eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
پیامبر خدا را آزار می‌دادند. هنوز عرقِ رهایی از اسارتِ فرعون روی تنشان خشک نشده بود. تویِ‌همان بیابان، دقیقا همان‌جایی که وقتی دست بلند می‌کردند، به لطف خدا، پرنده‌ها خودشان صید می‌شدند، کفِ دست‌هاشان. همانجا همه چیز را تباه کردند! در اوج نعمت بودند و خیانت می‌کردند! پشت می‌کردند به موسی و وسط جنگ، رهاش می‌کردند. مثلِ خوکی با دیدنِ صفِ دشمن، خودشان را خیس می‌کردند. بعد از سال‌ها سرگردانی، تا در بلاد فلسطین مستقر شدند، هرچه نعمت و برکت بود قِی کردند و به‌جاش، بساط ربا را پهن کردند روی دامن مردم. شرارت کردند، فساد کردند، حق و ناحق کردند و تا توانستند نسلِ انبیاء قومشان را آزردند. نفرینِ آوارگی و اسارت که مجددا افتاد به جانِ نسلشان، افتادند به مکیدنِ عصاره‌ی وجودِ ملت‌های دیگر. امپراتوری هخامنشی، امپراتوری رم، اسلام و... عزم کردند به قتل، چند دهه سایه به سایه اجداد حضرت خاتم را نشانه گرفتند. تو گویی که سرشتشان شریر شده بود و ذاتشان، عفونی و انگلی. بعد ها ویروسِ کثافت کاری‌هایشان با طوفان استعمار، همه جا پیچید و گلویِ اقتصاد و سیاست دنیا را گرفت و فشار داد و خفه کرد. شدند عامل شدیدترین فقرها‌، بدترین جنگ‌ها، خونین‌ترین جنایت‌ها، وقیح‌ترین بی‌حرمتی‌ها در همه جایِ دنیا. منحرف‌ترین اندیشه‌ها به اسم علم، از دامن حرام‌کارشان زاییده شد و بدست استثمار علمی، تویِ رگ‌هایِ آموزشی دنیا تزریق شد. بعد از قرن‌ها در به‌دری، دوباره، بادِ سرزمین ازآن رانده‌‌شده‌ی‌شان، خورد به کله‌هاشان. برگشتند به زور. چنبره زدند روی سرزمین‌های پاکِ بین‌النهرین. سال‌ها و دهه‌ها حرام‌کاری کردند. رویِ اجدادِ شرورشان را سفید کردند. فسادِ نکرده روی زمینِ پاکِ فلسطین باقی نگذاشتند. مردها را کشتند. به زن‌ها بی‌حرمتی کردند. کودک ذبح کردند. جنینِ در بطنِ مادر سلاخی کردند. نه به انسان، نه به حیوان، نه به طبیعت، وقعی ندادند. سرطانِ منطقه‌ی‌مان شدند. هوایِ نفسِ آلوده‌ی‌شان توی جانِ باقی ملت‌های مظلومِ منطقه‌ی ریخت. لات‌های محله‌هایِ خالی و خلوت، وجود نداشتند تو رویِ بچه شیرهای ایرانی‌مان بایستند. به‌جاش، دانشمند هسته‌ای‌مان را می‌کشتند، فکرش را بکنید، استاد دانشگاه را! کفتارها هار شده بودند. قلاده‌هاشان از دست صاحب‌گله‌هاشان در رفته بود. توی غزه ضعیف‌کشی می‌کردند و توی منطقه، گردن‌کشی. چه داغی که از مردم ظلوم غزه به دلمان نگذاشتند. اما بالاخره عقل، که کامل ازشان دزدیده شد؛ موشک‌شان که پرِ گوشه‌ای از دامنِ خاک‌مان _کنسولگری‌مان_ را گرفت، دیگر خط قرمزهای‌مان را رد کرده بودند. استخوان، گلوهامان را زخم کرده بود. دردش می‌رفت توی حنجره‌هامان. سوزش می‌کشید توی جگرهامان. خون،خونِ‌مان را می‌مکید! غیرت‌مان تویِ تنِ‌مان می‌جوشید و قُل‌قل‌می‌کرد! دیگر وقت، وقتِ انتقام بود! دریای آب باید سرازیر می شد روی این گدازه‌های آتش، تا داغی که توی این مدتِ طولانی، تویِ این قرن‌ها و دوره‌ها، ذره ذره به وجودمان زده بود، سرد شود. تا این جراحت‌های چندصدساله، تسکین یابد. دیشب، وقتی با سلام و صلوات، پرنده‌های کوچک‌مان را از مسیر کربلا، راهی می‌کردیم سمتِ سرزمین‌های اشغالی، این شعفی که تویِ تنِ تک‌تک‌مان، دل دل می‌کرد و تویِ بند‌بندمان راه می‌گرفت و سلول به سلولمان را فتح می‌کرد. این آبی که ذره‌ذره می‌ریخت روی جگرهایِ تفدیده‌ی ما و تمام آدم‌های مثل ما در دنیا، فقط به خاطر تلافیِ خون شهدایِ اخیر غزه و ایران که نبود! بار یک عمرِ طولانی رویِ دوشِ همه‌ی‌مان سنگینی می‌کرد! هر ستاره‌ی دنباله‌دار کوچکی که از آسمان‌مان راهی می‌شد، شمع یادمان یکی از هزاران هزار حادثه بود. پلاک شهیدی گردن هر کدامشان بود. از ما بود که می‌رفت. دمی از نفس های ریه هامان بود. از وجود تک‌تکمان می‌رفت که طوفان بشود در آسمان سرزمین اشغالی. چه شیرین بود، چه حلاوتی، چه قندی! تمام خواب‌های دردناک این چند ماهمان به‌یک شب خواب آرام طفل‌های غزه در. تمام بغض‌ها و تمام جویبارهای اشکی که خاموش، ازمان جاری بود، به یک خنده‌ی چند ساعته، به حالِ کیفورِ کوتاهِ مردم غزه در. کاش می‌شد که یک شبه تمام شود. کاش این عرق شرم ، این بارِ مصلحت و دست‌بسته بودن‌مان هم به شادی یک فتح همیشگی، برای تا ابد در می‌شد. مبارزه اما هنوز ادامه دارد. فرداهای دیشب که از راه برسد. عقده‌گشایی این تحقیری که به جانشان نشست، دوباره غیض می‌شود و دوباره بار ضعیف‌کشی‌اش می‌ریزد بر سر مردم غزه. ای چاره‌ی ماه ای فاتح ابدی ای جانِ ماو مردم غزه ای نفسِ مظلومین جهان! قرار دلهای شیعه! تو اگر بیایی، آمدنت به تمام این سالها و قرن‌های تلخ، در! فیلم این لحظه ی زیبا، اینجا بماند یادگار.... @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهرک عرب های مشهد @banoo_nevesht
مشهد یک محله‌ی مخصوصِ خوزستانی ها دارد که معروف است به شهرک عرب‌ها. دورتادور بلوک‌های مسکونی‌شان است و همان بغل، یک بازار خیل معروف و شلوغ هم دارند. به محضی که واردش میشوی، همه چیز یک شکل دیگری می‌شود. زبان و لهجه و پوشش و حتی مناسبات بین آدم‌ها عوض می‌شود. توی بازارش، دکه‌های کوچک نهایتا 15 متری دارد، پر از سینی‌های خرما و پریچه‌ی خارک وخیلی چیزهای دیگر. کرکره‌های قدیمی آهنیشان، عینِ مغازه‌های بازار ته‌لنجی‌های آبادان است. همانطور قدیمی که البته برخی‌هاشان، بازسازی و نونوار شده‌اند. تعداد مردها زیادند و خانم‌ها کم و اغلب فقط خریدار. وارد که می‌شوی خیلی زود بوی تیز ماهی بینی را پر می‌کند، گاهی هم بوی تند ادویه. کنار دکه‌های فلافلی همیشه چند نفر ایستاده ساندویچ گاز می‌زنند و آبادانی و عربی خوش و بِش می‌کنند. اینجا یک آبادان کوچک است، میان مشهدی ها. برای همسر آبادانی من، مزه‌ی واقعی خیلی چیزها را فقط می‌شود آنجا پیدا کرد. مثلا خرمای اصل جنوبی را فقط آنجا نوبری دارند. ماهی را هم، برنج عنبربو و ارده‌ی دو آتیشی و ادویه‌ی اصل عربی و قهوه و ده ها چیز دیگر را هم. فلافل و سمبوسه را هم. غیر از خرید های خورد و خوراک، همین لذت فلافل آبادانی خوردن، کافیست که هر چند وقت یکبار راهمان بگیرد به آن سمت و گذرمان بیفتد به شهرک عرب‌ها. همه چیز آنجا برایم تازه است و هر دفعه یک چیز جدیدتر هم پیدا می‌کنم. مثلا یکبارهم، برخلاف تمام این سالها، یک فروشنده زن دیدم که توی فلافلی کار می‌کرد، میان‌سال، تپلی و ریزجُثه و فِرز و چابک. شاید آنجا فروشنده‌های خانم بیشتری هم باشد، اما من راستش تا حالا ندیده‌ام، فقط همان یکبار. چون معمولا من خیلی نمی‌روم توی فلافلی‌ها و ساندویچ را هم اکثرا توی ماشین می‌خوریم. اول که دیدمش ذوق زده شدم و مثل همه‌ی آدم‌های اهل قلمِ کنجکاو، سرتاپاش را برانداز کردم. اما کم‌کم ورق برگشت. ذوقم پوکید. حس می‌کردم خودش آنجاست و روحش آنجا نیست. مثل آدمک‌های کوکی، تُندتند فقط کار می‌کرد. بی که حسی داشته باشد. بی که روحی در کارهاش جریان داشته باشد. حس کردم جایش آنجا نیست. زوری کار می‌کند. از روی ناچاری... و دلش دارد جای دیگری پَرپَر می‌زند. میدانید که قصه‌ی زنان را دوست دارم. میدانید که اسبِ خیالم خیلی چموش است و قصه‌پرداز. از آن زن ، مدتی پیش، یک داستانِ کاملا خیالی روی کاغذ نقش بست که توی این مجله چاپ شده است. اگر دوست داشتید و اهل مشهد هستید، حتما یک سر بروید بازار عرب‌ها و کمی با خوزستانی‌ها و عرب‌های دوست‌داشتنیِ ایرانی دم‌خور شوید. اگر هم نه شاید این داستان کمی حال و هوایش را برایتان ترسیم کند. مجله را ازین لینک می‌توانید تهیه کنید.👇👇 https://mabnaschool.ir/product/mahfel12/ @banoo_nevesht