گوینده به کیمیا علیزاده میگفت:
حریف بلغاری
خانمی از بلغارستان!
داشتم فکر میکردم
برای چه آرزوی خیلی بزرگی
حاضرم چنین قیمتی پرداخت کنم؟
هرچه فکر کردم
دیدم
بزرگترین آرزوهام هم
برای حفظ و درخشیدن همین عناوین است:
دختری از ایران
دختر مسلمان!
چه بسا خیلی هامان
آرزوهامان را زیر خاک میکنیم، جان میدهیم ، برای همین نام و خطاب ها!
#وطن_روح_وطن_شاهرگ
#بی_وتن
@banoonevesht
کاش "اضطراب" عقیم بود. کاش بی زاد و رود بود و بیعقبه.
نوزادهایی که اضطراب توی ذهن و روح آدم به دنیا میآورد و بزرگشان میکند و قد و قامتشان می دهد، هیچوقت آشنای محیطِ ذهن و روح آدم نمیشوند. حتی اگر تنِ ما وطنشان شده باشد. تمام شب و روز آدم هم که با خیالها و افکاری که اضطراب برای آدم می سازند، درگیر شود، انس و الفتی بین ما و او شکل نمیگیرد. از همین است که چنبرهی تنگِ فشارهایی که به آدم وارد میکند_عینِ عَشَقِه، مثل پاپیتال، یا هر گیاه روندهی دیگری، که تویِ آدمیزاد با فشار می تَنَند_ همیشه طور جدیدی محیط منطق و عقل را محصور میکنند و راه تنفس ایمان را می بندند. مثل اولاد زامبی اند! جهشیافته و همیشه نو و تازه.
قلب، که ضربان میگیرد. روح که ضیق میشود و فشرده. صدر که تنگ میشود و کم تحمل. که اینها هزار بار هم به بهانهای به جان آدم بیفتند، باز هم انگار مثل نوبهی اول، همه چیز "اولبار" است که اتفاق میافتد.
آدمها بااضطراب بزرگ میشوند ولی با آن خو نمیگیرند. همزیست هم که بشوند، الفت همسایگی به هم نمیگیرند.
و این یعنی هر بار که وجود آدم به این بیماری اسیر شود، قرار است جور دیگری، به شکل و شیوهی دیگری تجربهاش کند. یعنی منِ مضطربِ درونم، با عقلِ اسیر و ایمانِ از نفس افتاده، به ترفند جدیدی، اختیار تنم را که بگیرد، بازهم جای خون، زجر را با قلبم پمپاژ میکند توی رگهام. و فقط خودم را آزار نمیدهد. محیط پیرامونم را به رنج میاندازد.
اضطراب ویروسِ وحشتناکی است. انگلِ خودزا و تکثیرشوندهای که فقط در جاهایی رشد میکند، ایمان از تپیدن افتاده باشد و پلاکتِ ضروریِ مقابله با هر انگلی را تولید نکند.
اینها همه را گفتم که به او بگویم: «هرچه شِگِرد جدید از خودت رو کنی، دست خدا بالاتر است!... ایمان ساحت وسیعتر و درخت بارورتری دارد.. تو در من میتنی و اسیر میکنی و او در من تناور میشود! و بزرگم میکند....کوثر است... ابتر نیست... پس از سیاهههای مبهم و در هم تو، به انبوهِ روشناییهایش پناه میبرم... من از تو نمیترسم!»
#اضطراب #داروی_ایمان
@banoo_nevesht
بیست صفحه کاغذ A5 ، سیاهه ی اطلاعات داستان مدام ۳ بود که محکم بستم ، روی هم دیگر گذاشتم گوشه ی قفسه ی میزم.
و خداحافظ...
این پنجمین داستان بی سرانجام ۸ ماه گذشته بود.
با اینحال
آدم ایده آل گرای درونم خیلی هم آن غولی که باقی تصور میکنند نیست. اگر این انگ کمال گرایی را از برخی بگیرند، چه چیزی دارند که اینجور موقع ها به آدم بگویند؟
من از تجربه زیسته مینویسم و تجربه زیسته اصلا یک خاطره نیست. یک جزیره ی تازه یافت شده گوشه ی ذهن است که هنوز اطلاعاتش کامل نیست.
من فقط یکبار به آن سفر کرده ام، آنهم یک سفر اجباری.
بعد از سفر به هر خاطره ای، باید دوباره به جزیره اش سفر کرد. روی رد پایی که از ما در آن جا مانده دوباره قدم زد، هوایش را مجدد نفس کشید، از نو کشفش کرد. من اما از خیلی این جزیره ها می ترسم. طرح ناخوشی ازشان توی ذهنم هست.
دلم به حفر کردن خاطره هام نیست.
