گاهی دلم میخواهد یک مینیمالنویس شوم. شاید هم شدم کسی چه میداند؟ من هنوز روی کرسی ب «بسم الله» اش نشسته ام و هنوز کلی راه مانده...
مینیمالنویسها، آن گزیدهگوها، آنها که دنیا دنیا حرف را بُقچه میکنند توی چند کلمه.
و با یک کف دست گِلِ ناقابل، خشت روی خشت اَبَر بَنا می سازند توی برهوتِ ذهنهای ما.
آنها، این روزها برایم شده اند، قُله.
اصلش برای هر قلم پرگویی، گزیدهگویی قله است.
برای قلمهای چاق هم، مثل تنهای چاق، پیکرتراشی لازم است!
البته انصاف نیست که به خودم بگویم پُرگو! من خیلی کم حرف میزنم، با آدمهای زیادی اهل حرف زدن نیستم. ولی نکند که یک جفت گوش پیدا شود که حال شنیدن داشته باشد و بی که میزان و ترکهی قضاوت و سرزنش توی ِ سرش باشد!
هرچه گره کرده باشد ،سردرگمیِ کلاف حرفهام، پیشِ رویِ چشمهاش، نرم نرم از هم باز میکنم و می بافم به هم.
خیلی وقتها به این طریق، کت و کولم را سبک شده. اما موارد نادری هم بوده که گوشهای اشتباهی انتخاب کرده ام و به چشم دیدم که چه طرحِ ناخوشی از سردرگمی حرف هام، مانده در ذهنش!
برای آدمهایی که کم حرف میزنند و بیشترش قورت میدهند و آن ذهن متراکمِ پتو پیچ شدهی شان که از کلمه ها دارد می ترکد و وقتی منفجر شود حرف ها را بی نظم ، پِشَنگ می کند روی در و دیوار. خدایی منصفانه نیست که بگویی؛ سکوت علاج دردت است.
چون نیست....!
و همین وقتها بود که قلم به دست گرفتم.
کاغذ، قلم، دُکمه های کیبورد لب تاب ، شدند رفیقِ همراه و بیکلک، که قلب و ذهنِ مریض ندارند!
فقط چند تا عیبِ بزرگ دارند . ترمز ندارند که جلوی سرریز حرفها را بگیرند و دو تا مردمکِ درخشان توی چشمهاشان نیست که به آن خیره شوم و لرزی که دردِ کلمههام به جانشان می اندازد را حس کنم!
این شد که قلمم دچار شد به پرگویی هایی که هیچکس نمیشنود و پاسخی نمیدهد!
دچار شد به چاقی مفرط، با BMI بالای 300 هزار کلمه و حتی بیشتر...
حالا هر روز تنِ کلمه هام را میکشم روی باسکول و وزنشان میکنم. میتکانمشان و زیادیِ شان را میگیرم.
زور میزنم که شاید شبیهِ مینیمالیستها، چهار پنج تا کلمهی پُر زور را بنشانم جایِ چندین صفحه حرف. نه از ترس اینکه شاید خاطرههام، فکرهام، تمامِ آن چیزهاییِ که از خلقتِ خدا و رفتار بشر دیدهام، شنیدم و عطرش را حس کردهام، و حتی تمام زندگیم، یکهو ولو شود وسطِ صفحهی سفیدی که هیچ معلوم نیست، یک روز دستِ چه آدمی با چه جور افکارِ طهارت گرفته یا نگرفته ای بیوفتد و تنِ وجودم، جلوش، عریان شود!!!! نه از ترس این نیست.
از ترس این است که حرفهام، مثلِ گرومپ گرومپِ گوشِ فلک کر کُنِ یک ابر باشد که پهنای آسمان را میگیرد و چندین ساعت، چتر میشود جلویِ خورشید. اما بی بار و خشک و بیثمر، چند قطرهای بچکاند و زمین را هم کامل تَر نکند.
دلم نمیخواهد حرفهام وقتِ آسمانِ مردمِ این شهر را بگیرد به امیدی و تهش هیچ!
گاهی دلم میخواهد یک مینیمالنویس شوم. پنج دقیقه ببارم اما پنج روز تنِ زمین تَر باشد و ریشههای درختش، سیراب!
#کلمه
#حرف
#حناق
#مینی_مالیست
@banoo_nevesht
آغاز همخوانی آثار بانوان نویسنده ی ایرانی
سلام
شما رو به گروه «بانو خوانی» دعوت میکنم.
در این گروه قرار است، آرام و با طمانینه، آثار نویسندگان برجستهی زن ایرانی را مطالعه کنیم.
در این گروه از سیمین دانشور، اولین نویسندهی زن رسمی ایرانی شروع می کنیم.
با نویسندگانی مثل گلی ترقی ادامه می دهیم تا به زنان نویسندهی متاخر برسیم.
خوشحال میشویم همراهیمان کنید.
❌حضور فقط برای اعضایی که بصورت کلی یا تخصصی با دانش نویسندگی و داستان نویسی آشنایند، آزاد است.❌
در صورت تمایل برای دریافت لینک به @fbanoo پیام بدهید.
