eitaa logo
صُفِّه
146 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۳۲ سال از روزی که رفتی گذشته! ۳۲ دو سال از اون روزی که برخاک افتادی، باقی برای کمک به سمتت میومدن و تو پسشون می‌زدی. سخت تقلا می‌کردی که وقت رفتن و وقت شهادتت، آسوده رهات کنن. . سال‌های سال به اون تکه خاک سفر کردم. سال‌ها خیره شدم به اون نمادی که روش نوشته بود، محل شهادتِ سید شهیدان اهل قلم. . آقا سید مرتضی ممنونم ... تو خیلی چیز‌ها یادم دادی. هرچند که قبول دارم، من باید بیشتر یاد می‌گرفتم. . بیستم فروردین این دوسه سال اخیر، بیشتر از هر وقت دیگه‌ای، به قلمِ توی دستهام امید می‌بندم و بهش متوسل میشم. و باعث و بانیش تویی... . روحت شاد شهادتت مبارک . هوش‌مصنوعی، ازت ممنونم❤️ @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بفرما! حتی هوش مصنوعی هم به خودش حق میده گیج بزنه. بعد ما که اینجوری میشیم هزار و یک عیب میذاریم رو خودمون و ترسای عجیب و غریب میفته به جونمون. :) @banoo_nevesht
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صدای آلام که می‌پیچد توی گوشم. از توی صفحه‌ی لب‌تاپ پرت میشوم بیرون؛ صبحونه‌ی حدیثه... همین پنج‌شنبه‌ی پیش بود. چارچار می‌کردم دور و برم را تا بالاخره مسیر درست را از روی گوشی، بندازم جلوی پاهام. نرم‌افزار نشان می‌داد روی‌هم رفته شاید نیم ساعت طول بکشد. کمتر از نیم ساعت طول کشید. کوله‌به‌دوش از قطار آبی پیاده شدم، سوار قطار زرد شدم و پرسان پرسان خودم را رساندم ایستگاه بهارستان. از آنجا تا سرچشمه ۱۰_۱۵ دقیقه پیاده‌روی داشت. ولی خسته‌تر از آن بودم که آن راسته‌‌ی خیابان بهارستان را پیاده گز کنم. مطمین بودم ویروس رفته توی تنم، ولی اقدامات به موقع تاحدی مهارش کرده و حالا اگر به سیاق همیشه، پاهام را بسپرم به پیاده‌گردی، بیخودی جسمم را خسته می‌کنم و بهانه برای دوباره قوت گرفتن ویروس را می‌دهم دستش. تبسی گرفتم. تا خودروی نوک‌مدادیِ پلاک ۴۴ ب ۸و... از را برسد و جلوی پاهام بایستد، خیره شدم به جزییات ساختمان مجلس قدیم که روبروش ایستاده‌ بودم. دورتادور، روی تابلو‌های بزرگِ، ضربدرهای بزرگ کشیده بودند روی دوربین عکاسی. بین ابروهام گره افتاد. لجم گرفت. از جلوی این ساختمان چندباری رد شدم ولی حالا که وقتش رسیده لنز دوربین را با تمرکز بندازم روی آجری‌های اُخرایی رنگ و ازقاب به قابش عکس بگیرم. تابلو‌ها می‌گویند نگیر. همینطور که زیر پاهام را نگاه می‌کنم و توی خیالم جاپای مصدق و کاشانی را زیر کتونی‌هام تصور می‌کنم. گوشی آلارم ساعت ۸:۴۵ صبحش را می‌اندازد روی صفحه‌اش: صبحونه‌ی حدیثه... هر روز این‌موقع دل ازدفتر دستکم می‌کَنم و تو آشپز خانه شیر می‌گذارم روی گاز، لقمه‌های نان پنیر و کره عسلِ کوچک درست می‌کنم. تا حدیثه که چشم باز کرد. دست و رو شسته بنشانمش پای صبحانه. حالا ولی حدیثه ۹۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر احتمالا توی بغل عمه یا مامان‌جونش خوابیده بود. چندبار از صبح بیدار شده، دور و بر را پاییده و من را ندیده بود؟ خودروی نوک‌مدادی، جلوی پام ترمز کرد. کوله را از دوشم کشیدم پایین و هول دادم توی صندلی عقبش و خودم هم کنارش جاگیر کردم. قبل از اینکه شروع کنم به تایپ کردن، یکبار دیگر از شیشه‌ی عقب خیره شدم به ساختمان بهارستان قدیم. صفحه‌‌ی پیامک مامان‌جون را پیش چشمم باز کردم. چند کلمه نوشتم و پاک کردم: چه خبر مامان .... حدیثه خوبه؟ صبح‌بخیر مامان ... خوبین؟... حدیثه چطور؟ عذر زحمت مامان جون... حدیثه اذیت نشده؟ اذیت نکرده؟ همه را پاک کردم. دور و بر را که پاییدم، چند دقیقه تا ساختمان سرچشمه باقی نمانده بود، باید توی درگاه بانکی هزینه پرداخت کنم. برگشتم صفحه‌ی پیامک مامان‌جون: صبح بخیر مامان‌جون رسیدم تهران... ممنون که مراقب حدیثه‌این... دارم میرسم سر قرارام. مدیون محبتتونم. حدیثه رو ببوسین. صفحه را بستم و عددها را سرازیر کردم توی درگاه بانکی و منتظر پیامک رمز موقت ماندم. خوردرو که کجکی ایستاد جلوی سر در ورودی ساختمان سر چشمه، کوله را کشیدم بیرون و انداختم روی شانه. صدای آخرین قل‌قلِ آبِ جوش توی دلم را شنیدم. آخرین قطرات آب داغ میریخت توی شریان‌هام و گر می‌گرفتم و عرق از سر و روم شره میکرد. باید آشوب توی دلم را میخواباندم. زیر لب گفتم: فقط دو روزه... از شنبه دوباره خودم براش لقمه می‌گیرم. بند کوله را سفت گرفتم توی دست‌هام و از پله‌ها بالا رفتم. سرچشمه هنوز خالی بود، ولی تا عصر لبریز میشد از آدم‌های مبنایی‌. دوش‌به‌دوششان مینشینم، حرف می‌زنم. می‌خندم. پای صحبت‌های آراسته‌ی مدیر مبنا دوباره و چندباره یاد میگیرم. میدانستم که خیلی زود آب خنک توی دلم می‌ریزند و توی خون‌هام جاری می‌کنند و حال خوبش ته نشین میشود توی تنم. تا هفته‌ها، تا ماه‌ها.... حالا ولی لقمه‌های نان توی دستم پیچ میخورند. شیر عسل گرم توی سینی آمادست. شاید سیب پوست بگیرم و تکه تکه کنم. سیب بهتر است. دیشب ده دوازده تا توت‌فرنگی خورده. بدخوری کرده. این وقت صبح سیب طبعش بهتر است. حالم خوب است. حال خوب از کلمه‌های جاریِ بین آدم‌های مبنایی توی تنم نشسته. از هفته‌ی پیش تا هفته‌های آینده. حال خوبم را حالا میپیچم لای لقمه‌‌هایی نان و پنیر حدیثه. @soffehh 🌱| صُفِّه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از بارِ زندگی در کلانشهر‌ها از محدودیت‌هایش از آزادی‌هایش از اضطراب‌ها و شادی‌های دنیای معاصر انباشت شدیم و مدام در خودمان اطرافیان و فرزندنمان بازتولیدش می‌کنیم. کتابی برای درک بهتر زندگی شهری @soffehh 🌱| صُفِّه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. یه روزی، یه جایی، یکی بهمون میگه: داشتید داشتید فقط توجه نداشتید! یعنی هم نیاز داشتید و هم خودشو داشتید و هم نمیدیدنش و آخرم از دستش دادید. این همونی نیست که خدا تو قرآن بهش میگه خسران؟! @soffehh 🌱| صُفِّه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا