eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حس میکنم قلمم آلوده شده. وقت هایی که پوشه ی روزانه نویسی هام را روی دسکتاپ باز میکنم و نوک سبابه را روی حسگر بالا و پایین میکشم و برخی هایشان را زیر رو میکنم. حرف هام را میبینم که لای برخی از کلمات خوش ظاهر و پیچیده، گم شده است. این روزها که در ستایش روان نویسی می‌خوانم ، به این فکر میکنم که چقدر زیاد بوده وقت هایی که به خاطر ساده بودن کلمات و تعابیری که به ذهنم می آمدند، قید نوشتن در آن لحظه را زده ام! و بعد قلم باهام مدتی قهر کرده است! همیشه سادگی با خودش، بی شیله پیله ای به همراه دارد. هر وقت راحت تر میگیری، راحت تر هم اجرا می‌شود. روان نویسی آدم را از قید و بندها رها میکند و نویسنده را عمل گرا تر میکند. این ها همه اش درست اما! اما گوش های همه ی ما بنده و مسحور شیرین سخنی اند. مثلا وقتی مامان بزرگ، سر سفره با یک نگاه به سر و روی بی ریخت غذایی که با سمبل کاری جلویش گذاشتیم ، می خندد و می‌گوید: « چشم داره نخودچی ، ابرو نداره هیچی... ولی مادر، عوضش طعمش قنده » خیلی بیشتر خوشمان می‌آید تا وقتی مامان مان بگوید: « مزه اش خوبه ...ولی کاش یه دستی ام به روش میکشیدی» سادگی همیشه خوب نیست. پیش از این در مورد کلمه ها گفته ام که جادویند! اما تا راه نوشتن را با وسواس قلمبه سلمبه نویسی ببندی، کلمه ها نمی آیند که روی جادویی شان را بهمان نشان دهند! شناگر نابلد دریای واژه ها نباید بود! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
غم‌باد اخلاقِ سمی‌ و بد قِلِقی دارد! تویِ تنِ هر آدمی یکطور جا خشک‌می‌کند. توی تنِ برخی رماتیسم می‌شود و می‌زند به مفاصل. توی یکی دیگر به جان گلبول‌های سفیدش می‌افتد و توی دیگری، سیستم ایمنی بدنش را می‌اندازد به جانِ خودش! و این فقط بخشی از گرفتاری‌هایِ ابتلا به این انگلِ روحی و جسمی است. به این هیولا اگر روی خوش نشان دهی یا جلوی حمله‌هاش اگر شُل بیایی و با بخشی از لحظه‌ها و ثانیه‌هات اگر مانوسش کنی، توی چشم به‌هم زدنی چنانچه "اذا زلزلت ارض زلزالها"، می‌تواند حتی ستون‌های مرکزی وجود را هم از ریشه ویران کند. خرابی به بار بیاورد؛ انهدام جسمی و روحی! و الحق که هیچ‌کدام از این‌ها به وحشتناکیِ ضربه‌یِ انهدامی که به باورها و اعتقاد‌ها می‌زند، نیست! همه‌ی این‌ها شدنیست و می‌تواند حتی تا ناکجاآبادهایی پیش برود که به باور آدم هم نیاید. مگر... عمری گذشته از زمانی که برای اولین بار شنیدم کسی به خدا گفت: «کَیفَ اقطَعُ رجایی مِنک و انتَ انتَ!» فکرکن کسی در زندگیت داشته باشی که خیره شوی توی چشم‌های نیرومندش و بگویی:«چجوری از تو قطع امید کنم رفیق؟ در حالی که این تو هستی!» و باز فکر کنید که هر روز، صبح علی‌الطلوع یک ساشه از این داروی ماورایی را بخورید و روزتان را شروع کنید. اثری که این نوش‌دارو روی ریزترین‌سلول‌های بدن آدم می‌گذارد و بند بند وجود آدم را از ابتلا، عاری و خُنک می‌کند، اسمش "ایمان" است. وآن وقت امپراتور ایمان کجا و هیولای غم‌باد کجا؟! باور ،اینجا، بی که خط‌وخشی روش بیوفتد، به غلیان می‌آید؛ که هیچ خرابی و ویرانی‌ای دایمی نیست. استمرار ندارد. هیچ رویداد حزن‌انگیزی، هیچ اتفاق ترسناکی، هیچ احساسِ عمیقِ یاس و ناامیدی‌ای همیشگی نیست! و تمامِ بدی‌های جهان تَه دارد. یکی هست که ترمزِ ترس‌ها و ناامیدی‌های جهان را می‌کشد و روزی اثبات می‌کند که عدالت و نشاطِ بی‌پایان، هیچ افسانه نبوده و نیست! وکسی که با این باور‌ها از سرطان غم‌باد نجات پیدا کند، شاید یک‌بار دیگر از بطن سیاه و تنگی خارج شده و دوباره به‌دنیا آمده باشد. شاید دچارِ انقلابِ "حَوّل حالنا" شده باشد. حول حالنا الی احسن‌الحال، یک همچین تجربه‌ی بی‌نظیری می‌تواند باشد که گاهی ممکن است ماه‌هاطول بکشد که رخ دهد و گاهی یک تاثیر آنی و لحظه‌ایست. شاید دم‌دمای تحویل سال 1403 و سحرگاه و بین‌الطلوعینِ روزِ نهمِ رمضانِ 1445، ابرهایِ باردارِ هستی، دچار صاعقه شدند و بهانه‌ی بارش بی‌امانی از نگاه‌های خدا روی شانه‌های همه. شاید سالِ 403 حاملِ جور دیگری از انقلاب‌های درونی‌مان باشد و مزه‌‌ی جدیدتری را بِهِمان بچشاند...