eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب قصه های زینا ی من تمام شد. ۷ ماه داشتم مینوشتمش. ۷ ماه دم خورِ قصه هاش بودم. نوشتم نوشتم قلمم با زینا رشد کرد، با زینام قد کشید. زینا ی قهرمان من! دختر نازنینم. ببخشید اگر کلمه ها و حرفها و آموخته هام برای نوشتن از تو و درد هات، کم و قاصر ‌بود. ای کاش واقعا میشد که خنده هات، دنیا را پر کند. 😭😭 دلم برات تنگ میشه دختر... ❤️❤️❤️ @banoo_nevesht
آدم باید توی دعا کردن و حاجت خواستن از خدا، طبع بلند داشته باشد و زیاده خواه باشد! خدا نگاه میکند به قدِّ نگاه و همت آدم، آنوقت حاجتمان را روا میکند. خدا بخیل نیست ، خودِ آدم، کم خواه است و در دعا کردن قناعت پیشه! سالهای ۷۹_۸۰ بود. ۱۸_ ۱۹ سالش بیشتر نبود. قدبلند و لاغر اندام و ترکه ای، یک پر گوشت داشت روی استخوان، سبزه پوست، صدا دورگه ، موها پر پشت و پوش داده شبیه موهای دهه شصتی ها، عینک ته استکانی. بست مینشست روی بروی تلویزیون آریایِ مشکی ۲۱ اینچِ رنگی ِصفحه محدّب. چشم می دوخت و مصمم و پیگیر، تمام گزارش ها، مستند ها، تکه تصاویرِ لحظه ای حج را نگاه میکرد. مرتب یا نوکِ انگشت شست و میانی را، از زیر عینک می‌کشید از دوطرف چشم ها به وسطشان، یا آستین میکشید بهشان و گلوله گلوله اشکهاش را پاک میکرد. باز چشم میدوخت. مامان نگاش میکرد، غمِ پسرش را به دل میکشید، میپرسید: چی تهِ دلته آشوب میکنه مادر... چی میخوای؟ سر مینداخت پایین، انگشت فرو میکرد بین گل های قالی: حج تمتع دلم میخواد مامان... مامان سر تکان میداد، تسبیح به دست ، دستهاش را سُر میداد سمت آسمان و یک ضرب و یک نفس و بلند می‌گفت: ان شاءالله... بعد رو میکرد بهش: هنوز که کار نداری، خانه، زندگی... باید مستطیع باشی مادر... ان شاءالله بری، زودتر از سن و سال ما بری... ولی الان نمیتونی... بگو حج عمره که ان شاءالله زود تر قدمت باز شه و بری... داداش، قُد میشد، چهره میکشید توی هم، سرمینداخت بالا، نُچی میگفت و ادامه میداد: تمتع دلم میخواد... تو همین جوونی دلم میخواد...مستطیع هم نمیخوام باشم! تو همه کاراهاش همینجور بود،یک دنده و عصا قورت داده!
همیشه خوبِ خوبش را میخواست، به کم رضا نمیداد. خیالاتی و رویایی هم نبود. اهل جدّ و جهد بود. تلاش میکرد. ول نمیکرد قضایاش را. خدا هم همینطوری دوست دارد لابد. همینقدر بنده اش را مصمم میخواهد انگار!... من خیلی بچه بودم. تازه شاید نماز میخواندم. تا می ایستادم به نماز، می آمد کنارم در گوشهام میگفت: بگو حاجت روح الله روا شه... نذر میکرد. به هر کس میرسید بی آنکه اصل حاجت را بگوید، عمیقا التماس دعایی میگفت. فراموشش نمیشد. حاجتش آنی و لحظه ای نبود. داداش ۲۳ ساله بود شاید، که استخدامِ اداره حج و زیارت شد. جدی و دلسوزانه کار میکرد و تند تند ارتقا میگرفت در کارهاش. نمیدانم سال ۸۵ بود یا نه. اولین ماموریت اش بود، ماه ذی قعده و ذی حجه ی آن سال، ۵۰ روزه عازم شد مکه! هنوز آن موقع، خانه زندگی ای نداشت، تازه ازدواج کرده بود. نه مستطیع بود نه احتمالا حتی پول حج رفتن داشت. فقط طبعش بلند و دامن خدا را هم ول نکرده بود. منکه درست و دقیق یادم نمیاد، بعدتر ها خودش میگفت: سال ۷۹_۸۰ از پشت تلویزیون خانه خدا رو می‌دیدم ، دلم میشکست ، میگفتم خدایا من حج خونه ات رو تو پیری نمی‌خوام! سال ۸۵ شد، ایام حج، روبروی خانه خدا توی صحن بیت الله الحرام نشسته بودم. به خدا گفتم ممنون که شنیدی و تو جوونی بهم حجت رو دادی، حالا ازت میخوام، پای خدمت به حجاجت، پیرم کنی... از آن سال تقریبا هر سال میرود مکه! ۶۰ روزه هفتاد روزه. عکس میفرستد توی گروهای مجازیمان، وسط سعی صفا و مروه، بین حجاج ایستاده،خنده پهن شده رو صورتش، با لباس خادمی، عرق کرده و خاک و خولی ، خبری از موهای پوش داده آن سالهاش نیست، موها ریخته و سفید کرده، صورت پر ازچین و چروک شده، هنوز قد بلند است اما عینکش از آن سالها ته استکانی تر هم شده! اللهم ارزقنا حج بیت الحرام تیر ماه ۱۴۰۲ @banoo_nevesht
داریم تو حلقه خال سیاه عربی میخونیم.