برای همین است که نمیتوانم از آنها بنویسم.
#بی_سرانجام
@banoo_nevesht
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ارباب_حلقه_ها
#حلقه_قدرت
فصل دوم این قصهی تمام نشدنی پنج شنبه این هفته شروع میشهههه.
🤗🤗🤗
سریال حلقه قدرت، مربوط به اتفاقات صدها سال قبل از هابیت و ارباب حلقه ها هست.
زمانی که سائرون سرزمین موردور رو میسازه و حلقه ها یکی یکی متولد میشن و در نهایت ، آخرین حلقه، یعنی حلقه ی قدرت توسط سائرون در کوه آتش، ساخته میشه و بنای شروع جنگ های مختلفی در جهان تالکین گذاشته میشه.
تالکین عزیز، با اون ذهن جادویی و اون خلاقیت در قصه سازی، جهانی رو مسحور خودش کرده.
دعوت میکنم به تماشای این اثر خارقالعاده.
البته که پیشتر دعوت میکنم به خواندن همه ی کتاب های این نویسنده ی متفاوت و تکرار نشدنی.
میتونید روزهای شنبه از نت، زیرنویس شده شو پیدا کنین.
حتما قبلش فصل اول محصول سال 2022 رو نگاه کنید.
#جی_آر_آر_تالکین
#سیلماریلیون
#فرزندان_هورین
#تاریخ_سرزمین_میانه
#برن_و_لوثین
#سقوط_گاندولین
@banoo_nevesht
دانستن بیشتر و بیشتر در نویسندگی فقط لذت آدم در خواندن را می کاهد.
یک نسبت معکوس باهم دارد که توامان هم شیرین است و هم تلخ.
شیرین است چون دست نویسنده ها را پیش چشممان رو میکند. چون ما را به درک بهتر نویسنده وادار میکند. چون مجبور میشویم پا توی کفششان کنیم. چون این این باعث میشود باهم هم قدم شویم و همدلی کنیم باهاشان.
و تلخ است چون دیگر مثل قبل نمیتوانیم آخر مطالعه، کتاب را ببندیم و یک آخیش بگوییم: دوستش داشتم یا دوستش نداشتم.
بی آنکه هزار نکته دیگر در ذهنمان وول بخورد و احساس نهایی مان از کتاب را به زمین شک بکشاند.
من آن قاطعیت هایی که در پایان هر کتابی ، در مورد احساسم داشتم، را دوست داشتم.
برای ما مبتدی تر ها، این آزار دهنده تر هم هست. چون بعد از هر کتابی این حس خود کم بینانه هم سراغمان می آید که: «کتاب رو درست فهمیدی ؟... این نکته ای که برداشت کردی درسته ؟... باید این کتاب رو دوست داشت یا نه؟!!!»
اما نقطه مقابل خواندن، نوشتن است. هر چه بیشتر نویسندگی را میفهمم، نوشتن را بیشتر دوست دارم. شبیه هر کار دیگری که هرچه مهارت آدم بالاتر می رود ، آن را درست تر انجامش میدهی.
نویسندگی هم با آدمهای بلدترش روز به روز رفیق تر میشود.
باید نویسندگی را زندگی کنید تا بفهمید، وقتی احساسات، اندیشه ها، توی رگهای تن آدم جریان پیدا کنند و از نوک انگشت ها و قلم، به کلمه در بیایند، چه لذت وافری در خونمان میجوشد.
#از_رنج_و_لذتی_که_می_بریم
@banoo_nevesht
ماه های حسین رفتند، مثل هر سال.
مناسبت های عزای حسین هر سال یکبار تکرار و تا سال آینده در تقویم سال جاری تمام میشوند.
ولی چه کسی میتواند از دل روزها و ساعت ها و لحظه های ما، مناسبات ما با حسین را تمام کند؟
اصلا فرق ایشان با همه همین است. تقویم میشناسد و نمیشناسد.
زمان توی دست هاش هست. همه اسیر زمانند و زمان اسیر حسین.
مناسب های حسینی توی دل ما، در بستر عمر ما کش آمده اند و عمر ماراهم به ساز خود، کش می دهند.
ما اینطور سال به سال بزرگ میشویم.
فصل به فصل میگذرانیم و به استقبال بهار میرویم.
حسین مارا طوری بار آورده که ، مسیر بهار، مسیر روزهای نو، مسیر نوروز و عید و روزهای جدید مان از دل ایامی اینچنین بگذرد.
ما محرم و سفر طی میکنیم تا به ربیع الاول برسیم.
راه نوروز و عید در مسلک ما، از سلحشوری و قهرمانی و دفاع از مظلوم و کنار نیامدن با کفر میگذرد.
بهار همه ی حسینی ها مبارک
#ربیع_الاول
@banoo_nevesht