشهی ملتهب و تفدیدهی جگرم، این روزها میرود تا اللهاکبر گویان، خانه ی اشغالی اش را پس بگیرد و هوای آلودهی شهرش را تصفیه کند...
و این صدایِ نوایِ داوود و بوی پیراهنِ سلیمان است که از قدس، در دنیا بر پا خواسته است!
#فلسطین
#مقاوت
#قطره_قطره_خون_هایی_که_سیل_شدند
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#طوفان_الاقصی
@banoo_nevesht