این روزها اختیار چشم هام با خودم نیست خیلی لبریز شده اند اشکهام خیلی بی هوا و بی بهانه می ریزند. دیگران ب میگویند و من نمی دانم چرا؟ چطور؟ تا میم آخر بسم الله... اش میروم. چشمهام انگار موجش تا کُنه وجود آدم ها برود. عمیق ترین لایه های غم انگیز وجود دیگران را ببیند. بعد جانشان بشود جانم. و دردشان دردم. مُحَرّم آدم را اینقدر رقیق میکند؟ یا دل های رنج کشیده و شکسته پل دارند به هم؟ نمی دانم. میدانم فقط که حسین به دل های همه مان پل دارد. و پای حسین که به دل ها باز شود. روح رقیق و وجود صیقلی و جان درد شناس میشود. @banoo_nevesht
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه وقتی با غلتک، دست اول رنگ را میزنم روی پارچه ی سفید بوم، فکری میشوم که این اولین دست رنگ ‌است یا آخری؟ محتمل است که پشیمان بشوم و یک رنک دیگر بزنم روش؟ اکثرا هم بعد از یکی دو ساعت پشیمان میشوم و دوباره یک رنگ دیگری میزنم روش. بله .... روی همان رنگ قبلی رنگ میزنم. راه ندارد رنگ زیری را پاک کنم و دوباره رنگ بزنم. ده دست دیگر هم که رنگ بزنم آن لایه رنک اولی، هنوز زیر همشان هست! هر دفعه ، حین نقاشی این فکر را یک جوری ، در فرآیند یک بارش فکری فلسفی، به یک چیزی ربط پیدا می‌کند . یک بار به فلان رابطه که از اول بنایش بد گذاشته شده و حالا هرچه زور میزنم ، مزه ی اولش از بین نمی‌رود. یکبار به فلان کاری که توی فلان جمع کردم و الکی گنده شدم توی ذهنشان و حالا توقعشان ازم بالاست. یکبار هم یادم است حدیثه نشسته بود کنار بوم، با رنگ ها بازی میکرد و حین این تامل فلسفی،چشمم افتاد بهش. برق گرفت من را وای این یکی از همه بدتر است. میشود رنگ اولی که میزنی روی ذهن و باور بچه را پاک کنی و یک دست دیگر بزنی؟ یک روز اگر بیاید و بفهمی اشتباه رنگ زدی، اصلا راه دارد که روی همین قبلی هم که شده،یک رنگ دیگر زد و قبلی را بفرستی زیر؟ حدیثه از وقتی به دنیا آمده همه ی رنگهاش بنظرم نا هماهنگ و خط خطی اند! اصلا می‌شود روی حدیثه یک رنگ درست وحسابی زد؟ وحالا چند وقت است طرح چند تا داستان ریخته توی سرم. از خودم و دیگران،از گذشته هایی که شنیدم و آینده... شاید این داستان ها اول از همه دست خودم را بگیرند. پ.ن: با خودت تکرار کن.. حدیثه بوم ‌نقاشی نیست.. حدیثه بوم نقاشی نیست...حدیثه بوم نقاشیت نیست! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
19.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مینویسم چون بنا دارم کاری انجام دهم. چون نمیشود رو دروری این ماده اژدهای بیش فعال که در دهلیز، دهلیزِ وجودم، مارش کوبان، جرقه می اندازد، حُناق بگیرم و خاموش باشم! چون اگر نادیده اش بگیرم بی درنگ، علیل و بیمارم میکند . و من همه ی آن سالهایی که علیل و بیمار بوده ام، برای تمام عمرم بس است! گعده میگیرم با اندیشه هام، فکرهام، آن ها که سالها کنجِ وجودم، لایه لایه روی هم رسوب کرده و ته نشین شده اند و از من تنی چاق و کله ای بزرگ ساخته اند که دست و پای کوچکم، رنجور و خمیده