یادم هست، تویِ ایام مجردی، مامانم همیشه میگفت و زیاد هم تاکید میکرد که؛ تار عنکبوت در خانه فقر میآورد. بهم ریختگی روزی آدم را کم میکند. گردو خاک و آشغال، رونق خانه را میبرند.
خب معلوم است که ذهن نوجوان آن سالهایم، معنی خیلی از این حرفها را درک نمیکرد و نمیپذیرفت! واضح بود که نمیتوانستم نسبت بین تار عنکبوت و فقر را کشف کنم. طبیعی بود که خیلی از این حرفها را زادهی ذهنِ خلاق و خیال پردازِ زنانِ خانهدار قدیمی بدانم که ازفقر و کم روزی شدن میترسیدند و انجام نشدن کارهای روزمرهی شان را با ترس هایشان پیوند میدادند و دخترهایشان را با همین نگرانیها تربیت میکردند تا در آینده کدبانویِ تروتمیزی بار بیایند. :)
بیست ویکی دوساله بودم که همزمان با دانشگاه، وارد حوزهی دانشجویی شدم ، همان سالها بود که تبِ خواندن کتابهایی مثلِ مفاتیح الحیاهِ آقای جوادی آملی هم در وجودم شکل گرفت و در عین ناباوری، تک تک جملاتِ عجیب و غریب مادرم را در این دست کتاب ها و در کلام اساتیدم در حوزه میشنیدم و باز از این همه بی نسبتی، بینِ مقدمه و نتیجهی استدلالِ مخفی در این جملات متحیرتر میشدم.
«کنس البیوت ینفی الفقر؛ جارو کردن خانه فقر را دور میکند». «نظفوا بیوتکم من حوک العنکبوت، فانه ترکه فی البیت یورث الفقر؛ اتاق های خود را از تار عنکبوت تمیز کنید، زیرا باقی گذاشتن آن، در خانه فقر میآورد».
من این استدلالات را ، مثل خیلی از باورهای دیگر ِدینی، تعبدا پذیرفتم و خودم را قانع میکردم لابد حکمتی در پشتش هست که من نمیفهمم.
در طول سالهای زندگی و خصوصا درسالهای اخیرِ متاهلی، خیلی به معنای این جملات فکر میکردم. وقتی تار عنکبوت هایِ ریز و گِردِ گوشههای دیوار را پیدا میکردم، با خودم فکر میکردم، خب اگر تعداد اینها زیاد باشد، واقعا ظاهر خانه شبیه خانههای خالی از سکنه میشود.
وقتی همهی وسایل خانه زیر یک سانت گردو خاک باشد واقعا رنگ و رو و جلایِ خانه از آن میگیرد. خانه شبیه خانههای جنگ زده، کهنه و نیمهویرانه میشود. ویرانه به نظر آمدن را میفهمیدم ولی باز هم اینکه عامل بوجود آمدن فقر شوند را درک نمیکردم.
همین چند وقت قبل، تویِ یکی از کتابهایِ روانشناسی نیمهزرد، چیز جالبی خواندم. نوشته بود یک پنجرهی شکسته در یک خانه و در یک کوچه از شهر، اگر ترمیم نشود و باقی بماند، میتواند کمکم کل شهر را ویران کند. وقتی چشمها به این بهم ریختگی و ویرانیِ کوچک عادت کند. ویرانی کمکم خودش را توسعه میدهد و هرچه بیشتر شود، ذهن عادتکردهی ما در برابرش خنثیتر میشود. وقتی ذهنها به ویرانی و بهم ریختگی عادت کنند، انگیزههایشان برای آباد کردن وساختن کم میشود و وقتی این اتفاق بیفتد رونق و ثروت از شهرشان می رود. (این یک فرضیه علمی نیست، روی این مبحث اثبات شدهی علمی، مطالعات دقیق و وسیعی انجام شد است).
من فرآیندِ منطقیِ استدلالی که سالها از زبان مادرم و روحانیونِ اطرافم میشنیدم را در یک کتاب خارجی و از زبانِ یک نویسندهی غریبه با دین اسلام خواندم و به شکل عجیبی قانع شدم!
فکر کردم، خیلی از چیزهای دیگری را هم که شنیدهام و بنظرم بیپایه و اساس بودند، شاید به خاطر این بوده که تبدیل به قانون هایِ بیچون و چرا شدند، و جواب درخوری در برابر چرایی اش بِهِم نمیدادند!
در حالی که اکثرا احتیاج به یک توضیح ساده داشتند، تا انگ خرافه نخورند. خیلی از آدمهای عادی، با ظاهر این جملات ارتباط نمیگیرند و پَسِشان می زنند. در حالی که به راحتی، توضیحات منطقی را میپذیرند.