دلم میخواهد به حد کشنده ای بنویسم
زیاد
جوری که نشود متن ها را شمرد.
مثل کشاورز که از شمار خوشه ی گندم هایش خبر ندارد.
مثل باغبان که فقط انبوه گلها را میبیند و سرمستش میکند.
آنقدر بنویسم که فکر ها تمام شوند.
کلمه ها خسته شوند
و دستم از کار بایستد.
دوست دارم تا انتهای عمر، تا دم احتضار ... قلم به دست باشم
و روحم از سر انگشتانم
از نوک قلمم، این عضو ناتنی وجودم، ذره ذره بیرون برود...
.
.
.
.
.
وقتی از کلمه ها نور بچکد، نوشتن عبادت است.
ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ
نون، سوگند به قلم و آنچه مى نويسند...
@banoo_nevesht
.
🛑 گروه بانوخوانی 🛑
👇👇👇👇
گفتیم که قرار است در این گروه، آرام و با طمانینه، آثار نویسندگان برجستهی زن ایرانی را مطالعه کنیم.
و بزودی
#سووشون
اولین کتاب همخوانی گروه «بانوخوانی»
اولین اثر از
اولین نویسندهی زن ایرانی
که در واقع اولین رمان ایرانی ای که توسط یک زن نوشته شده محسوب میشود را شروع میکنیم.
📅 تاریخ شروع همخوانی: شنبه ۲ دیماه
عضو این همخوانی شدید ؟
کتاب رو تهیه کردید ؟
اگر نه با @fbanoo هماهنگ کنید.
مخاطب متن زیر مبناست.
مبنا و دستهایی که در آن مشغولند. دستهایی که کمش را شناختیم و بسیاریش دیده نمیشوند که بشناسیمشان.
برای مبنایی ها...
.
.
@banoo_nevesht
اولش فقط میخواستم حواسم پرت شود. تن و روحم سوءتغذیه داشت. هر چیزی گیر میآورد میبلعید. هلههولهخوری داشت آنروزها. هر کتابی، هر پادکستی، هر فیلمی، راحتالحلقوم آنروزهام بود. شکلاتی و خامهای، یا لواشکی و یا حتی نَمَکینش فرقی نداشت. فقط باید چیزی میبود که تنم و روحم را پُر کند و مدتی گرسنگی نکشم!
آن روزها تازه مادر شده بودم. یکونیم سالگی حدیثه بود تقریبا. مثل روغن روی آتش جلیز و ولیز داشتم. مثل توپِ بازیِ وسطی یا توپ پینگپنگ، ازین دکتر به آن دکتر پاسکاری میشدم. بین بیمارستان و کلینیکها و کاردرمانیها سرگردان بودم. قطره قطره داروی بیهوشی میچکاندم توی دهانش و ذره ذره از خودم آب میرفت. توی همان پنج دقیقه که میرفت توی دستگاهها و بیرون می آمد، روزها و ماهها انگار از عمرم کم میشد. در روحم چیزی ذوب میشد، تا شاید بعد از زور آزماییهای شبانهروزیمان، چیزی به توانمندیهای دخترکمان اضافه شود.
آن روزها...! تَه نداشت آن روزهای تنگ و دودی. هر ثانیهاش، قدِ یکی از سالهایی میگذشت که پیش از آن گذارنده بودم. روزهایی که روی دورکُند، اما بالاخره گذشت و شد که حالا بتوانم بگویم: «آن روزها یا آن ماهها پیش!»
گذشته، اما هنوز غولِ زمان هنوز هم نتوانسته است، تماما بارش را از روی کولم بردارد.
همان روزها نمیدانم چهطور، یکهو گوشم روی یکی از پادکستهایی که گوش میکردم قفل زد وگیر کرد. جلسهی اول روایت انسان بود. رفقام میدانستند که تاریخ حالم را جا میآورد. قاطی نقل و نباتهای دیگرشان برایم فرستاده بودند. چیزی نگذشت ، یکروز دیدم خودم را تا خِرخِره توی روایت انسان غرق کردهام. توی دو ترم تمام پنج ترم را گذراندم!
روحِ متلاشی تویِ تنم که با هرچیزی وصله و پینهاش کرده بودم، یک ضربهی کاری خورد با روایت انسان. انگار چیزی که بهش چنگ بزنم و او قوّامم شود و نگهم دارد تا سقوط نکنم. به انتهای روایت انسان که رسیدم، هول و ولا افتاد به جانم. انگار فرصت مثل یک ماهی لیز توی دستم جست و خیز میکرد و تاب میخورد که در برود. خوب یادم است که چطور شروع شد. کلی از روزهام هدر رفت و وجودم ساییده شد، تا دوزاریام جا افتاد و این تیک سبز توی ذهنِ کُند و درهم برهم آن روزهام زده شود که؛ مبنا فقط روایت انسان نیست و اصلش _نوشداروی واقعیِ آن روزهام_ دورههای نویسندگیاش است!