و دولا شده‌اند زیرشان! نرم نرم و ترسان لرزان و ورقه ورقه برشان میدارم و تکانشان میدهم و خاکشان را میگیرم و تنم را میسایم تا دردِ تراشیدن این وجود فربه، کمتر شود! مینویسم، چون از ننوشتن عاجزم! @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیری، مثل گرد و غباری سفید، پهن شده است روی مهره های رنگی خانواده ام! پیری، مثل پرِ آفتاب، صبح علی الطلوع از گوشه ی پنجره میخزد توی خانه هامان، یک بند و یک نفس، می تابد تا دمِ غروب. و شب ها ، پشت خانه هامان میخوابد و خواب هامان را با پتو میپیچاند! پیری هر روز توی حیاط مان، روی قالی هامان راه میرود، کتاب هامان را ورق میزند، روی لحاف هامان می خوابد، توی استکان هامان چای میخورد، چنگ میزند لباس های کثیف را و توی دلمان رخت میشوید! پیری، هر روز مارا به میهمانی دوستانمان دعوت میکند و عصرها چای دم میگذارد و خنده هامان را قاب میکند! پیری، دست های کودکانمان را میگیرد، تاتی تاتیِ شان میکند، قد میکشند، راه میروند، میدوند و میدوند تا جایی که به آنها نمی رسیم! پیری، موهای خواهرانم را با رشته های نقره ای و سفید، آراسته. خرمن موهای برادرانم را درو کرده و صورت هاشان را هر روز میشوید و اصلاح میکند. پیری، هر روز می آید به میهمانی پدر و مادرم. به آنها دست میدهد، پاهاشان را مشت و مال میدهد و صورتشان را میبوسد! من، روز های زیادی دیده ام، شب های زیادی شمرده ام، لحظه های زیادی سپری کرده ام و هیچ از یادم نمی رود که پیری، ساعت مچی ام را کوک کرده بود، ثانیه به ثانیه اش را میشمرد و هر روزی که میگذشت، روی صورتم خطی میکشید! او ، پیغمبریست که هر روز برایمان کتابی میفرستد. از سالهای گذشته، از دوران آینده، از مردمانی که رفته اند، از آن ها که میآیند. او پیغمبری است که نه رنگ پوست و نه خون و نژاد آدمها براش توفیری میکند و نه ملی گراست که مرز ها و موانع، پیوند هایش را با آدم های دیگر دنیا پاره کنند. او همانقدر برای ایندراگاندی، پیغمبر بود، که برای زاغه نشین های حواشی دهلی. همانقدر برای انیشتین قاضی است که برای کودک هایی که هنوز از بمب های او در هیروشیما، ناقص متولد میشوند. همانقدر با خمینی دمخور و همنشین و همراز بود _ حتی توی هواپیمای پاریس تهران_ که با شهید فهمیده ی 13 ساله اش تا دمی که رفت زیر تانک. حتی با سرباز های در گهواره اش. پیری پیغمبری بود، برای همشان یکسان و برای مستضعفین شان پناه تر. و هر روز به پیروان این پیغمبر اضافه می شود و مریدانش در راهش فوج فوج جان میدهند. من.... مدتیست به پیری فکر میکنم. به خاطراتمان با هم. به چای هایی که باهم خوردیم، به پیاده روی هایی که با هم رفتیم، به سفرهامان، به همه ی نامه ها و پیام هایی که برایم فرستاده است و به زمان... به زمان که خانه ی پیری است. میخواهم به خانه اش نامه ای بفرستم... میخواهم به این پیغمبرِ جاوید بگویم که رفیق، چای دم کرده ام! بیا برایم آیه ای بخوان... حدیثی روایت کن... @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا