اگر در سالهای ۸۰ و دو سه سال اول دهه ۹۰ گذرتان به عراق افتاده باشد، یک چیزهایی به چشم خودتان دیدید که دیدن و گذشتن از این روزهای عجیب غریب را برایتان سخت تر میکند. تجربه ی زیسته ی موهوم تان سنگ می اندازد لای چرخِ زندگیتان و گذر از هر دست اندازی را برایتان نا امن تر میکند. به زبان ساده، توی بغض و بُهتش گیر می کنید.
من حالا اینطوریم...
این شکلی ام...
توی بغض و بهت گیر کرده ام.
من با روحِ نازک نارنجی یک دختر ۲۰ ساله، آن سالها زیارت سرسری ، پر دلهره و اضطراب سامرا را تجربه کرده ام.
من که یک عمر مجاور حرم با شکوه علی بن موسی الرضا بودم، با همین تخم چشم های سیاه رنگم، آن حرم کوچکِ ۵۰۰_۶۰۰متری را دیده ام، با دیوار و مناره ها و گنبد سوراخ سوراخ و حفره حفره و تیر و ترکش خورده. که دورتادورش اهل تسنن و حتی شِبه وهابی ها، خانه و سکنه و مسجد جامع داشتند!
صدای خطبه ی روحانیت متعصب اهل تسنن، میپیچید توی صحن نُقلی آن حرم جنگزده که مزار چندین نفر از پاره های تنِ شیعه تویش دفن بود.
توی همان دو ساعتی که آنجا بودم، هی قصه ی آن زندگی یواشکی و رازآلود را بارها بارها از در و دیوار حرم شنیدم. قصه یک بارداری پنهانی، یک تولد یواشکی، بزرگ شدن یک کودکِ از نظرها پنهان... خانه ای که رازهاش پنهان است از چشم نامحرم هایی که دورتادورش را محاصره کرده اند تا نفس اهالی خانه را ببندند. توی آن خانه محبوسشان کرده بودند و حتی توی همان خانه دفن شدند. تا دهه ها و قرن ها، حتی زیارت از آن مزارها هم یواشکی بود.
آن حرمِ جنگزده ی مظلوم و غریب، خودِ خودِ خودِ خانه ی حجت بن الحسن و پدر و مادر و عمه اش بود. آجر به آجرش، ذرات هوایش از صدها سال خفقانی حرف میزد که دشمن شیعه برای آن حرمین ایجاد کرده بود.
بله عزت آدمها دست خداست. چه برسد به عزتِ حجت خدا. هر چه دیدم کوه بود میانِ دره و خندقِ بلا. کوه اما سر جایش بود، خم نخورده بود. ولی غریب که بود. مظلوم که بود.
من عادت نداشتم به دیدن این چیزها. مارا شیعه ی مجاورِ علی بن موسی الرضا بودن، عادت داده بود به جور دیگری کمال و جمال دیدن. عادت به این در تنگنا دیدنِ پاره های تن مان نداشتم!
خیلی زود از آن زیارت فارغ شدیم اما از دردِ لطمه ای که به روحمان زد نه. تا سالها، حتی اسم سامرا برایم روضه بود. چه برسد با یادآوری قصه اش...
حالا هی بگویند با اینکه سوریه سقوط کرده، یک سری توافق هایی شده که حرم ها و شیعه ها در امان بمانند. حرم سیده زینب استوار سرجایش هست و تا ابد مأمن اولاد علی می ماند. شیعه های مجاورش از ابتلا محفوظند.
می گویند ولی مگر روح لطمه خورده ی من در زمین سامرا، با این حرف ها آرام میشود؟!
حالا هر دم روضه ام.
ولی روضه ی شیعه فرق دارد. روضه ایست که میجوشاندم، روی حرارت دَمم میکند، جا می اندازدم و پخته ام میکند. عطر غیرتم را بلند می کند میپیچاند توی سرِ خودم. عطرش زنده ام میکند. هوای سرم را عوض میکند. غبار از تنِ عافیت زده ام میگیرد. از جا بلندم میکند. منتظر و آماده نِگهَم میدارد برای روزهای موعودِ آینده.
بله...لطمه هایی که به روحم خورده، نیرومند ترم میکند!
#سیده_زینب
#روضه
@banoo_nevesht
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدئو پیام تبلیغاتی شرکت برق kandenko از کشور ژاپن است.
سازندگان آن میخواهند به مردمشان بگویند:
« همه ی شهر باهم دیگر، شهر را روشن نگه میدارند »
شرکت مذکور برای یک ایونت این ویدئو را ساخته و تمرکز آن ایونت روی این مضمون بوده که: «چگونه بازارها، فناوری و سیاست باید همه باهم کار کنند تا حمل و نقل، ساختمانها و صنعت را برق رسانی کنند؟»
@banoo_nevesht
بعد از اتفاقات اخیر سوریه، خیلی به چیزهایی که بین مان خاموش شده فکر میکنم.
به چراغ هایی کوچک و بزرگ که جای جای ایران را روشن نگه میداشت، رونق خیلی چیزها را حفظ میکرد.
به بهانه های مغناطیسی که به هم پیوند مان میداد. به کلمه های جادویی که امواج بینمان را متصل میکرد. به دغدغه ها و فکرها و نیازهای مشترکی که همدلمان میکرد و دلهامان را بهم میدوخت.
حالا برخی هاشان از هم پاشیده، برخی هاشان نخکش شده.
به مقصرش فکر میکنم.
به بی کفایتی های آدم های درشت، به بی تفاوتی آدمهای معمولی.
به عادی شدن.
به عادی شدن سیمِ کابلِ پاره شده ی برخی اتصال ها.
به نقش همه ی مان فکر میکنم.
کاش یکی بلد بود همینقدر ساده و روان، عین این پیام تبلیغاتی، نهیبمان بزند.
لازم است خیلی جدی یکی بهمان یادآوری کند که « شهر را همه باهم روشن نگه میداریم »
اوضاع فجیع نیست. نگران کننده هست اما فاجعه نیست. فاجعه همان «عادی شدن» است. «بی تفاوت شدن» است.
هیچوقت به چراغ های سوخته ی توی خانه نباید عادت کرد. هیولای خاموشی مثل ویروسی، ذره ذره خودش را همه جا پخش میکند.
@banoo_nevesht
دورباش
کورباش
فتنه ی تلخِ خانه آشوب!
ویروسِ کَنه.
چهار هفته است که طفل معصوم را وِل نمیکنی!
چقدر وقیحی...
@banoo_nevesht