eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
جنگ علیه کودکان، ترور شخصیت ها در کشورهای دیگر ، شما هیچ قاعده ی انسانی ای در جنگیدن ندارید. فقط و فقط بهانه های زودتر ریشه کن شدن خودتان را بیشتر می‌کنید. @banoo_nevesht
آن ها فکر میکنند تکه ای از تن ما کنده اند! نمیدانند ما از محل زخم هامان ، جوانه می زنیم و تکثیر میشویم. این پلان، دقیقا همینجا، آرزوی تک تک آدمهای نهضت ماست. چقدر در درک ما فقیرند! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
الّتی تجادلک فی زوجها و تشتکی الی اللّه و اللّه یسمع تحاورکما إنّ اللّه سمیع بصیر؛ «خدا صدای آنی را که درباره شوهرش با تو گفتگو می‌کرد شنید، خدا حرفهاتان را می‌شنود، خدایی که شنونده ی بیناست». (مجادله،آیه ۱) ❤️ @banoo_nevesht
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جگر گوشه ی من است. خواهر دخترم حدیثه. در کشور دیگری متولد شده، از بطن زن دیگری بدنیا آمده. اما وقتی لبهاش از بغض می جنبد و کلمه هاش از حنجره لرزان در می آیند، وجود من راهم از هم می پاشاند. مثل هر مادری از حجم افکار تلخی که پشت بغضش پنهان شده، و از آنها نمی گوید ، وحشت میکنم. لازم نیست که رگ و ریشه ی مان یکی باشد، تا هواخواه دل شکسته اش باشم. ما را چیز دیگری به هم رسانده و در هم تنیده کرده. یک آرزو، یک امید ابدی، یک رویای مشترک... و البته دلهای شکسته ی مان! به بچه های دیگرم فکر میکنم. به خواهرهای برادرهای دیگر حدیثه. به شب های آرام حدیثه و به آرامش فراموش شده ی خواهر و برادر هایش. دلم به زانو افتاده.... 💔💔 پ ن: حتی نمیدانست، اصلا دوستانش زنده هستند که صداش را بشنوند یا نه؟ 💚 @banoo_nevesht
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردهای کوچک خانه ی همسایه، زودتر از سن و قد فیزیکی شان بزرگ می شوند! جنگ را زود تر از سن قانونی شان، نه در فضای فرضی سربازی، که در میدان واقعی ، بلد می‌شوند. خیلی زود بعد از پدر میان دار خانه های مرد از دست داده می‌شوند. و خیلی زود همه چیز برایشان می‌شود خاطره های دور.... 💔 میان دار کوچک کدام خانه؟! کدام خانواده ؟! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوستتون دارم ❤️🍬🍭 قراره شمارو ذره ذره بخورم. و ذره ذره و آروم مرض قند بگیرم :) @banoo_nevesht
گوینده به کیمیا علیزاده می‌گفت: حریف بلغاری خانمی از بلغارستان! داشتم فکر میکردم برای چه آرزوی خیلی بزرگی حاضرم چنین قیمتی پرداخت کنم؟ هرچه فکر کردم دیدم بزرگترین آرزوهام هم برای حفظ و درخشیدن همین عناوین است: دختری از ایران دختر مسلمان! چه بسا خیلی هامان آرزوهامان را زیر خاک میکنیم، جان میدهیم ، برای همین نام و خطاب ها! @banoonevesht
کاش "اضطراب" عقیم بود. کاش بی زاد و رود بود و بی‌عقبه. نوزادهایی که اضطراب‌ توی ذهن و روح آدم به دنیا می‌آورد و بزرگشان می‌کند و قد و قامتشان می دهد، هیچوقت آشنای محیطِ ذهن و روح آدم نمی‌شوند. حتی اگر تنِ ما وطن‌شان شده باشد. تمام شب و روز آدم هم که با خیال‌ها و افکاری که اضطراب برای آدم می سازند، درگیر شود، انس و الفتی بین‌ ما و او شکل نمی‌گیرد. از همین است که چنبره‌ی تنگِ فشار‌هایی که به آدم وارد می‌کند_عینِ عَشَقِه، مثل پاپیتال، یا هر گیاه رونده‌ی دیگری، که تویِ آدمیزاد با فشار می تَنَند_ همیشه طور جدیدی محیط منطق و عقل را محصور می‌کنند و راه تنفس ایمان را می بندند. مثل اولاد زامبی اند! جهش‌یافته و همیشه نو و تازه. قلب، که ضربان می‌گیرد. روح که ضیق میشود و فشرده. صدر که تنگ می‌شود و کم تحمل. که این‌ها هزار بار هم به بهانه‌ای به جان آدم بیفتند، باز هم انگار مثل نوبه‌ی اول، همه چیز "اول‌بار" است که اتفاق می‌افتد. آدم‌ها بااضطراب بزرگ می‌شوند ولی با آن خو نمی‌گیرند. هم‌زیست هم که بشوند، الفت همسایگی به هم نمی‌گیرند. و این یعنی هر بار که وجود آدم به این بیماری اسیر شود، قرار است جور دیگری، به شکل و شیوه‌ی دیگری تجربه‌اش کند. یعنی منِ مضطربِ درونم، با عقلِ اسیر و ایمانِ از نفس افتاده، به ترفند جدیدی، اختیار تنم را که بگیرد، بازهم جای خون، زجر را با قلبم پمپاژ می‌کند توی رگهام. و فقط خودم را آزار نمی‌دهد. محیط پیرامونم را به رنج می‌اندازد. اضطراب ویروسِ وحشتناکی است. انگلِ خودزا و تکثیرشونده‌ای که فقط در جاهایی رشد می‌کند، ایمان از تپیدن افتاده باشد و پلاکتِ ضروریِ مقابله با هر انگلی را تولید نکند. این‌ها همه را گفتم که به او بگویم: «هرچه شِگِرد جدید از خودت رو کنی، دست خدا بالاتر است!... ایمان ساحت وسیع‌تر و درخت بارورتری دارد.. تو در من می‌تنی و اسیر میکنی و او در من تناور می‌شود! و بزرگم می‌کند....کوثر است... ابتر نیست... پس از سیاهه‌های مبهم و در هم تو، به انبوهِ روشنایی‌هایش پناه می‌برم... من از تو نمی‌ترسم!» @banoo_nevesht
بیست صفحه کاغذ A5 ، سیاهه ی اطلاعات داستان مدام ۳ بود که محکم بستم ، روی هم دیگر گذاشتم گوشه ی قفسه ی میزم. و خداحافظ... این پنجمین داستان بی سرانجام ۸ ماه گذشته بود. با اینحال آدم ایده آل گرای درونم خیلی هم آن غولی که باقی تصور میکنند نیست. اگر این انگ کمال گرایی را از برخی بگیرند، چه چیزی دارند که اینجور موقع ها به آدم بگویند؟ من از تجربه زیسته مینویسم و تجربه زیسته اصلا یک خاطره نیست. یک جزیره ی تازه یافت شده گوشه ی ذهن است که هنوز اطلاعاتش کامل نیست. من فقط یکبار به آن سفر کرده ام، آنهم یک سفر اجباری. بعد از سفر به هر خاطره ای، باید دوباره به جزیره اش سفر کرد. روی رد پایی که از ما در آن جا مانده دوباره قدم زد، هوایش را مجدد نفس کشید، از نو کشفش کرد. من اما از خیلی این جزیره ها می ترسم. طرح ناخوشی ازشان توی ذهنم هست. دلم به حفر کردن خاطره هام نیست. برای همین است که نمیتوانم از آنها بنویسم. @banoo_nevesht