شاید...شاید... لطفا توی این لحظه‌ها، حقیر رو هم، مشمول دعاهای سبزتون بکنید. . از سری متن‌های 🤧 ... @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همین الان جایی خواندم نوشته بود: « شد، شد. نشد میرم نجف همه چیو به بابام میگم!» باز از هم پاشیدم.😭😭😭 خب! بابا علی قرارمون ‌کی باشه؟! پر از حرفم😭😭😭 💔💔 @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مامان می گوید تا دم زایمان مهمان داشتیم! نه که سالها به خاطر شغل آقاجونم دور از مشهد زندگی میکردیم. به همین خاطر گاهی فک و فامیل و آشنا ، تعطیلات عید، از مشهد سرازیر می‌شدند خانه ی ما. نمی دانم آن سالهای ماموریتی که هر کدامش در یک شهر سپری می‌شد ، روی هم رفته چقدر طول کشید. 10 سال، 15 سال...؟! ولی میدانم من در آخرین سال ماموریتهای آقاجون بدنیا آمادم، در شهر زاهدان، درست 34 سال پیش در همچین روزی. خانه غلغله ی مهمان بوده ظاهرا. رنگ و روی مامان کبود بوده و مرطوب از عرق. درد توی کمرش میپیچیده و به بهانه سرکشی از غذا، خودش را میرسانده به آشپزخانه و درهم خمیده و مچاله، گوشه ای کز میکرده و لابد زیر لب صلواتی هم نثار ارواح رفته ی مهمان های بی ملاحظه میکرده است. بعد از چندین ساعت از تحویل سال، بالاخره من بدنیا آمدم! میدانید؟ متولد اول فروردین بودن، حس کاذب خاصی به آدم ‌میدهد، قبل تر ها خیلی از مامانم به خاطر روز خاص تولدم ممنون بودم. همیشه فکر می‌کردم تولد در اولین روز بهار، یک اثر وضعی روی خلق و ‌خوی من گذاشته. چیزی فراتر از آن مواردی که در مورد طالع بینی ماه های مختلف می‌گویند. مثلا فکر کنید چیزی از هوای فروردین توی تنم وزیده و در من تنیده شده. حس میکردم من گاهی میتوانم خاصیتی روی اطرافیانم داشته باشم، شبیه همان خاصیتی که هوای بهار، روی طبیعت و آدمها دارد. توی ناامیدیها، در مرز شکست ها و فروپاشی ها ، میتوانم دستگیر باشم. یا در حالت هایی که رخوت شیوع پیدا می‌کند ، اطرافیانم را هل بدهم و به فعالیت بیندازم. و واقعا هم شاید همینطور بود. صدها مصداق میتوانم نام ببرم. اما این نگاه مال زمان هایی بود که هنوز خودم مبتلا به ویروس نا امیدی و سستی نشده بودم! آن احساس سوپر وومنی خفیف و خفته در درون من، عمر جاویدی نداشت و یک روز از درونم برای همیشه فرو پاشید! و از همان لحظه تا همین چند وقت قبل، فکر میکردم که من هم مثل بهار های رو به زوال که به خاطر شرایط اقلیمی جهانی، رو به خشکسالی تدریجی اند، رو به زوال اندیشه های امیدآفرین در درونم هستم! چرخ سالهای زندگی ام خیلی زود و روی دور تند گذشت. و فروردین ماهی از راه رسید ، درست 30 سال بعد از فروردین ماه همان سالی که خودم بدنیا آمدم. فروردینی که خودم مادر شدم! اگر آدمیزاد خیلی گرفتار اندیشه های پوزتویستی و تجربه گرایی محض نباشد. اگر به مراتب حاضر در عالم غیبی که خدا از آن آگاه است، ایمان داشته باشد. حتما تجربه زایندگی، در نخستین روزهای بهار، برای کسی که خودش متولد اول بهار است، میتواند یک معجزه ایجاد کند. یک معجزه ی اثر گذار و عمیق... یک زلزله ی چند ده ریشتری... من آن سال تکان شدیدی خوردم، زیرو زبر شدم. پوکانده شدم، ذرات خاک شدم و دوباره بهم چسبیدم و انگار از نو ساخته شدم. دیگر فقط هوای بهاری نبودم ! انگار خودم یک فصل جدا شده باشم بین زمستان و بهار. فصلی که در آن هم درختان تکیده هست و هم شکوفه های تازه از راه رسیده. هم سوز سرماست و هم حرارت ملایم و خوشایند. هم گل هست و هم شاخه ی خشکیده. هم کوه هست و هم ماسه! من حالا همچین چیزی ام. ترکیبی از برف و جوانه! و این خیلی واقعی تر است، خیلی به آدم مخلوق خدا نزدیکتر است. خیلی خود خود انسان است. و دیگر هیچ ربطی به سوپر وومن مرده ی سالها پیشم ندارد! 🌱 @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پرونده کتاب های جلال در حال بسته شدنه و سال جدید قرار با احمد محمود شروع بشه. قلم جلال منو مسحور می‌کنه ولی انصافا احمد محمود یه جوری زخمیم می‌کنه که لنگه نداره. شایدم داره ولی من هنوز نخوندمشون. فعلا میخوام با احمد محمود خودزنی کنم! @banoo_nevesht