هدایت شده از مجلهٔ مدام
📣فراخوان شمارۀ هفتم مدام: #وطن
ما در جستجوی داستانها و روایتهایی هستیم که از احساس به مرزهایمان، به این سرزمین کهن، بگویند.
از هرآنچه که ایران را برای شما معنا میکند؛ از استواری کوهها تا سخاوت دشتهایش، از پایداری مردمانش تا امید به فردایی که با دستان خود خواهیم ساخت.
📍تا ۱۰تیرماه فرصت هست تا از «وطن و ایران» بنویسید؛ از هرآنچه این کلمات در ذهن و قلب شما وطن را میسازد و معنا میکند.
📍در مورد ارسال آثار لطفاً به نکات زیر دقت داشته باشید:
1️⃣ مطالب ارسالی (داستان یا ناداستان)، بین ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ کلمه باشند.
2️⃣ فایلهای متنی، فقط در قالب برنامه word و در پیراستهترین حالت ممکن ارسال شوند.
3️⃣ آثار خود را از طریق ایمیل modaam.magazine@gmail.com به دست مدام برسانید.
4️⃣ در قسمت موضوع ایمیل، حتماً عبارت «فراخوان وطن» را بنویسید و در انتهای فایل پیوستشده نام، نام خانوادگی و شمارۀ تماس فراموش نشود.
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
❁ـ﷽ـ❁
┈┅------------------------┅┈
🍃روز اول
(یک روز تا غدیر)
جمعه ۲۳/۳/۴۰۴
همیشه خبرهای این صبحجمعههای آخرالزمانی را ساعت چهار و نیم_ پنج صبح میشنوم. امروز هم با همان بدن کرخت و خشکِ تازه از خواب بیدارشده، از جا پریدم و درجا سیخ شدم.یکییکی اسامی قطعی و اسامی احتمالی را از نظر رد میکردم و حس میکردم شاید هنوز واقعا از خواب بیدار نشدم.خشم و بهت چنگ میزند به وجودم و همهی شجاعتِ درونم را یکباره میکشد پایین. دلم و شجاعتم ریخت کفِ دستم.
قرار بود صبح زود مایهی کاپکیک را بهم بزنم و ذوقِ غدیریام را تُقس کنم توی ظرفهای کاغذیِ کوچک کیک. قرار بود عصر ببرم، بسپارم به ایستگاه صلواتی.قرار بود بود کل امروزم را نذر غدیر کنم.
حالا کدام عید؟ کدام جشن... ذوقم با دلم ریخت.چشمم میسوزد و صحنههای هولناک آوارِ خانهها، تنم را میلرزاند.حقیقیت واقعه ذرهذره توی تنم راه باز میکند ، جنگ....این دیگر جنگ است. یک جنگ واقعی...
لا اله الا الله...لا اله الا الله ... الله اکبر ، خود به خود زیر لبم جریان میگیرند. صوتِ کلمات بُهتم را میشکند. سهگره پیشانیم عمیقتر میشود و دندانهام بهم فشار میآورد.پس بالاخره این نبرد میرسد به جایِ اصلیاش.قرار است حالا واقعا با جان و مال و همهی داشتهها، برویم توی دلِ مبارزه. اصلا مگر غدیر هم همین نیست. نقطهی شروع همهی ماجراها.جایی که قرار شد حق تا ابد و برای همیشه، در نظر شیعهی علی از باطل جدا شود.
صوت لا اله الا الله یکباره همهی شجاعت از دست رفتهام را بر میگرداند توی وجودم. صوت الله اکبر چند برابرش میکند. همین است. قدرت این کلمهها زیاد است، پراکندگیها را در هم جمع میکند و تنِ واحدشان میکند. تنِ واحدم میکند. ذوق غدیرم در رگهام میجوشد. وقت برای عزاداری زیاد است. دارد بازهم فریاد «حاضران به غائبان برسانند» توی دل تاریخ میچرخد و هی به گوشم تلنگر میزند. غدیر دست دراز کرده و از دل تاریخ، این روزها را گلچین کرده و از قبل نشانمان داده. این روزهای آخرالزمانی را. ساعت شش صبح است و من خیلی کار دارم... خیلی...
#غدیر
#جنگنوشت
@soffehh 🌱| صُفِّه
❁ـ﷽ـ❁
┈┅------------------------┅┈
🍃روز دوم
(روزِ اولِ وص۳ ، روز غدیر)
شنبه۲۴/۳/۴۰۴
دیشب تا صبح نخوابیدم. بامداد بود که خبر پر دادن ِ ابابیلهای ایرانی را شنیدم. لحظهبهلحظه اخبار را چک میکردم. از این خبرگزاری به آن یکی، ازین کانال به آن کانال. اینستاگرام بالا نمیآمد. تلگرام هر ساعت پروکسی جدید میخواهد. خواب پشت چشمهام را سنگین کرده بود. کلافه بودم. این وسط فقط مهمانیِ فامیلی کم داشتیم. از شب قبل پرس و جو کردم که همه میروند یا نه؟
مامان میگفت: مولودی که نداره... فقط دورهمی و نهاره... خوبه اتفاقا... بیایها...
آقاجونم چند روزی سرگیجه داشت و گفته بود نمیآید. قرار شد ما که بلدِ راهِ باغِ پسرخاله بودیم، برویم دنبالشان و هر دو ماشین باهم برویم.
برایم مهم نبود که اگر مولودی داشته باشد. مولودی غدیر هیچ منافاتی با روز اول جنگ ندارد. پایم نمیکشید به رفتن، چون قرار بود همین روز اول با اقوامِ مخالف نظام روبرو شویم. برونگراهایی که حرفهای تندشان توی دهانشان حبس باقی نمیماند.
یک ساعتی تویِ راه بودیم. همش حرف جنگ و انتقام و مبارزه بود. مامان حرصی بود و نفرین میکرد اما آرامتر از من بود. مامان جنگ را قبلا دیده. هیاهوی جنگ را بلد است و مثل من نگران نیست.
توی مسیر از ییلاقات عبور میکردیم. دیدن سبزِ مناظر آرامم میکرد. وقتی رسیدیم یکراست رفتیم طبقهی بالا و توی تراس، جاگیر شدیم. تویِ همان گپ و گفتهای اول سر بحث باز میشود، هرکسی به لحنی و زبانی میگوید: «عیدمون رو که عزا کردن...» ولی کسی چیز بیشتری نمیگوید. یه ربع میگذرد. نیم ساعت، دو ساعت. خبری از حرفهای همیشگی نیست. کسی مسخره نمیکند:« عوضش امنیت داریم!» کسی مزهپرانی نمیکند و جک نمیسازد. هیچکس نظریهی شاذی در مورد وعدهیصادق جدید نمیدهد. اینبار توفیر دارد. جنگ است. جنگ جدی است. سیلی جنگ محکمتر از تیروترقه بازیاست. همه انگار توافق کردند سکوت کنند. همه انگار انتخاب کردند چند ساعتی همینجا باشند، در میانهی جمع. هیچکس ذهنش جای دیگری پرواز نمیکرد. هیچکس نگران نبود. هیچ کس کمدلی و بیقراری نمیکرد. همه را از نظر میگذراندم، پیرها پیرتر شدند. میانسالی به تنِ خیلی از همسن و سالهای من تنه زده. بچهها انگار در بزرگ شدن با هم رقابت دارند. جوانترها دورهم جمعند و توی گوش هم پچپچ میکنند و میخندند. حرف و خبرِ نوعروسهای کم سن وسالِ جمع، توی جمع بزرگترها گل کرده. یکیدو خانوادهی کوچک جدید شکوفه زده، سرآغاز یک نسل جدید. به هر کدام از این نسلهای مختلف که نگاه میکنم، ریشههای عمیق خودم را پیدا میکنم. اتصالهایم در من جوشش پیدا میکنند و گرمم میکنند. سردی و تلخی کلامهای گذشته از یادم رفته. خون که همخون را به خود کشیده، قدرت بیشتری از تلخیهای گذشته دارد.
آرام شدم. نگرانی نمیدانم کی از دلم پر زده و بیرون رفته. لحظهی جدا شدن همه با هم قول و قرارهای بعدی را گذاشتیم. خواهانیم که زود به زود هم را ببینیم. دخترخاله گفت: «ما هرسال زودتر از دورهمی میایم کنار رودِ بغلِ این باغ... سال دیگه شمام بیاین»
به عید غدیر سال بعد فکر کردم. به بودن همهی آدمها این جمع در عید سال آینده. به جشنی که باید همیشه باشد. به اینکه این جمع باید همیشه کنار هم بماند، چه جنگ باشد چه نباشد.
#جنگنوشت
@soffehh 🌱| صُفِّه