از روایت انسان، سُر خوردم توی خلاق. این بار دیگر فقط وصلهپینه کردن نبود. اساسا داشتم خودم را جراحی میکردم. فکر میکردم که فقط میخواهم حواسم پرت شود. اما نه! خانهتکانی بود. افتادم به جانِ قلمِ هذیاننویسم! به پیکرتراشیِ جملهها و کلمههام. قدرِ چند هفته که گذشت، وقتی که استاد از سلامت قلم و اثری که روی دیگران میگذارد حرف زدند. با هر شویندهای که میشناختم و بلدش بودم، افتادم به شست وشو و تطهیر فکرها و اندیشه هام. دروغ چرا کم هم می آوردم. اما دستم آهسته و پیگیر مینوشت. گاهی پیش می آمد که از مسیر خارج میشد و باز می افتاد توی ورطهی هذیان نویسی. اما من بین راه خِرکشش میکردم و میکشاندمش توی مسیری که تازه داشت ساخته میشد.
توی مقدماتی دیگر موتورم گرم شده بود. حدیثه به بغل، تمام کلاسهای آن ایام را توی مسیر کاردرمانی گوش میکردم. توی آسانسور، اسنپ، مترو، بین صحبتهای کاردرمانگر، بین کلافگیو کم آوردن های حدیثه. گوشم حرف جدید میشنید و کمکم قلم داشت توی دستهام به ورز میآمد. کلمههایی، فکرهایی، معانیای از قلمم، روی کاغذ می آمد که سالها به آن فکر نکرده بودم. اندیشههام زاد و ولد میکرد و نوزادشان، توی تَنَم قد میکشید. بازیهای زبانی و تکنیکهایِ آموزشی، تویِذهنم، چارچوب میساخت. مغناطیسِ درسهایِ نویسندگی، کلمههای پخش و پلای توی ذهنم را به هم چفت میکرد و طرح میکشید و خیال میبافت.
اواخر پیشرفته بود. یکهو دیدم از من، دختری توی تنم است، که روی کاغذ نشسته است. دختری که سالها بود فراموشش کرده بودم یا تازه داشتم میشناختمش. "زینا" شخصیتِ دورهی مقدماتی و پیشرفتهام.
استاد جوان به این میگوید خود افشایی... خود افشایی یا هرچه... نمیدانم. دیدم که نویسندگی تجربهی زیستهام را به من بهتر میفهماند. غرق در کشف و شهود یک مشت خاطرهام میکند که نمیدانستم چقدر این خاطرهها، در روزهایی دور، من را بزرگ کرده و وسعتم داده بودند! بعد خیلی خیلی بیگ بَنگ گونه و انفجاری، یکروز کشف کردم که تمام تجربههای تلخ آن روزهام به خاطرههای خیلی سال پیشم که خاک میخوردند گوشهی ذهنم، ربط دارند! دختری که سالها پیش، خادم افتخاری شیرخوارگاه بود و از طفلهایِ فلج مغزی میترسید و نگهداریشان را قبول نمیکرد. امروز زنی بود که هر روز بچههای فلج مغزی میدید و دوست داشت کِش بیاید و برای همهشان مادر باشد!
مبنا من را از توی خودم بیرون کشید. منی که نمیشناختمش یا لااقل سعی داشتم نادیدهاش بگیرم. دست من را گرفت و با خودم آشتیم داد. یادم داد روایت نوشتن، اول درکِ خود است و بعد شاید ادراکی برای یکی دیگر.
این روزها که هوا در شُشهای پروانهای تویِ قفسهی سینهام، به راحتی میآیند و میروند. و کلافِ پُر گِرِه توی سرم، از هم باز شده و قلم، عضوِ ناتنی اما مانوسِ توی دستهام شده است، مبنا هیچ این را میداند که پابهپای این ماههای سخت، چقدر برایم خواهر، یا برادر و همراه بوده است؟ خودش هیچ میداند که با عنایت خدا، پیرنگ سقوط یا خاکبرخاکِ چند زندگی را تغییر داده است؟
شاید همراهی ما با مبنا تمام شود، اما اثر مبنا در من تمام نمیشود. درست که هنوز نوشتن از خیلی از تجربه های زیستهی مادرانه ام، برایم شبیهِ از سوگ نوشتن است. اما مطمینم یکروز این سنگ هم نرم میشود توی دستهام. مبنا یادم داده است.
روزی میرسد کلمههام جفتتر میشوند و از داستان نویسی، سُر میخورم توی روایتنویسی. توی کشف و شهود بیشتر خودم، توی رفاقت با خودم و مادرانگیم و این اثر مبناست.
پس تا قلم عضو ناتنی وجودم هست، مبنا هم در من هست.
.
ازین بابت تا عمر دارم از مبنا و برادرم آقای جوان ممنونم و دعاگویتان هستم.
سایهی خدا و اهل بیت و عنایت حضرت زهرا بر سر همگیتان مستدام.
یاحق
#مدرسه_مبنا 💚
@banoo_nevesht
چه چیزایی تو پستوهاشون دارن این دهه هشتادیا...
هری پاتر و ارباب حلقه ها زبون اصلی..
😇🤗👌👌
#خواهرزاده
@banoo_nevesht