eitaa logo
صُفِّه
145 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ❁ـ﷽ـ❁ ‌‌ ‌ ┈┅------------------------┅┈ 🍃روز دوم (روزِ اولِ‌ وص۳ ، روز غدیر) شنبه۲۴/۳/۴۰۴ دیشب تا صبح نخوابیدم. بامداد بود که خبر پر دادن ِ ابابیل‌های ایرانی را شنیدم. لحظه‌به‌لحظه اخبار را چک می‌کردم. از این خبرگزاری به آن یکی، ازین کانال به آن کانال. اینستاگرام بالا نمی‌آمد. تلگرام هر ساعت پروکسی جدید می‌خواهد. خواب پشت چشمهام را سنگین کرده بود. کلافه بودم. این وسط فقط مهمانیِ فامیلی کم داشتیم. از شب قبل پرس و جو کردم که همه می‌روند یا نه؟ مامان می‌گفت: مولودی که نداره... فقط دورهمی و نهاره... خوبه اتفاقا... بیای‌ها... آقاجونم چند روزی سرگیجه داشت و گفته بود نمی‌آید. قرار شد ما که بلدِ راهِ باغِ پسرخاله بودیم، برویم دنبال‌شان و هر دو ماشین باهم برویم. برایم مهم نبود که اگر مولودی داشته باشد. مولودی غدیر هیچ منافاتی با روز اول جنگ ندارد. پایم نمی‌کشید به رفتن، چون قرار بود همین روز اول با اقوامِ مخالف نظام روبرو شویم. برون‌گراهایی که حرف‌های تندشان توی دهان‌شان حبس باقی نمی‌ماند. یک ساعتی تویِ راه بودیم. همش حرف جنگ و انتقام و مبارزه بود. مامان حرصی بود و نفرین می‌کرد اما آرام‌تر از من بود. مامان جنگ را قبلا دیده. هیاهوی جنگ را بلد است و مثل من نگران نیست. توی مسیر از ییلاقات عبور می‌کردیم. دیدن سبزِ مناظر آرامم می‌کرد. وقتی رسیدیم یکراست رفتیم طبقه‌ی بالا و توی تراس، جاگیر شدیم. تویِ همان گپ و گفت‌های اول سر بحث باز می‌شود، هرکسی به لحنی و زبانی می‌گوید: «عیدمون رو که عزا کردن...» ولی کسی چیز بیشتری نمی‌گوید. یه ربع می‌گذرد. نیم ساعت، دو ساعت. خبری از حرف‌های همیشگی نیست. کسی مسخره نمی‌کند:« عوضش امنیت داریم!» کسی مزه‌پرانی نمی‌کند و جک نمی‌سازد. هیچکس نظریه‌ی شاذی در مورد وعده‌ی‌صادق‌ جدید نمی‌دهد. این‌بار توفیر دارد. جنگ است. جنگ جدی است. سیلی جنگ محکم‌تر از تیروترقه‌ بازی‌است. همه انگار توافق کردند سکوت کنند. همه انگار انتخاب کردند چند ساعتی همین‌جا باشند، در میانه‌ی جمع. هیچکس ذهنش جای دیگری پرواز نمی‌کرد. هیچکس نگران نبود. هیچ کس کم‌دلی و بی‌قراری نمی‌کرد. همه را از نظر میگذراندم، پیرها پیرتر شدند. میانسالی به تنِ خیلی از هم‌سن و سال‌های من تنه زده. بچه‌ها انگار در بزرگ شدن با هم رقابت دارند. جوان‌ترها دورهم جمعند و توی گوش هم پچ‌پچ می‌کنند و می‌خندند. حرف و خبرِ نو‌عروس‌های کم سن وسالِ جمع، توی جمع بزرگترها گل کرده. یکی‌دو خانواده‌ی کوچک جدید شکوفه زده، سرآغاز یک نسل جدید. به هر کدام از این نسل‌های مختلف که نگاه می‌کنم، ریشه‌های عمیق خودم را پیدا می‌کنم. اتصال‌هایم در من جوشش پیدا می‌کنند و گرمم می‌کنند. سردی و تلخی کلام‌های گذشته از یادم رفته. خون که هم‌خون را به خود کشیده، قدرت بیشتری از تلخی‌های گذشته دارد. آرام شدم. نگرانی نمی‌دانم کی از دلم پر زده و بیرون رفته. لحظه‌ی جدا شدن همه با هم قول و قرارهای بعدی را گذاشتیم. خواهانیم که زود به زود هم را ببینیم. دخترخاله گفت: «ما هرسال زودتر از دورهمی میایم کنار رودِ بغلِ این باغ... سال دیگه شمام بیاین» به عید غدیر سال بعد فکر کردم. به بودن همه‌ی آدم‌ها این جمع در عید سال آینده. به جشنی که باید همیشه باشد. به اینکه این جمع باید