eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
«هرچه بغض دارید، جمع کنید و برمصیبت حسین بگریید.» خدا نکند که در مصیبت‌ها، نعمت اشک را از آدم بگیرند! بغض روی هم متراکم می‌شود توی گلو، سینه سنگین، روح ضیق شده و فشرده و در تنگنا... درون‌گرا هم که باشی مثل من، کلام هم به زور یاری می‌کند که در بیاید از گلو و راهش را باز کند. همه چیز انگار در زمان می ایستد، حتی خود دقیقه ها و ثانیه ها. حبس میشوی در زمان، بی که کاری از دستت برآید، بی که حرکتی داشته باشی و از سکون نجات پیدا کنی، انگار دست بسته و اسیر. اینجور وقت‌ها خیلی سخت می‌گذرد، خیلی... اما اگر غم، برای هر آدمی در دنیا بن بست داشته باشد، برای شیعه ندارد! بیخود نگفته‌اند که هر گاه کوله‌هاتان از مصیبت سنگین شد و قامتتان خم، سیل سلام بر حسین را جاری کنید بر لبهاتان. چنگ بیندازید به فراز‌های زیارت عاشورا.... « و جلت و عظمت مصیبته، بک علینا و علی جمیع اهل الاسلام..... وفی السموات علی جمیع اهل السموات...» هیچ مصیبتی، هیچ غمی در این جهان، از غم حسین بالاتر نیست. روضه‌ی حسین، دوای بیماری‌هایِ روح شیعه است. کورترین گره‌های گلو را باز می‌کند، سنگ‌ترین بغض‌ها را از هم می‌پاشاند! غم حسین، این غم با شکوه، گرد نسیان می پاشاند روی مصیبت‌های غیر خودش، گردن آدم صاف می‌شود، سر رو به بالا. غمی که رویِ آدم را به آسمان برگرداند، غمِ قدرتمندی است، هر چقدر هم سنگین، آدم را از هم به در نمی‌کند. انسان از درون فرو نمی پاشد. که برعکس! اجزاء جوارح و جوانح را بیشتر به هم گره می‌زند. منسجم تر، محکمتر، با صلابت تر... بغض نترکیده ای اگر دارید، خود را بسپارید به روضه‌ی کربلا. از دم اشک می‌شوید و گریه، مسکن دردهاست. شوینده‌ی قلب‌ها و بینا کننده‌ی چشمهاست. @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این گوشه نشسته ایم و منتظریم که سید را بیاورند، خانه ی ابدی اش. اصلش اینجا خانه ی همه ی مان است. چه مجاور باشیم چه نه. یک گوشه ای از خاک ایران هست، که سندش، به نام همه مان هست. شیعه توی ایران، غربت و بی خانمانی نمی‌بینید. پناه دارد. برخی هامان را توی آغوشش ، آرام میکند و برخی دیگر مثل سید را، سنجاق سینه اش میکند و همیشه اینجا نگهش میدارد. @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
*من‌میخوام حدیثه ببینه!* «همینجا بشینیم». اینجا؟ از نظرم خیلی با سِن، فاصله داشت. این همه راه، و با این همه مصیبت، نکوبیده بودیم بیاییم حرم تا هیچ چیز نبینیم! چهل دقیقه قبل اما نزدیکی فلکه برق بودیم. قیامت بود. سوزن‌انداز نداشت. از روز قبل، یکی دوبار گفتم با بچه نمی‌شود. گفتم نگرانش هستم. خطرناک است. اما بهم گفت: «لازم نیس خیلی وارد جمعیت بشیم، همون گوشه کنارا، تاجایی که بشه بچه را برد می‌ایستیم. من می‌خوام حدیثه ببینه...دفعه اولشه» کدام گوشه‌کنار؟ آنجا گوشه‌کناری نداشت که بشود دو دقیقه با بچه ایستاد وتماشا کرد. همانطور اینور و آنور سرک می‌کشیدیم، جایی پیدا کنیم که یک‌هو از وسط جمعیت صدای طبل و سنج و دمام بلند شد. دلهره‌آور و گوشِ فلک‌کر کن. فکر اینش را نکرده بودیم. حدیثه دفعه اولش بود از نزدیک می‌شنید و با هر ضربه طبل، تنش محکم می‌لرزید، می‌ترسید. فایده نداشت. گفت: «برگردیم» حدیثه را گذاشته بود روی دوشش و تند تند از بین جمعیت راه باز می‌کرد و من پهنای صورتم از اشک و عرق خیس شده بود و پی‌اَش می‌دویدم تا برسیم به ماشین. جا گرفتیم تویَش و حرکت کردیم. جفتمان دو به شک بودیم که برویم یک مسیر دیگر یا نه مستقیم برویم سمتِ خانه؟ نگاهم کرد. نگاهش نمی‌کردم. من اینطور آدمی‌اَم. اگر توی تشییع عزیزی شرکت نکنم و باهاش خداحافظی نکنم این سنگینی تویِ وجودم سبک نمی‌شود. سرِ شهادت حاج‌قاسم هم توفیق شرکت نداشتم. هرچه اشک می‌شدم، هرچه ختم قرآن می‌گرفتم، مگر آن وزنه‌ی سنگین از روی دلم برداشته می‌شد؟ بقول مامان:«به خاک که بسپریش سبک میشی، داغش خنک میشه» کلافه و خسته ترمز زد گوشه‌ی خیابان و گفت: «تو بگو چی کار کنیم؟...توخیابونا نمیشه...بریم حرم؟» گفتم«تو این قیامت حرم چطور بریم؟» چشمهام را چرخاندم سمتِ حرم، دیده که نمیشد. مجاور حرم چشم‌هاش قبله‌نما دارد و حرم را لای ساختمان‌هاپیدا می‌کند. گفتم :« تو حرمت، برا این بچه و مامان_باباش یه جای امن هس نه؟» دلم قرص شد.گفتم:«بریم» ماشین را توی کوچه پس کوچه‌ها انداختیم و خودمان را رساندیم سمتِ کوچه‌ی سراب.همان بغل‌ها پارک کردیم و رفتیم سمتِ خیابان نظرگاه. تا برسیم به گیت‌های حرم، ده دقیقه‌ای پیاده راه رفتیم. باورم نمی‌شد اینقدر راحت برویم توی حرم. جای قبلی‌ای که نشسته بودیم دور بود. دستش را گرفتم و گفتم بیا نزدیک‌تر برویم تا سِن را بهتر ببینیم. دور و بر پارکینگِ شماره یکِ صحن جامع یک فضای خالی پیدا کردیم. از مانیتورِ صحن، جمعیت از بالا دورِ تریلی‌ای که باهاش سید را می‌آوردند، پیچ و تاب میخورد! دلم پیششان بود. اما آرام بودم. این‌گوشه از حرم دلم قرار گرفته بود. هنوز تابوت را ندیده، وزنه را انگار برداشته بودند. خیره بودم به حدیثه. بینِ جمعیت چهار‌دست و پا می‌رفت. از دور هواش را داشتیم. می‌رفت پیشِ بچه‌ها، پیشِ آدم بزرگهایی که گریه می‌کردند. چادر و چفیه های رویِ سرشان را کنار می‌زد و خلوتشان را نگاه می‌کرد. از هر مسیری که می‌رفت و برمی‌گشت ، شکلاتی، کیکی، بیسکوییتی هم غنیمتی توی دستهاش می‌آورد. با هر روضه‌ای که توی صحن پخش می‌شد، ریتم می‌گرفت و سینه می‌زد. سید را که آوردند رفت روی شانه‌های باباش که بهتر همه چیز را ببیند. سروصداها بیشتر شد، گرفتمش توی بغلم و محکم‌ بهم چسبید. گوشه‌ی چادرم را کشیده بود روی صورتش، انگار قایم شده باشد. توی گوشش می‌گفتم: «داریم برای سید لالایی میخونیم که راحت بخوابه. تو هم میخونی مامان؟... لالایی بخون». تازه با ملودیِ آهنگِ گنجشک لالا، مهتاب لالا، لالایی یاد گرفته بود و تا حالا فقط برای ما و عروسک‌هاش خوانده‌بود. مشتش که روسریم را باهاش محکم گرفته بود، ذره ذره باز کرد. سرش را از لای چادر بیرون کشید: «لالا..لالایی..» فقط که باباش نبود. منم دلم می‌خواست که حدیثه ببیند. شاید بدرستی یادش نماند، ولی مگرمن یادم است؟ آن موقع‌هایی که مامان و آقاجون دستمان را می‌گرفتند و می‌آوردند تظاهرات و تشییع جنازه. یادمان نمانده، اما اثرش که مانده! اینکه این روزها سور و ساتِ شادی نداریم. اینکه خودمان بین آدم ها گم نمی‌کنیم. اینکه طلای عیاردار بیشتر از ناسره‌اَش به چشممان می‌درخشد. اینکه غمِ هر شهیدی وزنه می‌شود روی دلمان، بخشیش اثریست از زحمت آن روزهای پدر ومادرهامان، وقتی دستمان را می‌گرفتند و می آوردند اینجاها. همینکه باید به خاک سپردن عزیز را ببینیم تا کمی آرام شویم، مالِ این است که از وقتی خیلی کودک بودیم، از نزدیک این لحظه‌ها را دیده و حرمتش فهمیده بودیم! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عکسم را توی شبکه های اجتماعی نشر نمیدهم. به دلیلی که احتمالا فقط خودم آن را خوب میفهمم. اما سعی میکنم مجازی و حضوری برای آدم های اطرافم، آدم خوبی باشم. سخت است! ولی آدم بد زندگی دیگران بودن، خیلی سخت تر است. رنجی که آدم از بد بودن خودش میکشد، خیلی بیشتر است از رنجی است که آدم‌ها از بد بودن ما می‌کشند. سعی می‌کنم خوب باشم، به هزار و یک دلیل، که یکیش این است که آدم خوب در یادها می‌ماند. فقدان آدم خوب، احساس می‌شود. جای خالی اش، برای همیشه خالی می‌ماند. حفره می‌شود توی وجود باقی. آدم های خوبی که از دستشان دادم، وجودم را حفره حفره کردند. و برای من این حفره ها با ارزشند. جایشان را پر نمی‌کنم. رویش ماله نمی‌کشم ، ترمیم شان نمیکنم. این حفره ها حکم اثر تاریخی دارند روی تن و روح من. و میدانید که من عاشق تاریخم و این اثر تاریخی مثل هویت است برای وجود من. عکسم را توی شبکه های مجازی منتشر نمی‌کنم. و دوست دارم آدم خوب زندگی دیگران باشم تا وقتی رفتم اثر تاریخی وجودشان شوم. و این کمی ترسناک است. اینکه دیگران عزیز من، در این مجازی کسانی باشند که هیچوقت صورتم را ندیده باشند و روزی عزادار کسی شوند که ندیدندش، برایم ترسناک است. ترسناک است ولی ما تصمیمان را پیشتر گرفتیم. ما از زمانی که نویسنده شدیم ، تصمیم گرفتیم که کلمه باشیم. و از ما کلمه به جا بماند. دوست داریم به جای قاب عکسی با لبخندی جاوید در آن، در گوشه ی طاقچه ی عزیزانمان، کتابی باشیم ، پر از حرف و کلمه! این انتخاب سخت ، اما زیبایی است. یکی از کتاب های عزیز مدرسه مبنا کم شده! روحش به صاحب اسماء و کلمات پیوسته است. کسی که عکسش را منتشر نمی‌کرد اما در عوض از او عالمی از کلمات مانده. یادش همیشه سبز و کلماتش تا ابد جاوید! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تصویرِ توی عکس زیادی برای‌مان سنگین است. من معتقد نیستم یکی از ما کم شده. هم‌چنان که مردانِ ما پس از مرگ کم نمی‌شوند و تکثیر می‌شوند، زنان‌مان هم کم نمی‌شوند. دوست ما جسم‌ش دیگر میان‌مان نیست و خودش در ما تکثیر شده، در آجر به آجر مبنا، در قلب‌ها و قلم‌هامان. کم‌ نشده. هست. مردِ عمامه به‌سرِ توی عکس روزی که ما را دور هم جمع می‌کرده چنین صحنه‌ای در مخیله‌ش هم نمی‌گنجیده. که بایستد و نماز بخواند بر پیکر یکی از ما شاگردها... عکس برای ما سنگین است و استادمان هنوز محکم ایستاده. یکی از ما کم نشده که متوقف شویم. یخ بزنیم و منجمد. میثاق رحمانی در ما تکثیر شده. سریع‌تر می‌دویم، محکم‌تر، قوی‌تر؛ برای رسیدن به مقصدی که میثاق دارد و مردِ توی عکس. ✍ نرگس ربانی عکس را زهرا مهدانیان سیاه سفید کرده و پایینش نوشته: "استادی ایستاده بر بالای پیکر شاگرد، نقطه پایانِ داستان را خودش می‌گذارد." صحنه برای ما زیادی سنگین است... . رحمت به قلم هر دوتون خواهرا😭