باید بپذیریم، بپذیریم وقبول کنیم که ذهنِ انسان امروزی به راحتی قواعدِ بیتوضیحِ اجباری و توصیههای اضطرابآور را نمیپذیرد. باردوششان را از عذاب وجدانهای زاده از افکار خرافی خالی میکنند. حرفهای نه چندان دقیق و علمیِ اغیار را می پذیرند و منطقیتر می دانند و به دامن آنها پناه میبرند. ودر حالت افراطیتر دین را از خودشان دفع میکنند. چرا؟ چون باهاشان گفت و گو نشده! بِهِشان نصیحت شده!
#خرافه #باورمنطقی #گفتوگو #🕸🕸🕸
✍ فاطمه شاهابراهیمی
@banoo_nevesht
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فولگرا
به فارسی میشه حشره بادم زمینی.
اولین باری که دیدمش فکر کردم یه اژدهای کوچولو هست. یه زمانی قفلی زده بودم بفهمم موجودات افسانه ای ریشه ای در واقعیت دارند یانه؟
از نظر فکت باستان شناسی، هیچ اثری از اژدها کشف نشده ولی علم ردش نمیکنه.
میگن ما موجودات دگردیسی شده ی شبیه اژدها زیاد داریم. مثلا حشراتی وجود دارند که زمان خطر بشکل غریزی از دهانشون بخار داغ شلیک میکنن. یامارمولک های پرنده ای هستند که ساختار فیزیکی شبیه اژدها دارند ولی خیلی کوچکند.
اینها می تونن احتمال وجود ، موجودی شبیه اژدها رو تقویت کنن.
قفلی زدن توی این دنیا مزیتی که داره اینه که، میزان شگفت زدگی های آدم رو در مورد طبیعت کم میکنه. چون به اندازه کافی با چیزای حیرت انگیز روبرو میشی.
واقعیت اجتماع انسانی هم همینه. آدم اگر زیاد اهل مواجهه با آدم های مختلف باشه، از دیدن آدمهای خیلی خاص و عجیب و غریب، حیرت زده نمیشه.
اذیت نمیشه یا زیادی ذوق زده نمیشه.
کتابها و قصه ها همین خاصیت رو دارند. ما رو با آدم های دور از ذهن و تجربه ی زیسته ای ، آشنا میکنند.
کاری میکنند درد و هیجان ما زمان مواجهه واقعی با آدمهای غیر معمولی، کمتر بشه.
#littel_dragon
#راز_بقا
@banoo_nevesht
باور کنیم یا نه، بخش مهمی از زندگی رنج است.
ولی خب مثل خیلی چیز های دیگرِ این دنیا، رنج هم دو رو دارد.
هر دو رویش درد دارد، هزینه دارد. زخم میزند و حتی میتواند تکه ای از روح یا جسم آدم را بگیرد و از تنش جدا کند.
گریزی ازشان نیست.
تنها فرقشان همین است که در عکس میبینید.
فرقش در انتخابیست که ما میکنیم.
ماندن و جنگیدن یا فرار کردن به خیال امان گرفتن.
یکی رنجش عزت دارد ، آن دیگری ذلت.
و هیهات...هیهات من الذله...
#مقاوت
#حزب_الله✌️
@banoo_nevesht
راضی مشو دگر به زمین خوردنم، مرو
بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان
روی مرا اگر به زمین می زنی بزن
اما بیا بخاطر این کودکان بمان...
#تنهایی_علی
@banoo_nevesht
لم تكنْ داراً كما نَعرفُها
إنَّما عاصِمةً للمُعجزاتْ
آن خانه یک خانه ی عادی نبود...💔
#خانه_ی_علی_وزهرا
@banoo_nevesht
صُفِّه
یک روز در کوچه پس کوچه هات راه میروم. یک روزِ خیلی نزدیک. قدم به قدم را به یاد کسانی بر میدارم که اگ
سیده زینب من
عمه جان!
نمیدانم ما باید بیشتر از شما خجالت بکشیم
یا از آن برادرزاده هایی که دسته دسته خون شان دور حرم تان ریخت، تا نگاهِ حرامی به آن نیفتد.
دارد زخم هایی که از سالها عزادار شدنمان، روی تن مان مانده، از نو تازه میشوند و سر باز میکنند.
بانو...من دیگر طاقت ندارم. چطور بنشینیم نگاه کنیم که دوباره دورتان را نامحرم بگیرد؟!😭😭
#دمشق_دارد_سقوط_میکند
#سیده_زینب
@banoo_nevesht