همیشه کنار هم بماند، چه جنگ باشد چه نباشد. @soffehh 🌱| صُفِّه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جام جهانیِ مستضعفان ❤️ متنش را اینجا بخوانید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ ❁ـ﷽ـ❁ ‌‌ ‌ ┈┅------------------------┅┈ 🍃روز سوم یک‌شنبه ۲۵/۳/۴۰۴ حدیثه هیچ تصوری از جنگ ندارد. تلویزیون گه‌گداری روی شبکه‌ی خبر می‌رود و حدیثه با خیبر خیبر یا صهیون بالا پایین می‌رود و فقط می‌تواند ملودی‌اش را تکرار کند. موشک‌ها را نشانش می‌دهم و می‌گویم: «اینا ستاره‌ن مامان... ستاره‌ها میرن آسمون فلسطین... نی‌نی‌های فلسطین خوشحال میشن» دست می‌کوبد به هم و با مجری تکرار می‌کند: «الله‌بَبَر» همین هیجان‌های جنگی بازی‌گونه‌ی موقتی‌اش هم دلم را به آشوب می‌کشد. حرف نمی‌زند که از توی سرش خبر داشته باشم. پُل بزنم به دنیایش و ترس‌های احتمالیش را پاک کنم. ظاهرش اما بازیگوش‌ و بانشاط است. رفقای تهرانیم از ردِ صدای جنگ، روی روح و تن بچه‌هاشان می‌گویند. از لرز تنِ بچه‌ها و بی‌خواب شدن‌شان. با خود می‌گویم ما در مشهد از جنگ دوریم. جنگ برای ما شبکه‌خبر است. چهارتا کانال تلگرام و پیامک‌های هیجانیِ بعدش. بار مادرانه‌ی جنگ را فعلا زنان تهرانی و چند شهر محدود دیگر می‌کشند. بار مادارنه‌ی جنگ... بار مادرانه‌ی جنگ... روز‌های اولِ بعد از ۷ اکتبر، زمانی که هنوز خیلی از بچه‌ها و زنان فلسطین زنده بودند. به خودم قول دادم یکی از کارهایم بعد از آزادی فلسطین، رفتن و غور کردن در میان مادران فلسطینی باشد. قول دادم بروم یکی‌یکی بغلشان کنم، بکوبم رو شانه‌شان و بپرسم: «زن!... این همه رو از کی یاد گرفتی؟» وقتی صوت و تصویر بچه‌های شجاع‌شان را می‌دیدم که قرآن می‌خوانند، رجز می‌خوانند، مو به تنم سیخ می‌شد. به سن بچه بودند، قد و قواره‌ی فهم‌شان خیلی بزرگ‌تر از حتی بزرگسال‌های اطراف من است. مادر این بچه‌ها کیستند؟ ذهنم این مادران را درست و حسابی نمی‌شناسد. فهمم خیلی زنی که زیر موشک‌باران هی بچه بدنیا می‌آورد را درک نمی‌‌کند. زیر آتشی که آن‌ها زندگی می‌کنند، از هفت، هشت، ده تا بچه شاید یکیشان زنده بماند که آیند‌ه‌ای را ببیند. مدام و یکی پس از دیگری می‌نشیند به ازای یکی‌ دیگرشان. و نه اینکه فرو بپاشد، نه برعکس. انگار بندبند روحش به هم چفت‌تر می‌شود و منسجم‌تر. که شاید یکی ازشان، از خون و گوشت‌شان بماند و بزرگ شود و سهمی در ساختن فلسطین آزاد داشته باشد. مگر مادرهای ما که کرور کرور توی د‌ه‌ی شصت بدنیامان می‌آوردند چه فکر می‌کردند؟ توی ذهن‌شان ایران ۱۴۰۰ را می‌ساختند؛ قوی، آباد، پناهِ مظلومان دیگر. حدیثه توی بازیهای خودش غرق است و از جهان فارغ. عمر این آشوب‌های مادرانه توی دلم کوتاه است. به مادریِ ده‌ی شصت فکر می‌کنم و به مادریِ زیر بمب و آتش غزه. دل قوی می‌کنم. شاید خدا خواسته قبل از آزادی فلسطین یک‌بار توی این سبک از مادرانگی قرار بگیریم. تا وقتی با مادران غزه، در صلح، سر یک سفره نشستیم، حرف‌های مشترک زیادی داشته باشیم. می‌دانم بچه‌های ما می‌شوند عضو امتِ واحدِ آن دولت کریمه. بچه‌های ما باید آماده‌تر باشند. قدوقواره‌ی فهم‌شان باید خیلی از بیشتر ما باشد. باید زیست در حکومت مهدوی را با ذره‌ذره‌ی وجودشان تجربه کنند و قدردان باشند. ✍️ فاطمه‌شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از [جَعبه‌آینه]
عادی.mp3
زمان: حجم: 11.2M
✍🏻نویسنده: استاد محمدرضا جوان آراسته 🎙️تنظیم و گوینده: کمیل احمدی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ ❁ـ﷽ـ❁ ‌‌ ‌ ┈┅------------------------┅┈ 🍃روز پنجم سه‌شنبه ۲۷/۳/۴۰۴ گرم بود، اما دلم می‌خواست، زیر آن آفتابِ تنوری، خودم تا کاردرمانی رانندگی کنم. دوست‌داشتم از افکار جنگ بیایم بیرون و سرگرم شوم. درِ ماشین را که باز کردم، هُرم گرما زد بیرون و صورتم را سوزاند. پنجره‌ها را کشیدم پایین و کولر را تا آخر چرخاندم تا هوا تخلیه شود. بعد ماشین را انداختم توی کوچه‌ها و خیابان‌های اصلی، باید یه ربع بعدش بلوار کوثر می‌بودم. حدیثه ساکت بود و جُم نمی‌خورد. خیره بود جایی و بیرون را نگاه می‌کرد. توی ذهنم ردیف جمله‌هایی که باید تحویل مربی‌هایش می‌دادم را منظم چیدم. به کاردرمانگر جسمی این را می‌گویم، به گفتاردرمانگر آن یکی را. و همینطور به پاسخ‌های احتمالی‌شان فکر می‌کردم. به حرف‌های تکراری و غیر تکراری‌شان. پشت چراغ، دستی را کشیدم، یک دست را از فرمان رها کردم و آرنج را گذاشتم لب شیشه. مچم را ستون کردم زیر شقیقه‌هام و هوفی کشیدم. تا کی این مسیر را می‌روم و بر میگردم؟ نمی‌دانم. آینده برایم مه غلیظی است. فقط می‌توانم چند قدم جلوتر را ببینم. جلوی ذهنم را گرفتم. افسارش را کشیدم تا مثل همیشه ، از مدرسه رفتن تا دانشگاه و ازدواج حدیثه و نوه‌هایم را تخیل نکند. همان بهتر که هوا توی سرم مه باشد. برای من هم همین بهتر. سمت راست خیابان را نگاه کردم، منتظر بودم که ماشین‌ها ترمز بزنند تا بروم روی دنده‌ی یک. ناگهان «گومپ گومپ گومپ» دیروز اولین بار بود که صدای متفاوتِ پدافند را از بین سروصدای کارگاه‌های ساختمانیِ اطرافمان، شنیدم و شناختم. این گوموپ با صدای چکش و پتک و کلنگ فرق دارد. موج دارد. زمین زیر پا را هم می‌لرزاند. حس کردم امروز هم ماشین تکان خورد. زود شیشه‌ را کشیدم پایین و چپ صورتم را کمی از شیشه‌ بیرون کردم که بشنوم. صدا قطع شد. زیر آن آفتاب ظهر، برقی هم توی آسمان دیده نمی‌شد .خیال بود یا واقعیت؟ نفهمیدم. شیشه را کشیدم بالا و همزمان با بوق ماشین‌های پُشتی، دنده را یک کردم. افکار جنگ باز هجوم آورد توی ذهنم. ازشان هراسی ندارم. برای خودم لازم میبینم مرتب به‌شان فکرکنم. اما باید جلوی فرسایش و اصطکاک ذهنم را هم بگیرم. وقت دوباره غرق شدن توی اضطراب جنگ نبود. باید دست ذهنم را میگرفتم هم قدمِ واقعیت‌ها می‌شدم. نباید از واقعیت جلو می‌زدم. حدیثه بالاخره می‌رود مدرسه که درس بخواند. بالاخره نوبت من هم می‌شود که ذوقِ مادرِ فرزند مدرسه اولی بودن را داشته‌باشم. پیر می‌شوم، و میبینم روزی که حدیثه دست دخترش را میگیرد و میاید خانه‌ام. این خیال را دوست‌تر دارم ، در قیاس با خیال‌های سوهان مانند جنگ. خیال اینکه حدیثه را در سالها بعد که دیگر در آن جنگی نیست، می‌بینم. باید تا میتوانم این مسیر را تا کاردرمانی بروم و بگردم. باید تا میتوانم برای حدیثه بدوم. باید تا میتوانم خیال آینده را پیوند بدهم با واقعیت‌ها. باید هم این لحظه و هم تمام روزهای آینده را تا میتوانم زندگی کنم. از آن پُر شوم. باید قدم امروز را برای آینده بردارم. جنگ، کوتاه باشد یا طولانی. میخواهم وقتِ زندگی‌کردن را مغتنم بدانم. ✍️ فاطمه‌شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا