مشهد یک محلهی مخصوصِ خوزستانی ها دارد که معروف است به شهرک عربها.
دورتادور بلوکهای مسکونیشان است و همان بغل، یک بازار خیل معروف و شلوغ هم دارند. به محضی که واردش میشوی، همه چیز یک شکل دیگری میشود. زبان و لهجه و پوشش و حتی مناسبات بین آدمها عوض میشود. توی بازارش، دکههای کوچک نهایتا 15 متری دارد، پر از سینیهای خرما و پریچهی خارک وخیلی چیزهای دیگر. کرکرههای قدیمی آهنیشان، عینِ مغازههای بازار تهلنجیهای آبادان است. همانطور قدیمی که البته برخیهاشان، بازسازی و نونوار شدهاند. تعداد مردها زیادند و خانمها کم و اغلب فقط خریدار. وارد که میشوی خیلی زود بوی تیز ماهی بینی را پر میکند، گاهی هم بوی تند ادویه. کنار دکههای فلافلی همیشه چند نفر ایستاده ساندویچ گاز میزنند و آبادانی و عربی خوش و بِش میکنند. اینجا یک آبادان کوچک است، میان مشهدی ها.
برای همسر آبادانی من، مزهی واقعی خیلی چیزها را فقط میشود آنجا پیدا کرد. مثلا خرمای اصل جنوبی را فقط آنجا نوبری دارند. ماهی را هم، برنج عنبربو و اردهی دو آتیشی و ادویهی اصل عربی و قهوه و ده ها چیز دیگر را هم. فلافل و سمبوسه را هم.
غیر از خرید های خورد و خوراک، همین لذت فلافل آبادانی خوردن، کافیست که هر چند وقت یکبار راهمان بگیرد به آن سمت و گذرمان بیفتد به شهرک عربها.
همه چیز آنجا برایم تازه است و هر دفعه یک چیز جدیدتر هم پیدا میکنم. مثلا یکبارهم، برخلاف تمام این سالها، یک فروشنده زن دیدم که توی فلافلی کار میکرد، میانسال، تپلی و ریزجُثه و فِرز و چابک. شاید آنجا فروشندههای خانم بیشتری هم باشد، اما من راستش تا حالا ندیدهام، فقط همان یکبار. چون معمولا من خیلی نمیروم توی فلافلیها و ساندویچ را هم اکثرا توی ماشین میخوریم.
اول که دیدمش ذوق زده شدم و مثل همهی آدمهای اهل قلمِ کنجکاو، سرتاپاش را برانداز کردم. اما کمکم ورق برگشت. ذوقم پوکید. حس میکردم خودش آنجاست و روحش آنجا نیست. مثل آدمکهای کوکی، تُندتند فقط کار میکرد. بی که حسی داشته باشد. بی که روحی در کارهاش جریان داشته باشد. حس کردم جایش آنجا نیست. زوری کار میکند. از روی ناچاری... و دلش دارد جای دیگری پَرپَر میزند.
میدانید که قصهی زنان را دوست دارم.
میدانید که اسبِ خیالم خیلی چموش است و قصهپرداز.
از آن زن ، مدتی پیش، یک داستانِ کاملا خیالی روی کاغذ نقش بست که توی این مجله چاپ شده است. اگر دوست داشتید و اهل مشهد هستید، حتما یک سر بروید بازار عربها و کمی با خوزستانیها و عربهای دوستداشتنیِ ایرانی دمخور شوید. اگر هم نه شاید این داستان کمی حال و هوایش را برایتان ترسیم کند.
مجله را ازین لینک میتوانید تهیه کنید.👇👇
https://mabnaschool.ir/product/mahfel12/
@banoo_nevesht